سعدي و دنياي امروز: دكتر بهادر باقري

سعدي و دنياي امروز: دكتر بهادر باقري
 سخن خود را با قصيدة زيبا، بلند و باشكوه سعدي آغاز مي‌كنیم. قصیده‌ای كه همه ما با آن زندگي كرده‌ایم، خاطره‌ها داریم و طنين و موسيقي و پيام‌هاي بلند انساني آن، هميشه با جان و دل ما مكالمه مي‌كند و در ذهن و زبان ما جريان دارد.
ايهاالناس جهان جاى تن آسانى نيست*
مَرد دانا به جهان داشتن ارزانى نيست*

خفتگان را خبر از زمزمة مرغ سحر*
حَيَوان را خبر از عالم انسانى نيست*

داروى تربيت از پير طريقت بستان*
كآدمى را بتر از علت نادانى نيست*

روى اگر چند پري‌چهره و زيبا باشد*
نتوان ديد در آيينه كه نورانى نيست*

طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى*
صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست*

حذر از پيروى نفس كه در راه خداى*
مردم افكن‏تر از اين غول بيابانى نيست*

عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند*
مرد اگر هست به جز عارف ربانى نيست*

ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرند*
بانگ و فرياد برآرى كه مسلمانى نيست*

سعديا گرچه سخندان و مصالح گويي*
به عمل كار برآيد به سخن‌داني نيست*

يا رب از نيست به هست آمدة صنع توايم*
وآنچه هست از نظر علم تو پنهانى نيست*

دست حسرت گزى ار يك درمت فوت شود*
هيچت از عمر تلف كرده پشيمانى نيست*

(سعدي، 1385: 947ـ946)
 در اين فرصت كوتاه، می‌کوشیم به این پرسش پاسخ دهیم كه آيا حوزة برد سخنان، حكمت و معرفت و تأثیرگذاری شاعران کلاسیک از جمله سعدی، همان روزگار و دنیای قديم بوده است؛ چنان‌که برخی بر آنند که دوران شعر کهن و آموزه‌های آن به سرآمده است ـ يا اینکه چنین آثار و شاهکارهای ادبی و حکمی، براي جامعة امروز جهانی نیز كه با بحران‌هاي گونه‌گوني دست به گریبان است، حرفي براي گفتن دارند؟‌ آيا مخاطبان امروز را با تكثر و تنوع سليقه‌ها، برداشت‌ها، انتظارات، نگرش‌ها و جهان‌بيني‌ها مي‌توانند جذب كنند يا نه؟
بحث ما بيشتر در باره نوع نگاه سعدي به مسائل مهمی هم‌چون مديريت، حكومت و مسائل اجتماعي است و در فرصت بعدی، به مسائل فردي و خانواده از منظر سعدی مي‌پردازيم كه آن هم از مسائل عمده و بحث‌برانگيز روزگار ماست. آيا سعدي براي دنياي امروز ما كه حدود 800 سال بعد از سعدي زندگي مي‌كنيم، يا افرادي كه برای مثال در هزار سال ديگر و در دنیا و حال و هوا و فرهنگ و تمدن‌هایی کاملاً دیگرگون خواهند زيست، باز هم حرفي براي گفتن دارد؟ البته پیشگویی آنچه در آینده خواهد آمد، کار درست و ساده‌ای نیست، اما با توجه به چالش‌ها و معضلاتی که بشر هم اینک با آنها روبه‌روست، می‌توان دریافت که چقدر ما به آموزه‌های استادی حکیم، مجرب و جهان‌دیده چون سعدی شیرازی محتاج و مشتاقیم. ناگفته پیداست که مطالبی که در این مجال محدود ارائه می‌شود، نمونه‌ای از درس‌های ارزشمند استاد سخن، سعدی است.
ضرورت آشنایی با تاریخ
سعدي از ما مي‌خواهد تاريخ بخوانيم و از وقایع تلخ و شیرین آن عبرت بگیریم. انسان اندیشمند نمی‌تواند خود را از آموزه‌های تاریخ بی‌نیاز بداند. كسي كه ريشه‌هايش را با گذشته قطع كرده است، بدون شك نه زندگي امروزش، زندگي خوبي خواهد بود و نه آيندة خوشي خواهد داشت. در این زمینه، حاکمان و مدیران، نیاز بیشتری به اطلاعات و تجربیات بشری در طول تاریخ دارند. چنان‌که استاد دكتر شفيعي كدكني فرموده‌اند:
بر درخت زنده بي‌برگي چه غم*
واي بر احوال برگ بي‌درخت*

(شفیعی كدكني، 1376: 244)
سعدي مي‌فرمايد:
حديث پادشاهان عجم را*
حكايت‌نامه ضحّاك و جم را*

