حقیقت شیرین: دكتر صابر امامي

حقیقت شیرین: دكتر صابر امامي
 زماني كه انسان از طريق متون يك نويسنده به خلوت او نزديك‌تر مي‌شود، چهرة متفاوتي از آنچه در جامعه از او شناخته، پيدا مي‌كند. اين تجربه در رابطه با سعدي براي من اتفاق افتاده است. من اين چهرة متفاوت و عميق سعدي را تا حدي شناخته‌ام و سعي خواهم كرد آن را به شما نشان دهم. براي آنكه مستدل پيش برويم و از سخنان سعدي نيز استفاده كرده باشيم، اجازه بدهيد كه به تناسب و همگام با سخنان سعدي، بحث را پيش ببريم. سعدي گلستان خود را با وصف و مدح حضرت حق شروع مي‌كند. اينكه سعدي چرا اين‌گونه از توحيد ياد مي‌كند، مي‌تواند دو علت داشته باشد؛ يكي شناخت شخص سعدي از حقيقت متافيزيكي حضرت حق و دوم، سنت رايج در كتاب‌نويسي ادب فارسي است. تا انقلاب مشروطيت و پيدايش ادبيات معاصر ما، مي‌توان گفت در همة نوشته‌هاي ادبيات فارسي، مرجع اصلي، قرآن و حديث است. در واقع نويسندگان كساني هستند كه نه تنها با اين مباني آشنايي دارند، بلكه با آنها زندگي مي‌كنند و صرفاً به عنوان يك معلومات ذهني به آنها نمي‌نگرند. اين سنّت كتاب‌نويسي است كه با نام خدا آغاز و با مدح پيغمبر(ص) ادامه پيدا مي‌كند و البته در برخي مواقع به مدح خلفاي چهارگانه نيز مي‌رسد.

سعدي در ‎آغاز گلستان خود چنين مي‌گويد: «يك شب تأمل ايام گذشته مي‌كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مي‌خوردم و سنگ سراچة دل به الماس آب ديده مي‌سفتم و اين بيت‌ها مناسب حال خود مي‌گفتم». (سعدي، 1385: 7).

و بيت‌ها همه سخن از اين دارد كه از عمر تو بسياري رفته است و همين پنج روزه باقي مانده است و زندگي به پايان خود نزديك مي‌شود. پس با خود مي‌انديشد كه بايد يك كار اساسي بكند. در ادامة اين انديشه، سعدي مي‌گويد: «بعد از تأمل اين معنا مصلحت چنان ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم و دامن صحبت فراهم چينم و دفتر از گفته‌هاي پريشان بشويم و مِن‌بعد پريشان نگويم». (همان: 8).

آيا سعدي ادب‌پردازي و لفّاظي مي‌كند؟ يا اينكه به راستي در تأمل گذشتة خويش، احساس مي‌كند، كاري را كه بايد، نكرده است و اثري را كه بايد، نگذاشته است؟ من با حالت دوم موافقم. با توجه به قرايني از همين كتاب، سعدي در گفتن اين سخن بسيار جدي است و تعارفي در كار او نيست. براساس گفتة خود او، همة غزليات وي پريشان‌گويي است؛ چرا كه سعدي گلستان را در آخر عمر خويش مي‌نويسد و اين كتاب ظاهراً محصول ذهن كامل شدة سعدي است. پس هر آنچه پيش از اين نوشته را پريشان‌گويي انگاشته و بر آن است كه مِنْ بعد پريشان نگويد. بنابر نوشتة خود سعدي، ما نيز بايد خيلي جدي‌تر به گلستان بنگريم و بدانيم كه در گلستان سعدي بايد از مسائلي سخن رود كه ديگر پريشان نيست، زيرا سعدي در بيان آنها دقت و تأمل كرده است. سعدي پس از اينكه تصميم مي‌گيرد مِنْ بعد پريشان نگويد، دوستي از در وارد مي‌شود و اصرار مي‌ورزد و او را به شادي و طرب دعوت مي‌كند و با هم به فضاي زيباي بهشتي در شهر مي‌روند. فرداي آن روز هنگام بازگشت، سعدي دوست خود را در حال چيدن گل‌ها مي‌يابد. سعدي در اعتراض به دوستش مي‌گويد: اينها به چه درد مي‌خورد؟ تا چند روز ديگر پلاسيده مي‌شود. دوستش مي‌پرسد: پس چاره چيست؟ سعدي مي‌گويد: مي‌توانم گلستاني فراهم بياورم كه از خزان روزگار در امان باشد، اين فضا سخن زيباي فردوسي را فرا ياد مي‌آورد:
پي افگندم از نظم كاخي بلند*
كه از باد و باران نيابد گزند*
(فردوسي، 1387: 745)

پس درگيري روحي سعدي با خويشتن، در عنايت به مسئوليت‌هاي انساني اجتماعي يك هنرمند و يك نويسنده و رسالت ادبيات و نگاه او به شاهكارهاي بزرگ پيش از خود، كار خود را انجام مي‌دهد و به نتيجه مي‌رسد. سعدي مي‌گويد: «في‌الجمله هنوز از گل بستان بقيتي موجود بود كه كتاب گلستان تمام شد». (سعدي، 1385: 11).
با در نظر گرفتن سخنان خود سعدي، اين كتاب ارديبهشت ماه آغاز مي‌شود و اگر جملة «هنوز از گل بستان بقيتي بود» را به عنوان آخر بهار در نظر بگيريم، بنابراين اين كتاب نهايتاً در دو ماه نوشته مي‌شود، اما بايد پرسيد كه اين امر چگونه امكان‌پذير است؟ پاسخ مي‌تواند اين باشد كه اين كتاب نتيجة يك عمر تلاش فكري سعدي است. اين انديشه‌ها بارها و بارها در ذهن سعدي پاك‌نويس شده است. پس سعدي كتابي را براي ما فراهم آورده كه در دو ماه پاك‌نويس شده و اين انديشه‌ها در طول عمر بيش از پنجاه سالة سعدي، در ارتباط با تجربيات جهان‌شناختي، جامعه‌شناختي، انسان‌شناختي، سياست و فرهنگ، در ذهن سعدي زير و رو، چكش‌كاري، پاك‌نويس و تدوين شده است. در واقع طرح اين اثر در آن ايام تنظيم شده و با توجه به همين مقدمه، متولد شده است.