بخواند هوشمند نيك فرجام*
نشايد كرد ضايع خيره ايام*

مگر كز خوى نيكان پند گيرند*
وز انجام بدان عبرت پذيرند*

(سعدي، 1385: 1125)
اينكه در شهنامه‏ها آورده‏اند*
رستم و رويينه‌تن اسفنديار*

تا بدانند اين خداوندان مُلك*
كز بسى خلق است دنيا يادگار*

نام نيكو گر بماند ز آدمى*
بِهْ كز او ماند سراى زرنگار*

نام نيك رفتگان ضايع مكن*
تا بماند نام نيكت پايدار*

(همان: 964)
پاسداشت تلاش پیشینیان
از سوی دیگر، از ما می‌خواهد که نام نیک گذشتگان را ضایع و تلاش آنان برای حفظ و بالندگی وطن را فراموش نکنیم و ناچیز نشماریم، همان‌گونه که ما نیز دوست داریم تاریخ در آینده، نام و یاد ما را به بوته فراموشی نسپارد. در بوستان مي‌خوانیم:
چو خواهى كه نامت بود جاودان*
مكن نام نيك بزرگان نهان

(همان: 320)
بزرگش نخوانند اهل خرد*
كه نام بزرگان به زشتى برد*

(همان: 73)
و در كليات سعدي در بخش نصيحۀ‌الملوك آورده است: «آثار خير پادشاهان قديم را محو نگرداند تا آثار خير او هم‌چنان باقى بماند». (همان: 1159).
نام نيك بزرگان هر چند كه با قصه‌ها و افسانه‌ها و تبلیغات معاصران و آیندگان، پر و بال و رنگ و لعابی افسانه‌گون گرفته باشد، به عنوان نمادهای نيكي، عدل و مردم‌دوستی، هميشه جاويد است. سعدی در گلستان مي‌فرمايد:
چه سال‏هاى فراوان و عمرهاى دراز*
كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت*

چنان‌كه دست به دست آمده است مُلك به ما*
به دست‏هاى دگر هم‌چنين بخواهد رفت*

(همان: 55)
موقت بودن قدرت و منزلت
نكته‌اي كه سعدي بارها و بارها به زبان‌ها و بيان‌ها و شیوه‌هاي مختلف، با تذكر جدّي و همراه با دلسوزي، گوشزد کرده، اين است كه اي كساني كه بر اريكة قدرت تکیه زده‌ايد، بدانيد كه اين دوره ریاست و حکومت، جاودانه نيست و از دستي به دست ديگر مي‌رود. پس قدر فرصتی چنین ارزشمند را بدانید و خیرخواه خلق خدا باشید و توشه آخرت اندوزید. 
كه را دانى از خسروان عجم*
ز عهد فريدون و ضحاك و جم*

كه بر تخت و مُلكش نيامد زوال؟*
نماند به جز مُلك ايزد تعال*

كه را جاودان ماندن اميد ماند؟*
چو كس را نبينى كه جاويد ماند*

(همان: 331)
و به قول خيام در رباعی مشهور و تأمل برانگیزش:
آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت*
آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت*

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر*
ديدي كه چگونه گور، بهرام گرفت؟*

(خيام، 1383: 199)
در گلستان می‌خوانیم كه درويشي، پادشاهي را چنين حکیمانه و مشفقانه اندرز مي‌دهد:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست*
كاين دولت و ملك مى‏رود دست به دست*

(سعدي، 1385: 19)
به نوبتند مُلوك اندر اين سپنج سراى*
كنون كه نوبت توست اى مَلك، به عدل گراى*

(همان: 985)
جهان اى برادر نماند به كس*
دل اندر جهان آفرين بند و بس*

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت*
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت*

چو آهنگ رفتن كند جان پاك*
چه بر تخت مردن، چه بر روى خاك*

(همان: 17)
ضرورت مرگ اندیشی و توجه به ناپایداری دنیا
 سعدي مي‌گويد: مرگ، امری حتمی است، پادشاه و فقير نمي‌شناسد، قدرتمند و ضعيف نمي‌شناسد و روز مرگ، تاج و تخت و قدرت‌ و منزلت به ياري انسان نمي‌آيد. اگر قدرتمندان را به مرگ، باوری راستین بود، دست کم برای به یادگار نهادن نام نیک، در امر حکومت، دقت، دلسوزی و مردمداری بیشتری داشتند.
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت*
نوشين‏روان نمرد كه نام نكو گذاشت*

(همان: 45)
حتّي زماني كه قصد مدح پادشاهان، وزیران و بزرگان زمان خود را دارد، همچون شاعران مدیحه‌سرا، آنها را به عرش نمي‌رساند و در برابر آنان اظهار بندگی، خردي و ناچيزي نمي‌كند، بلكه گویی پدری است كه پسرش را اندرز مي‌دهد و با قدرت، شهامت و اعتماد به نفس به نصيحت آنها مي‌پردازد. ضمن اينكه گاهي نيكي‌ها و نکات مثبت رفتاري و اخلاقی آنان را نيز برمي‌شمارد. برای نمونه، لحن پدرانه، مشفقانه، دلیرانه و واقع‌نگرانه او در اندرزش به امير انكيانو، يكي از امراي نامدار فارس، روشن است:
دل در جهان مبند كه با كس وفا نكرد*
هرگز نبود دور زمان بى‏تبدّلى*

مرگ از تو دور نيست وگر هست فى‏المثل*
هر روز باز مي‌روي‌اش پيش منزلى*

هرگز به پنج روز حيات گذشتني*
خرّم كسي شود؟ مگر از موت غافلي*

(همان: 993)
حبّ جاه و مقام
از نظرگاه سعدی، قدرت و حکومت، وقتی اصالت و ارزش دارد که در راه رفاه و نیک فرجامی بشر باشد و نفس قدرت‌پرستی و حبّ جاه را مذموم می‌داند. در گلستان می‌خوانیم يكي از ملوك خراسان، سلطان محمود غزنوي را به خواب مي‌بيند در حالی كه همة بدن او پوسيده و تنها دو چشم او هنوز خيره و نگران است. حاكم خراسان معبّران را فرامي‌خواند. همه از تعبير آن خواب شگفت درمي‌مانند. در اين ميان درويش صاحب‌دلي، خواب وی را چنین تعبير مي‌كند که: «هنوز نگران است كه ملكش با دگران است». (همان: 38) در حديثی نيز آمده است كه آخرين ناخالصي و ناپاکی كه از دل انسان مؤمن، زايل و خارج مي‌شود، حبّ جاه و مقام است. سعدي مي‌گويد:
بس نامور به زير زمين دفن كرده‏اند*
كز هستي‌اش به روى زمين بر، نشان نماند*

زنده است نام فرّخ نوشين روان به خير*
گر چه بسى گذشت كه نوشين روان نماند*

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر*
زان پيش‌تر كه بانگ برآيد فلان نماند*

(همان: 19)
انتخاب کارگزاران خداترس و پاکدامن
سعدي معتقد است كه وقتی پادشاه مي‌خواهد کارگزاری برای جايي گسیل دارد، بايد انسان خداترسي را برگزیند تا در کار خود درستی و راستی پیشه کند و حق مردم را ضایع نکند. ایمان و وجدان پاک را لازمه درستکاری و پاک دستی می‌داند:
خدا ترس بايد امانت‌گزار*
امين كز تو ترسد امينش مدار*

امين بايد از داور انديشناك*
نه از رفع ديوان و زجر و هلاك*

(همان: 319)
«عامل مگر از خداى تعالى بترسد كه امانت نگاه دارد و الاّ به وجهى خيانت كند كه پادشاه نداند». (همان: 1171).
ديگر آنكه عامل، نباید منفی‌گرا و عيب‌جو باشد و با خرده‌گيري غرض‌ورزانه به جان مردم بيفتد و به جاي خدمت به آنان، خيانت كند.
هر آن كاو بَرَد نام مردم به عار*
تو چشم نکوگويي از وي مدار*

(همان: 462)
كسي كه ذاتاً عيب‌جو و کینه‌توز است، خيرش به مردم نخواهد رسيد و حاكمی عادل و حكيمي نيك‌دل نخواهد بود.
هركه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد*
بى‏گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد*

(همان: 80)
 
دغدغه آبادی و خدمت به مردم داشتن 
به شاه سفارش می‌کند که كسي را به قدرت برسان و اجازه دخل و تصرف در امور ديگران را به او بسپار كه به فكر آبادگري باشد. در نصيحۀ‌الملوك مي‌گويد: «عمارت مسجد و خانقاه و جسر و آب انبار و چاه‏ها بر سر راه، از مهمات امور مملكت داند». (همان: 1158)
نيامد كس اندر جهان كاو بماند*
مگر آن كزو نام نيكو بماند*

نمرد آنكه مانَد پس از وى به جاى*
پل و خانى و خان و مهمانسراى*

(همان: 320)
تناسب مسئولیت با توان افراد 
نكتة ديگري كه بارها سعدي بر آن تأكيد كرده، آن است ‌كه كارهاي بزرگ را بايد به انسان‌هاي بزرگ و با تجربه سپرد. در غیر این صورت، هم کار بی‌ارزش می‌شود و هم فرد بی‌تجربه و نالایقی که مسئولیتی چنان سنگین را پذیرفته، رسوا می‌شود و پشیمانی بار می‌آورد.
گرت مملكت بايد آراسته*
مده كار معظم به نوخاسته*

به كارهاي گران مرد كارديده فرست*
كه شير شرزه درآرد به زير خمّ كمند*

(همان: 351)
«تفويض كارهاى بزرگ به مردم ناآزموده نكند كه پشيمانى آرد». (همان: 1161).
نظارت دقیق بر کار عاملان و کارگزاران 
نكتة ديگر آنكه بعد از انتخاب حاكم، استاندار، کارگزاران و مديران مختلف و اعزام آنها به شهرها و روستاها، بايد بر كار آنها نظارت دقیق و مستمر داشت تا بتوان از چند و چون کارشان باخبر بود و جلو خطاها یا خیانت‌های احتمالی آنان را به موقع گرفت.
چو مشرف دو دست از امانت بداشت*
ببايد بر او ناظرى برگماشت*