يكي از كليدهايي كه سعدي به دست ما مي‌دهد، جمله‌اي است كه وي دربارة ابوبكر سعدزنگي بيان مي‌كند. سعدي ضمن اينكه خود را توصيف مي‌كند، تعاريفي را به ابوبكر نثار مي‌كند و مي‌گويد: چون ابوبكر از من خوشش آمده است، به هر كجا كه وارد شده از من تحسين بليغ كرده است و به زبان امروزي، شخص اول شهر از سعدي خوشش آمده و دستور داده كه در تمام روزنامه‌ها از سعدي نام ببرند و در راديو از او سخن گفته شود. در سيما، از او و براي او برنامه داشته باشند. روي هم رفته، همة رسانه‌ها به ذكر نام سعدي مشغول شوند در نتيجه او به شهرتي مي‌رسد كه مديون سلطان است و سعدي معترف است كه من از خود هيچ شهرتي ندارم.
سعدي در ادامه مي‌گويد: «تحسين بليغ فرموده و ارادت صادق نموده، لاجرم كافّة انام از خواص و عوام به محبت او گراييده‌اند كه النّاس علي دين ملوكهم». (همان: 6). و از همين‌جا سخن در لايه‌هاي پنهان و زيرين متن آغاز مي‌شود و خوانندة هوشيار مي‌تواند به سوي چهرة متفاوت سعدي، چهرة عميق، جدي و با صلابت و تأثير‌گذار او، از همين چند لايگي متن، نقب بزند.

اين يك اصل جامعه‌شناختي شرقي است و هنوز هم در ايران ما ساري است و در تمام قرون گذشتة ما نيز وجود داشته و متفكرين ما نبايد از اين اصل غافل شوند. بنابراين سعدي دليل رشد خود را چنين ذكر كرده است:
زانگه كه تو را بر من مسكين نظر است*
آثارم از آفتاب مشهورتر است*

گر خود همه عيب‏ها به اين بنده در است*
هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است*

(همان: 6)

اين هم يك اصل ديگر جامعة ماست. در جامعة ايراني كه سعدي از آن حرف مي‌زند، هر عيبي كه سلطان بپسندد، آن هنر محسوب مي‌شود. من عنوان بحث خود را «حقيقت شيرين» گذاشته‌ام، با وجود آنكه در زبان مردم ما رايج است كه حقيقت تلخ است، با اين عنوان، مي‌خواهم به اين نكته تذكر بدهم كه سعدي آن حقيقت تلخ را به گونه‌اي مي‌گويد كه شيرين جلوه مي‌كند. وي اين حقيقت تلخ را با جادوي هنر به صورت هديه‌اي جاويد به قدرت اول شيراز تقديم مي‌كند. در واقع عيبي كه با پسند سلطان به هنر تبديل مي‌شود، يك حقيقت تلخ است، اما از زبان سعدي شيرين بيرون مي‌آيد و مخاطب او را كه همان سلطاني است كه اين‌گونه ارزش‌ها را دگرگون مي‌كند، نمی‌آزارد. اين براي سعدي اوج هنر است. سخن نامنصفانه‌اي كه گاهي شنيده مي‌شود و در بين انسان‌هاي متعهد و اجتماعي شايع است آن است كه بعضي‌ها، ادبيات فارسي را ادبيات گل و بلبل و مداحي مي‌دانند و بالطبع سخنوراني هم‌چون سعدي را نيز در رديف بعضي مداحان قرار مي‌دهند. در ادامة بحث خواهيم ديد كه آيا سعدي مداح است؟ آيا سعدي نويسنده‌اي است كه شخصيت خود را قرباني خوش‌آمد سلطان مي‌كند؟ ديباچة گلستان سعدي خود به تنهايي نشان مي‌دهد كه وي اين‌گونه نبوده است و با صاحبان قدرت اين‌گونه برخورد نكرده است.
بيشتر از اين در مقدمه نمي‌مانيم و به باب اول گلستان مي‌پردازيم. حكايت اول از اين قرار است كه پادشاهي دستور مي‌دهد اسيري را اعدام كنند. طبيعي است كه محكوم درحالي‌كه همه چيز خود را از دست داده مي‌بيند، به دشنام گويي مي‌پردازد. سعدي در اينجا داستان را قطع كرده و خود توضيحاتي مي‌دهد: «هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز*
دست بگيرد سر شمشير تيز»*