 ور او نيز درساخت با خاطرش*
ز مشرف عمل بركن و ناظرش*

(همان: 319)
 حال اگر کارگزار و ناظر تعیین شده با يكديگر متحّد شدند و به پشتگرمی هم به تقلب و زشت‌کاری روی آوردند، هر دو را بايد خلع كرد، چرا که خطر دو چندان شده است و آنكه وظیفه نظارت بر عهده داشته، خود به خیانت مبتلا شده است.
پرهیز از چاپلوسان و متملّقان 
حاكم بايد به شدت از تملّق‌گويان بپرهيزد و از عادت به ستايش شدن از سوي اينان دوری کند؛ چرا که هم عیوب حاکم را می‌پوشد و هم او را مغرور و بی خبر می‌کند و هم انسان متملق را بیش از پیش، خوار و ذلیل می‌کند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «أُحْتُو التُّرابَ فی وَجُوه الْمَدّاحین. بر چهره ستايشگران خاك بيفشانيد.» (نهج‌الفصاحه، 1382: 170).
همه ما در بخش کلمات قصار نهج‌البلاغه خوانده‌ایم که روزی حضرت علي(ع) از شهر انبار مي‌گذشت. مردم دور ايشان گرد آمدند و اظهار شادماني بسيار كردند. ايشان اعتراض کردند. مردم گفتند: اين رسم دیرین ماست و با بزرگان خود چنين مي‌كنيم. ايشان فرمود: «به خدا که امیران شما از این کار سودی نبرند و شما در دنیایتان خود را به رنج می‌افکنید و در آخرتتان بدبخت می‌گردید و چه زیانبار است رنجی که کیفر در پی آن است و چه سودمند است آسایشی که با آن از آتش، امان است.» (شريف‌الرضي، 1368: 367).
انوري در رد تملّق و تکلّف و خودخوارشماری و بازگشت به سنت سادگی و صداقت زمان پیامبر اکرم(ص) چه زيبا سروده است:
بيا تا تكلّف به يك سو نهيم*
نه از تو ركوع و نه از من قيام*

به سنّت كنيم اقتدا زين سپس*
سلامٌ عليكم، عليك السلام*

(انوري، 1364: 416)
چه حاجت كه نُه كرسى آسمان*
نهى زير پاى قزل ارسلان*

مگو پاى عزّت بر افلاك نِه*
بگو روى اخلاص بر خاك نِهْ*

(سعدي، 1385: 312)
 
نصیحت صادقانه و واقع‌گرایانه پادشاه
سعدی برآن است که اگر قصد نصيحت پادشاهي را داريم، باید به او يادآوري كنیم كه او بندة‌ خدا و موجودی محدود و محکوم به فناست تا از این منظر به خود و قدرتش بنگرد و خدا و مرگ را از یاد نبرد.
هزار سال نگويم بقاى عمر تو باد*
كه اين مبالغه، دانم ز عقل نشمارى*

همين سعادت و توفيق بر مزيدت باد*
كه حق گزارى و بى‏حق كسى نيازارى*

(همان: 990)
سعدي مي‌گويد از خدا مي‌خواهم كه به تو توفيق دهد كه حق را رعايت كني، به ناحق عمل نكني، خون كسي را نريزي و به كسي ستم نكني. البته نباید از نظر دور داشت که هم سعدي درايت و شجاعت بسياري داشته كه در آن زمان، چنين شجاعانه و بی‌تکلف با پادشاهان وقت خود سخن مي‌گفته و از بالا به آنان مي‌نگريسته و پدرانه، آنان را نصيحت می‌كرده و هم حاکمان، تا اندازه‌ای نصیحت‌پذیر بوده‌اند و شاعر را بدین دلیل، توبیخ نمی‌کرده‌اند.
نه هركس حق تواند گفت گستاخ*
سخن مُلكى‌ست سعدى را مسلّم*

(همان: 972)
او خود را برتر از پادشاه مي‌داند و معتقد است كه پادشاه ملك سخن است و از آن جایگاه حاکمان را نصيحت مي‌كند. 
ضرورت شناخت دوست و دشمن
حاكم بايد دوست و دشمن خود را به خوبي تشخيص دهد. دوستان را در زمرة دشمنان نبرد و دشمنان را در زمرة دوستان نشمارد. هنر مدیریت صحیح و عالمانه، تبدیل دشمن به دوست است نه عکس آن.
شنيدم كه داراى فرّخ تبار*
ز لشكر جدا ماند روز شكار*