(همان: 17)
ما در رمان با اين رويكرد مواجهيم كه نويسنده، داستان را قطع كرده و شروع به تحليل مي‌كند. دقيقاً همين شيوه را سعدي در همة حكايات خود دارد. در اين حكايت، سعدي علت روان‌شناختي حادثه را مطرح مي‌كند. در اين داستان، پادشاه مي‌پرسد كه اين شخص (محكوم) زير لب چه مي‌گويد؟ وزيري خوش‌محضر مي‌گويد: «مشغول خواندن اين آيه است: و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس». شما مي‌دانيد كه اين آيه‌اي است كه در آن خداوند بشارت مي‌دهد، كساني كه خشم خود را كنترل كنند و سپس بر مردم ببخشند، خداوند نيز آنها را مي‌بخشد. به خاطر اين گزارش دروغ وزير، شاه به رحمت مي‌آيد و محكوم را مي‌بخشد. در اين اثنا، وزير ديگري كه از وزير اول دل خوشي نداشته، مي‌گويد فرد محكوم در حال فحاشي بود و وزير اول به شما دروغ گفت. شاه پس از تأمل مي‌گويد: «دروغ او بهتر از راست تو بود». سعدي نيز در اينجا آن سخني را كه ضرب‌المثل شده، مطرح مي‌كند: «دروغ مصلحت‌آميز بِهْ كه راستي فتنه‌انگيز». (همان‌: 17).
بار ديگر به داستان دقت كنيد. به نظر من اين حكايت، قصة كوتاهي است كه براساس موقعيت بنا شده و سه موقعيت خطير در اينجا مطرح مي‌شود:
1. شاه دستور قتل كسي را صادر مي‌كند و محكوم در حالت پريشاني به فحاشي مي‌پردازد.
2. موقعيت دوم دروغ يك وزير است و خطر هم‌چنان در داستان وجود دارد؛ چرا كه اگر دروغ او افشا شود، چه اتفاقي مي‌افتد. جالب است كه سعدي بدين نكته نيز انديشيده است. چون اين وزيري كه دروغ مي‌گفت، مي‌توانست ذكر ديگري مثل صلوات يا آية ديگري از قرآن را بيان كند، اما وزير انديشيده دروغ مي‌گويد، زيرا آيه‌اي را انتخاب مي‌كند كه بتواند در ذهن پادشاه تأثير بگذارد و او را هدايت كند. ما هنوز از اين موقعيت بيرون نرفته‌ايم كه موقعيت بعدي ظاهر مي‌شود و آن افشاي سخن وزير اول است توسط وزير دوم. در اينجا سعدي كليدي به دست مي‌دهد و در توصيف وزير دوم مي‌گويد: «وزيري كه بر ضد او بود». در واقع او نه دلسوز محكوم بود و نه دلسوز پادشاه. او به دنبال درمان كينه و عقدة‌ خود از وزير بود. او تنها مي‌خواست از اين موقعيت در ارتقاي مقام خود بهره جويد. منطق داستان اين ‌را اقتضا مي‌كند كه شاه پس از شنيدن سخن وزير دوم، با عصبانيت به قتل بي‌رحمانة محكوم دستور دهد. و حتي وزير اول را مؤاخذه كند كه چرا چنين دروغي گفته است؟ اينجاست كه سعدي پاي به ميان مي‌گذارد و اين قسمت داستان حضور تربيتي شخص سعدي است. حضور انديشمند يك نويسندة متعهد است. اين سعدي است كه به شاه مي‌گويد: آقاي شخص اول، اگر قرار باشد مسئولين مملكتي دو گزارش دروغ و راست به تو بگويند، آن سخني كه تو را از خون‌ريزي باز دارد، انتخاب كن. شخصيت سعدي اين‌گونه است و بدين شيوه مي‌خواهد مِنْ‌بعد پريشان نگويد. اين دقيقاً حضور شخص سعدي است كه مي‌گويد حتي اگر بداني دومين گزارش براي شما راست است، آن را انتخاب كن كه به نفع مردم است و جان انسان‌ها را نجات مي‌دهد. با اكتفا به دروغي، جان انساني را نجات بده و نه آنكه با تكيه به سخني حتي راست، خون انساني را بريز. اين سعدي است كه وارد عمل مي‌شود و به همان پادشاهي كه كتاب را به او تقديم مي‌كند، اين نكته را آموزش مي‌دهد، اما جامعة زيرك ايران از اين سخن سواستفاده مي‌كند و سعدي را به عنوان معلم دروغ معرفي مي‌كند. سعدي معلم دروغ نيست، بلكه معلم نجات جان انسان است. او دروغ را در برابر نجات جان انسان مذموم نمي‌شمارد؛ چرا كه چيزي والاتر و شريف‌تر از خون انسان نيست.
و سپس مي‌گويد: «بر طاق ايوان فريدون نبشته ‌بود...» (همان: 17). من برآنم كه اين بزرگان بي‌جهت دست به انتخاب واژه‌اي نمي‌زنند. چرا او در اينجا از فريدون نام مي‌برد؟ يا چرا از كيخسرو نامي نمي‌برد؟ يا چرا به سياوش اشاره نمي‌كند درحالي‌كه اين قصه با شخصيت سياوش سنخيت بيشتري دارد، من نوعي هماهنگي از نظر فرم بين فريدون و اين قصه مشاهده مي‌كنم. فريدون آغازگر شاهنشاهي حماسي و تاريخي ماست. با فريدون اسطورة ما به پايان مي‌رسد و وارد دنياي حماسي مي‌شود تا سپس وارد عرصة تاريخ شود. ايران به وسيلة فريدون بين سه پسرش تقسيم مي‌شود. فريدون نماد شاهنشاهي عدالت‌ است. هم‌چنان كه فريدون شخصيتي آغازين است، ما مي‌بينيم كه در آغاز اولين باب، در اولين قصه، بر در ايوان فريدون نوشته مي‌شود:
جهان اى برادر نماند به كس*
دل اندر جهان‌آفرين بند و بس*

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت*
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت*

چو آهنگ رفتن كند جان پاك*
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك*


(همان: 17)
هم‌چنان كه فردوسي از نام فريدون سود مي‌جويد تا به مخاطبش بگويد كه فريدون فرّخ فرشته نبود و هر كس داد و دهش كند،‌ خود فريدون است.
قصة دوم را به دليل نشان دادن قدرت تخيّل سعدي مطرح مي‌كنم. «يكي از ملوك خراسان محمود سبكتگين را به خواب چنان ديد كه جملة وجود او ريخته بود و خاك شده، مگر چشمان او كه هم‌چنان در چشم‌خانه همي‌گرديد». (همان: 19). فرداي آن روز خواب را مطرح مي‌كنند و همة معبّران از تعبير آن در مي‌مانند تا اينكه درويشي مي‌گويد: «هنوز نگران است كه ملكش با دگران است». (همان‌: 19).
مگر نه اين است كه ما نگراني خويش را با چشم و نگاه خود القا مي‌كنيم، سعدي نيز با استفاده از تخيّل خود، چشم‌هاي نگران و نگرنده را در هيأتي استخواني مجسم مي‌كند و آن را اين ‌گونه براي ما به تصوير مي‌كشد، چرا كه اين‌گونه وابسته به دنيا مردن، چنين مرگي را نيز براي ما تصوير خواهد كرد. به اعتقاد من اگر سعدي امروزه نيز به عنوان يك انيماتور، نويسندگي مي‌كرد، اگر قرار بود به همين موضوع اشاره بكند، اين قصه را به همين صورت به تصوير مي‌كشيد، اسكلتي كه دو چشم سالم در نهان‌خانه چشمانش مي‌چرخد و نگران اطرافش است و هيچ تصويري گوياتر از اين، دهشتناكي وابستگی به دنيا را نشان نمي‌دهد.
 
و اما حكايتي ديگر:
يكي از ملوك عجم به مال مردم دست يازيده و به بهانه‌هاي گوناگون از مردم پول مي‌گرفت و تا حدي به مردم جور روا داشته بود كه مردم از دست او شهر را ترك مي‌كردند. پادشاه آن‌قدر ستمگري خويش را گسترش داد كه تعداد مردم ساكن شهر رو به كاهش گذاشت. بالطبع ماليات و ذخيرة خزانه نيز كاهش يافت و شاه تازه متوجه مهاجرت مردم شد. سعدي در اين اثنا مي‌گويد: «باري به مجلس او در، كتاب شاهنامه همي‌خواندند در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون». (‌همان: 26).
نويسندة امروز بايد شاهنامه را بخواند و به موقع از آن بهره جويد. سعدي بر شاهنامه مسلط است و مي‌داند از كدام بخش آن اثر به فراخور اين قصه بايد استفاده شود. هم‌چنان كه براي قصة پيشين، فريدون را به جا استفاده كرده بود، در اين داستان نيز به قصة ضحاك اشاره مي‌كند. در داستان ضحاك و فريدون، وقتي نوبت به خوردن مغز سر جوانان مي‌رسد و يكي از آن آشپزها، جواني را مي‌كشد و مغز سرش را با سر يك گوسفند مي‌آميزد و جوان ديگر را نجات مي‌دهد، جوان نجات يافته حق ظاهر شدن در شهر را نداشت. بنابراين مي‌بايد به نقطه‌اي در خارج از شهر پناه مي‌برد. هنگام قيام فريدون يكي از گروه‌هايي كه به وي پيوستند، همين جوان‌هايي بودند كه به مكاني خارج از شهر گريخته بودند.
حال به قصه باز مي‌گرديم:
«وزير ملك را پرسيد: هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت، چگونه بر امور مملكت مقرّر شد؟ گفت: آن‌چنان كه شنيدي خلقي بر او به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت. گفت: اي ملك چو گرد آمدن خلقي موجب پادشاهي‌ست، تو مر خلق را پريشان براي چه مي‌كني، مگر سرِ پادشاهي كردن نداري؟» (همان: 26).
طبق معمول داستان، شاه از سخن وزير رنجيد. در نتيجه پند وزير سودي نداد. تا اينكه تعداد ناراضي‌ها زياد شد و افرادي از خانوادة همين پادشاه متحد شده و با ياري افراد ناراضي، حكومت از يكي به ديگري منتقل شد.
پادشاهى كاو روا دارد ستم بر زيردست*
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است*

(همان: 27)
سعدي اين سخن را به كسي مي‌گويد كه ظاهراً بايد چاپلوسي او را بكند، اما در ادامه مي‌گويد:
با رعيت صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين*
ز آنكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است*

(همان: 27)
حتي در آخرين سطرهاي ديباچه نيز، سعدي براي «پادشاهي عادل» و «عالمان عامل» دعا مي‌كند.
نكند جور پيشه سلطانى*
كه نيايد ز گرگ چوپانى*

پادشاهى كه طرح ظلم افكند*
پاى ديوار، ملك خويش بكند*

(همان: 26)
اين نگاه سعدي به شاهنشاهي است و بدين شيوه به شاهنشاه آموزش مي‌دهد. او تنها به خوشايند سلطان فكر نمي‌كند هم‌چنان كه در حكايت اخير، پادشاه با شنيدن سخن وزير روي در هم كشيد، سعدي هم مي‌توانست با همين واكنش مواجه شود، اما اين زبان و هنرمندي سعدي است كه به كار او مي‌آيد و او را از موضع اتهام دور مي‌كند.
سعدي در گلستان خود نشان مي‌دهد كه به چنين لحني آشناست. در حكايت ديگري از سعدي، با وجودي كه روي سخن با حكومت نيست، اما سعدي در لابه‌لاي اپيزودها و بخش‌هاي قصه، تلنگرهاي خود را مي‌زند و سفارش‌هاي خود را مي‌كند. داستان دربارة پادشاهي است كه سه پسر دارد و پسر كوچك وي كوتاه قد است و زيباروي هم نيست و پادشاه به ديدة تحقير به وي مي‌نگرد. اين پسر متوجه اين نگاه و تبعيض مي‌شود. تا اينكه روزي زبان به اعتراض مي‌گشايد. پدر! «كوتاه خردمند بِهْ كه نادان بلند»، «نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر» سپس مي‌گويد: «الشاۀُ نظيفۀ و الفيل جيفۀ» (گوسپند كوچك تميز از يك فيل بزرگ و لاشه بهتر است)، كوه طور كوتاه از بسياري از كوه‌هاي بلند بهتر است:
آن شنيدى كه لاغرى دانا*
گفت بارى به ابلهى فربه*

اسب تازى وگر ضعيف بود*
هم‌چنان از طويله‌اي خر بِهْ*

(همان: 20)
من با خود فكر مي‌كردم كه چرا سعدي اين همه اين نكته را تكرار مي‌كند آن هم با وجودي كه از ويژگي‌هاي گلستان، عدم وجود زوايد در كلام است. طبيعي است كه اين تكرار، اقتضاي قصه است. زيرا اين پسر به قدري رنجيده كه تنها با يك اعتراض فارغ نمي‌نشيند و اين منطقي و درست است، چرا كه رنجش انسان از تبعيض ديگران، با زخم رنجشي كه از تبعيض پدر و خودي مي‌بيند بسيار متفاوت است و سعدي اين تفاوت و عمق درد را در جملات اعتراضي پي‌درپي پسر نشان مي‌دهد. در ادامه، جنگي پيش مي‌آيد و اين پسر كوتاه قامت با نشان دادن قدرت جنگاوري خويش، پيروز مي‌شود و نزد پدر آمده و مي‌گويد:
اى كه شخص مَنَت حقير نمود*
تا درشتى هنر نپندارى*

اسب لاغرميان به كار آيد*
روز ميدان نه گاو پروارى*

(همان: 21)
پس از چندي دوباره پسر به جنگ مي‌رود و اين بار لياقت‌هاي وي بر پدر كشف مي‌شود. بنابراين وي را به تدريج به خود نزديك مي‌كند و حسودي برادران بر وي آغاز مي‌شود و تصميم مي‌گيرند تا برادر كوتاه قامت را از ميان بردارند. خواهرش با تكان دادن پنجره او را متوجه مي‌سازد و پسر اين جمله را مي‌گويد: «محال است كه هنرمندان بميرند و بي‌هنران جاي ايشان بگيرند». (همان‌).
اين سخن را به شخص اول مملكتش مي‌گويد. تا به او بگويد كه اين سنت حركت‌هاي اجتماعي است كه هميشه گروهي (بي‌هنر) براي از ميدان بردن و حذف كردن گروهي و يا افرادي هنرمند (توانا) تلاش مي‌كنند و مدير جامعه باید حواسش باشد، هم‌چنين به او هشدار مي‌دهد كه با حذف هنرمندان نمي‌تواند براي بي‌هنران جاي باز كند. البته به ياد داشته باشيد كه هنر در اين متن در معناي هنرهاي زيبا نيست.
كس نيايد به زير ساية بوم*
ور هماى از جهان شود معدوم*