دوان آمدش گله‏بانى به پيش*
به دل گفت داراى فرخنده كيش*

مگر دشمن است اين كه آمد به جنگ*
ز دورش بدوزم به تير خدنگ*

بگفت اى خداوند ايران و تور*
كه چشم بد از روزگار تو دور*

من آنم كه اسبان شه پرورم*
به خدمت بدين مرغزار اندرم*

نگهبان مرعى بخنديد و گفت:*
نصيحت ز مُنعم نبايد نهفت*

نه تدبير محمود و راى نكوست*
كه دشمن نداند شهنشه ز دوست*

چنان است در مهترى شرط زيست*
كه هر كهترى را بدانى كه كيست*

(همان: 328)
مدارا و مروّت و پرهیز از خشونت 
سعدي بارها ما را به مدارا، آشتي و صلح طلبی دعوت مي‌كند و معتقد است که اگر مدارا کارگر نشد و راهی جز جنگ نبود، باید مردانه جنگید: «تا كار به زر برمي‌آيد، جان در خطر افكندن نشايد». عرب گويد: «آخر الحيل السيف».
چو دست از همه حيلتى درگسست*
حلال است بردن به شمشير دست»*


(سعدي، 1384: 172)
همى تا برآيد به تدبير كار*
مُداراىِ دشمن، بِهْ از كارزار*

چو نتوان عدو را به قوّت شكست*
به نعمت ببايد درِ فتنه بست*

عدو را به جاى خسك، زر بريز*
كه احسان كنَد كُند، دندان تيز*

(سعدي، 1385: 349)
فريدون گفت نقاشان چين را*
كه پيرامون خرگاهش بدوزند*

بدان را نيك دار اى مرد هشيار*
كه نيكان خود بزرگ و نيك روزند*

(همان: 299)
شاه یا حاكم بايد اهل مدارا و سعه‌صدر باشد؛ چنان‌كه حافظ فرموده است:
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است*
با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا*

(حافظ، 1369: 198)
و چقدر اين جملات و اشعار شیخ اجل، حکیمانه، جاودانه و زيباست: «دو كس دشمن ملك و دينند؛ پادشاه بى‏حلم و زاهد بى‏علم.
بر سر ملك مباد آن ملك فرمانده*
كه خدا را نبود بندة فرمانبردار»*

(سعدي، 1385: 277)
مزن تا توانى بر ابرو گره*
كه دشمن اگرچه زبون، دوست بِهْ*

اگر پيلِ زورى و گر شير چنگ*
به نزديك من، صلح بهتر كه جنگ*

(همان: 349)
در تأكيد اين سخن عالمانه سعدی، حيف است كه اين بيت بلند حافظ را ذکر نکنیم:
يك حرف صوفيانه بگويم،‌ اجازت است؟*
اي نور ديده! صلح بِهْ از جنگ و داوري*

(حافظ، 1369: 508)
کاش مسئولان و کارگزاران در هر زمان و هرجا، این قصیده شگفت و والای افصح‌المتکلمین را آویزه گوش دل خود کنند و بدان بیندیشند و عمل کنند:
بس بگرديد و بگردد روزگار*
دل به دنيا درنبندد هوشيار*

اى كه دستت مى‏رسد، كارى بكن*
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار*

اينكه در شهنامه‏ها آورده‏اند*
رستم و رويينه‌تن اسفنديار*

تا بدانند اين خداوندان مُلك*
كز بسى خلق است دنيا يادگار*

اين همه رفتند و ماى شوخ چشم*
هيچ نگرفتيم از ايشان اعتبار*

دير و زود اين شكل و شخص نازنين*
خاك خواهد بودن و خاكش غبار*

اين همه هيچ است، چون مى‏بگذرد*
تخت و بخت و امر و نهى و گير و دار*

نام نيكو گر بماند ز آدمى*
بِهْ كز او ماند سراى زرنگار*

سال ديگر را كه مى‏داند حساب*
يا كجا رفت آنكه با ما بود پار؟*

گنج خواهى، در طلب رنجى ببر*
خرمنى مى‏بايدت، تخمى بكار*

چون خداوندت بزرگى داد و حكم*
خرده از خردان مسكين درگذار*

چون زبر دستيت بخشيد آسمان*
زيردستان را هميشه نيك دار*

از درون خستگان انديشه كن*
وز دعاى مردم پرهيزگار*

منجنيق آه مظلومان به صبح*
سخت گيرد ظالمان را در حصار*

سعديا چندان‌كه مى‏دانى بگوى*
حق نبايد گفتن الّا آشكار*

(سعدي، 1385: 965ـ964)
در حماسه یونانی ايلياد، سروده هومر مي‌بینیم هنگامي كه هكتور قهرمان تروا كشته مي‌شود، آشيل قهرمان یونان، جنازة‌ او را به ارّابه مي‌بندد و بيست شبانه‌روز دور قلعه مي‌چرخاند، به جنازة وي بي‌حرمتي مي‌كند و دل پدر پیرش پریام را مي‌شكند. حال ببينيم سعدي در خصوص دشمن و نوع درست رفتار با او چه مي‌گويد: «كسي مژده پيش انوشيروان عادل آورد و گفت: شنيدم كه فلان دشمن تو را خداي عزوجّل برداشت. گفت: هيچ شنيدي كه مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست*
كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست»*