(همان: 21)
اگر جيفه‌های جامعه با شيادي و دروغ و مكر و هوچي‌گري، همايان را گوشه‌نشين كنند، باز مردم در زير ساية جغدها جمع نخواهند شد.
اين سخن شجاعانة سعدي است. آنگاه اين جملة بسيار زيبا را مي‌گويد: «ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند». (همان‌: 21).
از ديگر قصه‌هايي كه بايد از آن سخن بگويم قصه‌اي است كه بيتي از آن به صورت ضرب‌المثل در آمده، همان: تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است. اين قصه اين‌گونه آغاز مي‌شود: در بالاي كوهي، جماعتي از دزدان راهزن، قلعه‌اي را براي خود مي‌سازند و با همكاري خود در مقابل حكومت مركزي عصيان مي‌كنند. جالب است كه سعدي مي‌گويد: «مدّبران ممالك آن طرف در دفع مضرّت ايشان مشاورت همي‌كردند». يعني بايد توجه داشته باشيم كه اين يك جريان سادة دزدي نيست. تا حدي كه چندين كشور همسايه در كنار هم جمع مي‌شوند تا دريابند كه چگونه مي‌توانند راهزنان را از آن منطقه دور كنند. پس از مشورت، مدّبران قرار را بر اين مي‌گذارند كه از ميان خود جاسوسي ميان دزدان بفرستند تا آنان را شناسايي كند و فرصت مقتضي، زمان لازم را گزارش كند تا اينان بتوانند با سربازهايشان آنان را دستگير كنند. اين كار انجام مي‌شود و دزدان براي غارت مي‌روند، جاسوسان آن را گزارش مي‌دهند و مردان واقعه‌ديدة جنگ‌آزموده را به مقابله با ايشان مي‌فرستند. دزدان پس از غارت باز مي‌گردند. غنيمت را جايي مي‌گذارند و سلاح از سر مي‌گيرند و به قول سعدي «نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آورد، خواب بود». در آن حال به آنان حمله كرده و آنان را دستگير مي‌كنند و به نزد سلطان مي‌آورند. سلطان دستور قتل همة آنان را صادر مي‌كند. وزير، پسري نوجوان را شفاعت مي‌كند. براساس گزارش گلستان كه مي‌گويد: «سبزة عذارش نودميده»، مي‌بايد نوجوان سيزده يا چهارده ساله‌اي باشد. وزيري او را شفاعت مي‌كند و در اينجا اولين گره داستان ايجاد مي‌شود؛ چرا كه شاه مخالف اين شفاعت است. شاه براي مخالفت خود دليل‌هايي را ذكر مي‌كند و وزير نيز براي اصرار خود دلايلي را پيش مي‌آورد. شاه مي‌گويد:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است*
تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است*

(همان: 23)
و در ادامه مي‌گويد: عاقلانه نيست كه آدم آتش را بكشد و اخگري را روشن نگاه دارد يا اينكه پس از كشتن افعي، بچة او را زنده نگاه داشت. شاه جملة زيباي ديگري مي‌گويد:
ابر اگر آب زندگى بارد*
هرگز از شاخ بيد بر نخورى*

با فرومايه روزگار مبر*
كز نى بوريا شكر نخورى*

(همان: 23)
استدلال‌هاي شاه كاملاً محكم است و در اين جملات جاي هيچ‌گونه شك و بحث وجود ندارد. در برابر او، وزير استدلال ديگري مي‌كند و جالب است كه وزير با وجود مخالفت كامل با نظر پادشاه در شروع سخن، نظر موافق مي‌دهد، ما امروزه مي‌دانيم كه در مجادله و بحث اگر در برابر رقيب بايستي و سعي در به كرسي نشاندن عقايد خود داشته باشي، او هرگز سخن تو را نمي‌پذيرد، اما مي‌توان زيركانه سخن او را درست تلقي كرده و منظور خود را به صورت پيشنهادي ارائه دهيم. دقيقاً وزير چنين برخوردي را با شاه مي‌كند. در واقع اين سعدي است كه به اين نكات پيچيدة تخاطب مي‌پردازد و آنها را به ما آموزش مي‌دهد. وزير ضمن تأييد سخنان شاه مي‌گويد: «آنچه كه خداوند فرمود عين حقيقت است كه اگر در صحبت آن بدان تربيت يافتي، طبيعت ايشان گرفتي و يكي از ايشان شدي، اما بنده اميدوار است كه در محبّت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد». وزير به يك حديث بسيار متقن استدلال مي‌كند: «كلُّ مولُدٍ يولدُ علي الفطرتِ فأبواه يهودانه و يُنصّرانه و يُمجّسانه» امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «هر انساني بر فطرت انساني‌اش به دنيا مي‌آيد. اين پدر و مادر هستند كه او را يهودي، نصراني يا زرتشتي مي‌كنند».
بنابراين وزير با اين استدلال مي‌خواهد به نقش تربيت، در شكل‌گيري شخصيت انسان اشاره كند و ادامه مي‌دهد:
با بدان يار گشت همسر لوط*
خاندان نبوّتش گم شد*

سگ اصحاب كهف روزى چند*
پى نيكان گرفت و مردم شد*

(همان‌: 23)
جالب است كه اگر دقت كنيم سعدي حديثي را مي‌آورد كه اولاً آن حديث از امام صادق(ع) است و ثانياً در آن حديث، ايرانيان داراي دين آسماني و توحيدي زرتشتي هستند و آنها در كنار دو دين بزرگ توحيدي، يهوديت و مسيحيت قرار مي‌گيرند، بگذريم از اينكه انتخاب اين حديث مي‌تواند خبر از لايه‌هاي پنهان ذهن سعدي باشد.
اين مشاجره با وساطت وزراي ديگر منجر به شفاعت پسر نوجوان مي‌شود. پادشاه او را مي‌بخشد، اما اين جمله را به زبان مي‌آورد: «اگرچه مصلحت نديدم».
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد*
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد*

ديديم بسى كه آب سرچشمة خرد*
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد*

(همان: 24)
پسر نوجوان را در دربار نگاه مي‌دارند و او را تحت تربيت درباري قرار مي‌دهند. روزي در خدمت شاه از اينكه اين پسر شخصيت ديگري پيدا كرده، تعريف مي‌كنند و شاه لبخندي زده و مي‌گويد:
عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود*
گر چه با آدمى بزرگ شود*