(همان: 68)
«به هلاك دشمن، كسي شادماني كند كه از هلاك خويش ايمن شده باشد.» (همان: 1175)
اي دوست بر جنازة دشمن چو بگذري*
شادي مكن كه بر تو همين ماجرا رود*

(همان: 681)
صبر و بردباری شاهان
حاكم بايد شكيبا باشد. مهار نفس خود را به سادگی از کف ننهد و حكم عجولانه و از سر خشم و غضب صادر نكند.
خداوند فرمان و راى و شكوه*
ز غوغاى مردم نگردد ستوه*

 سرِ پر غرور از تحمل تهى*
حرامش بود تاج شاهنشهى*

(همان: 326)
چو خشم آيدت بر گناه كسي*
تأمل كنش در عقوبت بسي*

 (همان: 320)
مي‌گويند اربابي غلامي داشت، غلام خلافي کرد. ارباب دستور داد هزار ضربه شلاق به او بزنند. غلام نگاهي معنی‌دار به ارباب کرد و گفت: سرورم! از دو حال به در نيست. يا تا به حال شلاق نخورده‌اي و يا حساب و کتاب نمی‌دانی. هزار ضربه شلاق؟!
 
سعدي در ادامه مي‌گويد:
كه سهل است لعل بدخشان شكست*
شكسته نشايد دگرباره بست*

(همان: 320)
صواب است پيش از كُشش بند كرد*
كه نتوان سرِ كُشته پيوند كرد*

(همان: 326)
 دست بالاي دست بسيار است
اگر هر قدرتمندی بداند و باور کند که قدرت مطلقه نیست و زورمندتر از وی نیز پیدا می‌شود، دست تطاول نمی‌گشاید و حدّ خود را حفظ می‌کند.
به خردى درم زور سرپنجه بود*
دل زيردستان ز من رنجه بود*

بخوردم يكى مشت زورآوران*
نكردم دگر زور بر لاغران*

غم زيردستان بخور زينهار!*
بترس از زبردستي روزگار*

نمي‌ترسي اي گرگك كم خرد*
كه روزي پلنگيت بر هم درد؟*

(همان: 339)
و در گلستان مي‌فرمايد:
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت*
تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت*

پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد*
در گردن او بماند و بر ما بگذشت*

(همان: 61)
هم‌چنان در فكر آن بيتم كه گفت*
پيل‏بانى بر لبِ درياى نيل*

زير پايت گر بدانى حال مور*
همچو حال توست زيرِ پاى پيل*

(همان: 50)
خوب است انسان حاکم و قدرتمند، گاهي خود را در جايگاه طرف مقابل یا زیردست خود بگذارد و با خود بیندیشد که اگر من جاي او بودم و بر من اين ستم مي‌شد، چه حالي داشتم و باید چه می‌کردم.
به بازوان توانا و قوّت سرِ دست*
خطاست پنجة مسكين ناتوان بشكست*

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت*
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست*

ز گوش، پنبه برون آر و دادِ خلق بده*
وگر تو مى‏ندهى داد، روز دادى هست*

(همان: 31)
اى زبردستِ زير دست آزار*
گرم تا كى بماند اين بازار؟*

به چه كار آيدت جهان‌دارى؟*
مردنت بِهْ، كه مردم آزارى*

(همان: 32)
مردم پیرو حاکمانند
سعدی بر آن است که «الناس علي دين ملوكهم» مردم، شکل پادشاه خود را مي‌گيرند. اگر او مظهر خرد و بزرگواری باشد، مردم نیز چنان می‌شوند و اگر عکس این باشد، مردم نیز رو به انحطاط اخلاقی و رفتاری خواهند رفت.
اگر ز باغ رعيت مَلِك خورد سيبى*
برآورند غلامان او درخت از بيخ*

(همان: 46)
حل مشکلات مردم 
حاکم باید به فكر مردم باشد، درد آنها را بفهمد، مشكلاتشان را دريابد و در حد توان به گره‌گشایی از کار فروبسته آنان همت گمارد.
شنيدم كه در وقت نَزع روان*
به هرمز چنين گفت نوشيروان*

 كه خاطر نگهدارِ درويش باش*
نه در بند آسايش خويش باش*

 نياسايد اندر ديار تو كس*
چو آسايش خويش جويى و بس*

(همان: 317)
اگر ممالك روى زمين به دست آرى*
وز آسمان بربايى كلاه جبّارى*

وگر خزاين قارون و ملك جم دارى*
نيرزد آنكه وجودى ز خود بيازارى*

(همان: 1108)
چراغي كه بيوه‌زني برفروخت*
بسي ديده باشي كه شهري بسوخت*

(همان: 318)
و باید از نفرین و ناله مستمندان و مظلومان هراس داشت و پیش از آن دادگری و مشکل‌گشایی کرد. آه دل بيوه‌زنی، شهری را به آتش مي‌كشد و ناله يتيمی، عرش الهي را به لرزه درمي‌آورد.
اگر زيردستي برآيد ز پاي*
حذر كن ز ناليدنش بر خداي*

(همان: 310)
دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى*
زنهار بد مكن كه نكرده‌ست عاقلى*

(همان: 993)
رعایت حرمت پیران و بهره بردن از تجربه آنان 
سعدی، شاه را اندرز می‌دهد که قدر پيران را بداند و حرمتشان را از یاد نبرد؛ چرا كه آنان عمري به اقليم و كشور خود خدمت كرده‌اند و گنجینه‌ای از تجربه و حکمتند.
قديمان خود را بيفزاى قدر*
كه هرگز نيايد ز پرورده غدر*

 چو خدمتگزاريت گردد كهن*
حق ساليانش فرامُش مكن*

 گر او را هَرَم دست خدمت ببست*
تو را بر كرم هم‌چنان دست هست*

(همان: 319)
رعایت حق خانواده مجرمان و محکومان 
او معتقد است که اگر مجرمی یا محکومی، مجازات شد، نباید خانواده او نیز مجازات و تنبیه شوند. خانوادة او بي‌گناهند و نبايد تاوان اشتباه یا عصیان وی را بپردازند و از توجه و رسیدگی حكومت محروم شوند.
نه بر حكم شرع، آب خوردن خطاست*
وگر خون به فتوى بريزى، رواست*

وگر دانى اندر تبارش كسان*
بر ايشان ببخشاى و راحت رسان*

گنه بود مرد ستمكاره را*
چه تاوان زن و طفل بيچاره را؟*

(همان: 326)
انتقادپذیری 
سعدي به ما مي‌آموزد که از انتقاد نترسيم و از آن استقبال كنيم. خود را عقل کل ندانیم. منتقدان را گرامي بداريم. نصيحت خيرخواهانه و سازندة آنها را بشنويم و بدان عمل کنیم.
از صحبت دوستى به رنجم*
كاخلاق بدم، حسن نمايد*

(همان: 188)
چشم بدانديش كه بركنده باد*
عيب نمايد هنرش در نظر*

ور هنرى دارى و هفتاد عيب*
دوست نبيند به جز آن يك هنر*

(همان: 198)
البته لازم است که به صداقت و خیرخواهی منتقد اطمینان داشت؛ چرا که بداندیش و حسود و منفی‌نگر، نه تنها فقط عیب‌ها و ایرادها را می‌بیند، بلکه، خوبی‌ها را هم عیب و کاستی می‌پندارد. از سوی دیگر چنان‌که حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: «حبك لِشَي‌ء يُعْمِي و يُصَم». عشق به چيزي، تو را كور و كر مي‌كند. كسي كه تو را دوست دارد، نمي‌تواند عيب تو را ببيند و حتي عيب‌هاي تو را حسن و کمال مي‌بيند. كساني بايد باشند كه تو را دوست نداشته باشند و مخالف تو باشند تا بدون تعارف و تکلف و ترس، عيب‌هاي تو را ببينند و به تو گوشزد كنند.
از صحبت دوستى به رنجم*
كاخلاق بدم حسن نمايد*

عيبم هنر و كمال بيند*
خارم گل و ياسمن نمايد*

كو دشمن شوخ چشم ناپاك؟*
تا عيب مرا به من نمايد*

(سعدي، 1385: 188)
آيين برادرى و شرط يارى*
آن نيست كه عيب من هنر پندارى*

آن است كه گر خلاف شايسته روم*
از غايت دوستيم، دشمن دارى*

(همان: 1043)
به اين جملات از رسالة نصيحۀ‌الملوك دقت كنيد: «دوستدار حقيقي آن است كه عيب تو را در روي تو بگويد تا دشخوارت آيد و از آن بگردي و از قفاي تو بپوشد تا بدنام نشوي». (همان: 1170). «عيب خود از دوستان مپرس كه بپوشانند، تفحص كن كه دشمنان چه مي‌گويند». (همان: 1175).
پس شایسته این است که در آيينة وجود دشمنان، عيب‌هاي خود را ببينیم و قدر انتقادهای آنان را بدانیم، اما رعايت انصاف در نقد ضروری است. در بوستان آمده است كه شخصي شيطان را به خواب مي‌بيند، در هیأت فرشته‌ای زيبا، جذاب و دوست داشتني:
ندانم كجا ديده‏ام در كتاب*
كه ابليس را ديد شخصى به خواب*