(همان: 24)
در اين ميان مخاطب درمي‌يابد كه سخن شاه و وزير هر دو درست مي‌نمايد. پس بايد كدام رأي را پذيرفت؟
داستان اين‌گونه ادامه مي‌يابد كه پسر بزرگ شده و با اوباش محل قرار مي‌گذارد، با آنان متحد شده و در فرصتي مناسب وزير و سه پسر او را مي‌كشد و اموال وي را به غارت مي‌برد و به همان غاري كه پدرش روزي در آنجا راهزني مي‌كرد، بازمي‌گردد.
آيا سعدي موفق مي‌شود كه به ما بگويد: «تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است»؟ يا او مي‌تواند ذهنيت «با بدان يار گشت همسر لوط/ خاندان نبوتش گم شد» را به ما منتقل كند؟ واقعيت اين است كه در اين داستان ما با نوعي مغلطه روبه‌رو هستيم. انسان موجود بسيار پيچيده‌اي است و به راحتي نمي‌توان آن را شكل داد. چيزي است كه تمام حكومت‌هاي ايدئولوژيك و غيرايدوئولوژيك نيز در صدد آن هستند، اين است كه انسان‌هاي هم‌شكل، هم‌رنگ و هم‌سليقه‌اي را توليد كنند تا آنان را به راحتي كنترل كنند و با كنترل آنها، ايشان را به اصطلاح خوشبخت كنند، ولي آيا در طول تاريخ همة حكومت‌ها به چنين آرزويي رسيده‌اند؟ به نظر مي‌رسد كه اينجا مغلطه‌اي اتفاق مي‌افتد و آن اين است كه انسان نديده گرفته مي‌شود. اين جملات كاملاً درست است كه اگر آتش را مي‌كُشيد، بايد اخگر را هم از بين ببريد يا اگر مي‌خواهيد افعي را از بين ببريد، بايسته است كه بچة او را هم از ميان برداريد، اما نكته اينجاست كه انسان افعي نيست. آري اگر بر پاي بيد آب حيات هم بريزند، ثمر نخواهد داد، اما انسان درخت بيد نيست. مسئله اينجاست كه خود جمله درست است و جاي هيچ لغزشي در آن نيست، اما زماني‌كه در صدد يافتن نتيجه و مصداق هستيم، زيركانه يك چيز ديگر جاي چيز ديگر را مي‌گيرد كه آن چيز ديگر با وجودي كه آن مورد اوليه نيست، اما مي‌توان آن حكم را بر آن پياده كرد. حتي انسان عادي را كه فرزند يك اوباش باشد، در صورت تربيت، ممكن است تربيت‌ بپذيرد و ممكن است نپذيرد. مگر در خانواده‌هاي خود ما، فرزندانمان همگي يكسان تربيت را پذيرفته‌اند؟ بنابراين انسان موجودي است با ابعاد متفاوت و وجودي گسترده. سعدي مي‌گويد:
زمين شوره سنبل بر نيارد*
در او تخم و عمل ضايع مگردان*

(همان‌: 24)
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست*
در باغ لاله رويد و در شوره‏بوم خس*

(همان‌: 24)
در اينجا نكته خيلي زيركانه‌اي در ذهن نويسنده و خواننده جاي خود را عوض مي‌كند. در اين شكي نيست كه «تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است» اما اثبات نااهل مشكل و حتي غيرممكن است و اين نمي‌تواند انسان را از حق تربيت محروم كند. ما مي‌توانستيم اين قصه را جور ديگري تمام كنيم. مثلاً اينكه پسر بزرگ شد و يكي از وزيران شاه شده و سال‌ها به عدالت كار كرد، اما سعدي قصه را به درستي پايان رسانده است. يعني ذهن قصه‌نويس سعدي ماجرا را درست بيان مي‌كند. چرا كه خانواده‌اي با خويشان خود به راهزني مشغول بوده‌اند و اين نوجوان سيزده ساله خاطرات آن جهان بي‌قيد و بند را تجربه كرده و نمي‌تواند آن را از ناخودآگاه خود بشويد. در واقع روند قصه اين اجازه را به نويسنده نمي‌دهد. روند درست روان‌شناسانة قصه به شخصيت نوجوان قصه مي‌گويد: كه روزي بايد به آن آزادي گذشته باز گردد. اين داستان گره‌هاي داستاني نيز دارد. گرهي كه ميان وزير و پادشاه پيش مي‌آيد. گرهي كه پسر نوجوان با خود دارد؛ آيا تربيت وزير را پاسخ گفته يا به دنياي گذشتة خويش برگردد يا بدتر از همه اينكه اين نوجوان شاهد قتل‌عام خويشان خود توسط همين وزير و شاه بوده است. حال آيا بايستي اين حس انتقام را پاسخ بدهد يا نه؟ همة اين درگيري‌ها را اگر كنار هم بگذاريم، مي‌بينيم قصة حاضر از پرظرفيت‌ترين قصه‌ها براي داستان نمايشي يا سينمايي است.
هر چند كه اين داستان به شيوة حكايت‌گويي بيان شده و خاتمه يافته است، اما سعدي با آوردن جملات و عوض كردن جاي مصداق در آنها مي‌خواهد نتايج ديگري بگيرد. از نظر من اين نتيجه درست نيست و پاسخ نمي‌دهد. زيرا ما نمي‌توانيم حق تربيت را از هيچ انساني دريغ كنيم. اين درست است كه با وجود قتل وزير در پي تعقيب آن پسر باشيم، اما حق نداشتيم كه بدون فرصت دادن به وي تنها با در نظر گرفتن عدم تربيت‌پذيري نااهل او را از حق تربيت و آزادي‌هايش محروم سازيم. تاريخ اسلام و برخورد ائمه و رسول‌الله اين نتيجه‌گيري بنده را تأييد مي‌كند. يكي از برخوردهاي حضرت رسول با مخاطبان خويش در جنگ احد بود. قبل از جنگ حضرت رسول بر آن بود كه در شهر بمانند، اما مردم گفتند كه بيرون برويم. ما دو گونه استدلال داريم. يك تحليل كاملاً علمي و آن اينكه پيغمبر نظر مردم را ترجيح داد. اگر تحليل را مذهبي‌تر كنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه پيغمبر با وجودي كه مي‌دانست با بيرون رفتن از شهر، كسي چون حمزه را از دست خواهد داد، باز نظر مردم را پذيرفت و بر اين باور بود كه با وجود شكست و از دست دادن حمزه، بهتر است به نظر مردم گوش كرد و به آنها فرصت داد تا خود به رشد و تجربه و كمال برسند.
به رشد رسيدن چيزي است كه بايد به مرور اتفاق بيفتد و با هيچ قانون و ضرب‌المثل و جملات قصاري، هيچ كس نمي‌تواند مانع اين روند طبيعي شود هم‌چنان كه پيغمبر نيز پذيرفت.
قصة بعدي يكي از قصه‌هاي زيبايي است كه تخيّل سعدي در آنجا صحنه‌هاي زيبايي را پديد آورده است: روزي پادشاهي با غلام خود در كشتي مي‌نشيند. غلام چون تا به حال دريا نديده، وحشت مي‌كند و گريه و شيون مي‌آغازد و به قول سعدي: «عيش او منّغص بود». به هيچ وسيله آرام نگشت در اين ميان حكيمي به ميان آمده و دستور مي‌دهد تا غلام را به دريا اندازند. غلام در ميان آب‌ها غوطه مي‌خورد و مرگ را در پيش چشم خود مي‌بيند و سپس حكيم دستور مي‌دهد تا او را بالا بكشند. آنگاه او در گوشه‌اي آرام مي‌گيرد. پادشاه دليل را مي‌پرسد، حكيم پاسخ مي‌دهد: «محنت غرق شدن را ناچشيده بود و قدر سلامت كشتي نمي‌دانست». (همان: 28).
من تنها از نظر دكوپاژ (نمابندي) سينمايي مي‌خواهم به اين حكايت نظري بيندازم. در نماي اول در يك extreme long shot يعني در يك منظر بزرگ؛ بندر و كشتي را داريم كه مردم بر آن سوار مي‌شوند. در نماي بعدي، شاه را مي‌بينيم كه با غلامش مي‌آيد و در جايگاهش قرار مي‌گيرد. در نماي بعدي غلام را مي‌بينيم كه اضطراب خود را نمايان مي‌كند. نماي بعدي نزديك‌تر مي‌شود و نماهاي بسته‌اي از چشم، دست و بدن غلام نشان داده مي‌شود و سر و صداي غلام و عصبانيت شاه را مي‌بينيم. در اين اثنا حكيمي مي‌آيد و تقاضاي خود را اعلام مي‌كند. بنا به گفتة خود سعدي: «بفرمود تا غلام به دريا انداختند». (نماي بعدي) غلام فرو مي‌رود، غوطه‌ مي‌خورد، بالا مي‌آيد... .
جالب اينجاست كه سعدي هنگامي كه از نجات غلام سخن مي‌گويد، درحالي‌كه مي‌توانست از دستِ او براي بيرون كشيدن از آب استفاده كند، مي‌گويد: «مويش را گرفتند» و بيرون كشيدند. بستن نما بر روي سر و با مركزيت سري كه در آب فرو مي‌رود، نگاه كاملاً سينمايي و تصويري سعدی را نشان مي‌دهد. در نماي بعدي غلام بيرون كشيده شده و به خاطر ترس زياد، دو دستي خود را به سكان كشتي مي‌آويزد و آرام مي‌شود.
اين نگاه و بيان تصويري ماجرا، چيز تازه‌اي نيست كه در حكايات سعدي اتفاق بيفتد. در همة نوشته‌هاي كلاسيك و از جملة عالي‌ترين آنها در شاهنامه فردوسي وجود دارد. اين قصه را بيشتر به خاطر نمابندي‌اش مطرح كردم و نگاهي كه سعدي در نهايت دارد آن است كه:
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف*
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است*

(همان: 28)
فرق است ميان آنكه يارش در بر*
تا آنكه دو چشم انتظارش بر در*

(همان)
در اينجا ما شاهد نگاه نسبي سعدي به وقايع هستيم. با وجودي‌ كه «نسبيت» امروزه به عنوان يك مسئلة جهان مدرن در اخلاق، فلسفه، روان‌شناسي و سياست مورد توجه قرارگرفته، اما اين مسئله بارها و بارها در ادبيات ما مورد توجه بوده و مطرح شده است.
به قصة ديگري مي‌پردازيم. قصه‌اي كاملاً‌ كوتاه با يك دنيا معنا: «هرمز را گفتند: وزيران پدر را چه خطا ديدي كه بند فرمودي؟ گفت: خطايي معلوم نكردم، وليكن ديدم كه مهابت من در دل ايشان بيكران است و بر عهد من اعتماد كلي ندارند، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاك من كنند، پس قول حكما را كار بستم كه گفته‌اند:
از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم*
وگر با چون او صد برآيى به جنگ*

از آن مار بر پاى راعى زند*
كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ*

نبينى كه چون گربه عاجز شود*
برآرد به چنگال چشم پلنگ»*

(همان: 29)
سعدي رابطة بسيار بد و نادرستي را نقد مي‌كند. سعدي مي‌گويد رابطة حكومت و حاكمان نبايد مبتني بر ترس باشد، بلكه بايد بر اساس اعتماد باشد. رابطه‌اي كه بر اساس ترس باشد، روزي كودتا را به دنبال مي‌آورد. اين رابطه فقط بايد براساس اعتماد باشد و جز اين هيچ تدبيري نمي‌تواند يك مملكت را نجات دهد.
در قصة ديگري كه از ذكر تمامي آن خودداري مي‌كنم، شاهد آن هستيم كه سعدي مانند اغلب قصه‌هايش در پايان، در چند بيت شاه را نصيحت مي‌كند:
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده*
وگر تو مى‏ندهى داد، روز دادى هست*

(همان: 31)
و سپس شعر مشهور بني‌آدم را مي‌نگارد و به اين بيت مي‌رسد:
تو كز محنت ديگران بى‏غمى*
نشايد كه نامت نهند آدمى*

(همان: 31)
در حكايت ديگري، حجاج يوسف كه جنايتكار بزرگي بود، درويشي را مي‌خواند و از او طلب دعا مي‌كند. درويش مي‌گويد: «خدايا جانش بستان. گفت: از بهر خداي اين چه دعاست؟ گفت: اين دعاي خير است تو را و جمله مسلمانان را.» (همان: 32).
عرفان ايراني ـ اسلامي، عرفاني ستيزنده بود، نه يك عرفان سر در لاكِ تسبيح به دستِ بي‌تفاوت و اگر سعدي صوفي را دوست دارد و از درويش ياد مي‌كند، به آن دليل است كه درويش او اين‌گونه در برابر يك جنايتكار مي‌ايستد.
يا در حكايت ديگري «يكي از ملوك بي‌انصاف، پارسايي را پرسيد از عبادت‌ها كدام بهتر است؟ گفت: تو را خواب نيمروز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري» (همان: 33).
در قصه‌اي ديگر، فقيري از شاه خلعت و انعامي مي‌ستاند. پس از مدتي دوباره نزد شاه بازگشته و طلب انعام مي‌كند. شاه عصباني مي‌شود. حال به اين جملة سعدي در اين حكايت توجه كنيد: «اصحاب فِطنت و خُبرت كه از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر بايد بودن كه غالب همّت ايشان به معظمات امور مملكت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نكند». (همان: 34).
در قصه‌اي ديگر، شاه وزيري را عزل مي‌كند، اما آن‌قدر منصف بوده كه وقتي امور مملكت را در بحران مي‌بيند، وزير پيشين را طلب كرده و از او تقاضا مي‌كند كه بازگردد و مسئوليت را بر عهده بگيرد. وزير در پاسخ مي‌گويد: «معذوري به نزد خردمندان بهتر كه مشغولي». اين بحث بين آنها قوّت مي‌گيرد و شاه مي‌گويد: «هر آينه ما را خردمندي كافي بايد كه تدبير مملكت را بشايد. گفت: اي ملك نشان خردمند كافي جز آن نيست كه به چنين كارها تن ندهد». (همان: 37).
«آورده‌اند كه نوشين‌روان عادل را در شكارگاهي صيد كباب كردند و نمك نبود، غلامي به روستا رفت تا نمك آرد. نوشيروان گفت: نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از اين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جاي اول اندكي بوده است. هر كه آمد بر او مزيدي كرد تا بدين غايت رسيد.
اگر ز باغ رعيت مَلِك خورد سيبى*
برآورند غلامان او درخت از بيخ*

به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد*
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ»*

(همان: 46)
ما آن سوي صحنه را نمي‌بينيم و از آن سوي جريانات اجتماعي و جامعه نمي‌توانيم حرفي بزنيم و ادعايي بكنيم، اما سعدي مي‌گويد: اگر ديدي كاركنان و غلامان درخت را از بيخ كنده‌اند و با خود مي‌برند، بدانيد كه مَلِك سيب را خورده است. در اينجاست كه انسان مي‌پذيرد چرا حضرت علي(ع) زماني كه طلحه و زبير آمدند، شمع را خاموش كرد؟ هر چند مي‌توانست با پول خود شمعي را خريده و در بيت‌المال قرار دهد، اما مسئلة اساسي اينجاست كه ايشان نمي‌خواست آن سيب خورده شود. او آن سيب را نمي‌خورد تا استاندارش درخت از باغ نكند. پس اگر استاندار و كارمندان فرماندار و شهردار كه در ارتباط با آحاد مردم هستند، مشغول كندن و بردن درخت‌هاي باغ سیب و خانة مردم شوند، به يقين در آن سوي صحنه، سيب به ستم خورده شده است.
يكي ديگر از قصه‌هايي كه از نظر تخيّل قصه‌نويسي و از نگاه تصويري قابل تأمل است، از اين قرار است كه «مردم آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد». مي‌دانيد كه واژة صالح به معني اصلاح‌گر است. سعدي از كلمة «مردم‌آزار» استفاده مي‌كند و در ادامه او را «لشكري» مي‌خواند. بنابراين او يك فرد نظامي است. اين جمله خود يك سكانس است. زمان مي‌گذرد و در سكانس بعدي اين آدم دستگير مي‌شود و او را در چاه مي‌اندازند. همين صالح دستمال خود را باز مي‌كند و سنگ را برداشته و به سر لشكري مي‌زند. لشكري گفت: «تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي؟ گفت: من فلانم و اين همان سنگ است كه در فلان تاريخ به من زدي. گفت: چندين روزگار كجا بودي؟ گفت: از جاهت انديشه همي‌كردم اكنون كه در چاهت ديدم، فرصت غنيمت دانستم.» (همان: 49) و تجربيات جهان بشري غير از اين را بيان مي‌كند؟ و آيا اين سعدي نيست كه صاحبان‌ جاه‌ و مقام‌ امروز را از زورگويي و سواستفاده از موقعيت و مقامشان باز مي‌دارد؟ و آيا اين ‌همان ‌تلاش در ساختن جامعة عدالت‌محور و قانون و مردم‌محور نيست؟
در حكايتي ديگر، شاه بيمار مي‌شود و روستازاده‌اي را پيدا مي‌كنند تا او را بكشند و از جگر او به شاه بدهند تا حالش خوب شود. بنابراين قاضیيي پيدا مي‌شود و به كشته شدن جوان براي نجات جان شاه فتوا مي‌دهد. سرانجام اين جوان خود را به خدا مي‌سپارد و نجات مي‌يابد». (همان: 50).
در حكايت ديگر درويشي مجرّد به گوشه‌اي نشسته بود. پادشاهي بر او بگذشت و درويش كرنش نكرد و سلطان ناراحت شد. وزير قضيه را دريافت و درويش را مؤاخذه كرد. درويش گفت: «سلطان را بگوي توقع خدمت از كسي دار كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيتند نه رعيت از بهر طاعت ملوك». (همان: 58).
بي‌ترديد اين جملة اخير از درويش نيست، بلكه از انديشه‌هاي سعدي است. اين جمله يكي از مدرن‌ترين حقوق مدنيت امروزي است؛ چرا كه حكومت براي خدمت به شهروندان است نه شهروندان براي طاعت و احترام به آنها. حكومت را مسئول دانستن و از او طلب مسئوليت كردن در هفتصد سال پيش در زبان سعدي جاري مي‌شود و اگر بگوييم سعدي در انقلاب فرانسه نقش دارد، گزاف نگفته‌ايم. مگر نه اين است كه ادبيات آنها تحت تأثير سعدي است؟ مگر نه اين است كه مونتسكيو روح‌القوانين و نامه‌هايش را كه مي‌نوشت، سعدي را هم مي‌شناخت؟ آيا نوشته‌هاي سعدي ضربه‌هاي لازم را به ايجاد مدنيّت جديد در ذهن آنان نزده است؟ شايد نه و شايد هم آري. مسئلة اساسي آن است كه آنان اين متون را خوب خوانده‌اند، اما دانشجويان ما بايد به اجبار و اكراه اين متون را بخوانند. درد اينجاست كه سرانة كتاب‌خواني ايراني جماعت به اندازه‌اي كم است كه به ورق زدن گلستان هم كفايت نمي‌كند و ملتي كه نمي‌خواند از كجا خواهد دانست كه سعدي و نويسنده و انديشمندش به او هفتصد سال است كه مي‌گويد اي ايراني حكومت براي توست نه تو براي حكومت.
جالب است كه در پايان اين حكايت‌ها چند جا اتفاق افتاده كه شاه، انسان بد يا بي‌توجهي است، اما در غالب آنها، شاه به اشتباه خود پي مي‌برد و توبه مي‌كند و تصميم درست را مي‌گيرد. اين از يك اصل روان‌شناسي تبعيت مي‌كند و آن اينكه سعدي مدام به شاه القا مي‌كند كه بايد اين‌گونه باشد و شكل‌ ديگري از پايان را به او نشان نمي‌دهد. در حكايت ديگري سعدي مي‌گويد: «از اسكندر مي‌پرسند تو چگونه مغرب و مشرق را گرفتي و هيچ نداشتي؟: گفتا به عون خداي عزّوجل هر مملكتي را كه گرفتم، رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز به نكويي نبردم.» (همان: 73).
يعني اگر به مقامي قائل مي‌شوي به مقامات قبلي احترام بگذار. مسلماً اسكندر چنين كاري نكرده، اما اين سعدي است كه به ما چنين آموزش‌هايي مي‌دهد كه اين‌گونه مي‌تواني تثبيت شوي و نام بزرگان را جز به نكويي نبري. آموزش‌هايي كه ما را در رسيدن به جامعه‌اي برتر، جامعه‌اي مدرن‌تر و كامل‌تر و بهتر، بهتر از آنچه غرب و بيگانگان آن را پرداخته‌اند، رهنمون مي‌كند.

..........................
منابع:
1. سعدي، مصلح بن عبدالله (1385). كليات سعدي، تصحيح محمدعلي فروغي، تهران: هرمس.
2. فردوسي، ابوالقاسم (1387). شاهنامه، بر پاية چاپ مسكو، تهران: هرمس.