 به بالا صنوبر، به ديدن چو حور*
چو خورشيدش از چهره مى‏تافت نور*

 فرا رفت و گفت: اى عجب اين تويى؟*
فرشته نباشد بدين نيكويى*

 تو كاين روى دارى به حسن قمر*
چرا در جهانى به زشتى سمر*

 چرا نقشبندت در ايوان شاه*
دژم روى كرده‌ست و زشت و تباه*

 شنيد اين سخن بخت برگشته ديو*
به زارى برآورد بانگ و غريو*

 كه اي نيكبخت اين نه شكل من است*
وليكن قلم در كف دشمن است*

چو انداختم بيخشان از بهشت*
كنونم ز كين مي‌نگارند زشت*

(همان: 324)
داشتن انصاف در نقد بسيار مهم است و اگر نقدي را ديديم؟ اول بدانيم كه منتقد كيست. آيا از سر عشق و ارادت سخن مي‌گويد، يا نفرت و منفی‌نگری و يا واقع‌بيني و انصاف؟
توجه به مسافران و جهانگردان
سعدي مي‌فرمايد مسافران و جهانگردان را پاس بداريد و احترام كنيد. زمينة آسايش و امنيتشان را فراهم كنيد؛ چرا كه وقتي آنان به کشور یا سرزمین خود بازمي‌گردند، از کشور شما به نیکي ياد می‌كنند و ديگران را هم به ديدن دیار شما تشویق می‌كنند. این امر اهمیت ویژه و انکارناپذیری در توسعه توریسم و معرفی جاذبه‌های هر کشور به جهان دارد و نباید از آن غافل بود. 
نكو بايدت نام و نيكو قبول*
نكودار بازارگان و رسول*

 بزرگان مسافر به جان پرورند*
كه نام نكويى به عالم برند*

 تبه گردد آن مملكت عن قريب*
كزو خاطر آزرده آيد غريب*

 غريبْ آشنا باش و سياح دوست*
كه سياح، جلّابِ نام نكوست*

(همان: 318)
مسائل تربیتی از دیدگاه سعدی
آنچه گذشت بيشتر در باب تفكرات اجتماعي و سياسي و نگاه مديريتي سخن سعدي بود. در بخش دوم سخن، به مسائل تربيتي به صورت فردي، خانوادگي و اجتماعي از نظرگاه سعدی مي‌پردازیم.
عشق و اهمیّت آن 
همان‌طور كه دكتر ضياء موحد در كتاب ارزشمند سعدي نوشته‌‌اند، شخصيت يا هنر سعدي دو بعد بسيار مهم دارد. يكي پرداختن به مقولة بسيار مهم عشق است و ديگري بُعد آموزگاري و نصیحت‌گري وی. دربارة‌ عشق از دیدگاه سعدي به تفصیل سخن گفته شده پس به همين مختصر اكتفا كنيم كه بزرگ‌ترين آموزة سعدي براي دنياي امروز، عشق است. چيزي كه سخت به آن نيازمنديم. عشقي كه از ديدگاه سعدي مطرح مي‌شود و بسياري از شاعران كلاسيك ما از جمله مولانا و حافظ و ديگر بزرگان به آن اشاره كردند، عشقي است كه احياگر دل‌هاست. دليل خلقت است. از دیدگاه عارفان، اساس هستي بر عشق نهاده شده است. ديدة عاشق را سير و جان وی را دلير مي‌كند. وی را از اسارت‌های گوناگون نجات مي‌دهد. چشم زيبابين به او ارزاني مي‌كند و باعث مي‌شود كه انسان تمام عالم را دوست داشته باشد.
 به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست*
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست*

(سعدي، 1385: 577)
عشق به انسان؛ شجاعت، بصيرت و از خودگذشتگی مي‌دهد و معشوق زميني، آينة جمال و كمال معشوق آسماني مي‌شود. حرص، كينه و خودپرستي را در انسان از بين مي‌برد و به او، شادي ابدي و ازلي عطا مي‌كند. به قول مولانا:
جنّتي كرد جهان را ز شكر خنديدن*
آنكه آموخت مرا همچو شرر خنديدن*

گرچه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم*
عشق آموخت به من شكل دگر خنديدن*

(مولوي، 1386: 1208)
اين «شكل دگر خنديدن» و شادي دروني و ذاتي است كه عشق براي ما به ارمغان مي‌آورد. اینک تنها برای نمونه به برخی از ابیات سعدی در باب عشق اشاره می‌کنیم و سپس به مباحث دیگر می‌پردازیم.
اگر تو فارغى از حال دوستان يارا*
فراغت از تو ميّسر نمى‏شود ما را*

(سعدي، 1385: 523)
وه كه گر من باز بينم چهر مهرافزاي او*
تا قيامت شكر گويم طالع پيروز را*

(همان: 529)
چنان به موى تو آشفته‌ام به بوى تو مست*
كه نيستم خبر از هرچه در دو عالم هست*

(همان: 545)
سلسلة موى دوست، حلقة دام بلاست*
هركه در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست*

(همان: 549)
گرم باز آمدى محبوب سيم اندام سنگين دل*
گل از خارم برآوردى و خار از پا و پا از گِل*

(همان: 743)
هرگز حسد نبردم، بر منصبى و مالى*
الّا بر آنكه دارد، با دلبرى وصالى*

(همان: 898)
ما گدايان خيل سلطانيم*
شهربند هواى جانانيم*

بنده را نام خويشتن نبود*
هرچه ما را لقب نهند آنيم*

چون دلآرام مى‏زند شمشير*
سر ببازيم و رخ نگردانيم*

دوستان در هواى صحبت يار*
زر فشانند و ما سرافشانيم*

تنگ چشمان نظر به ميوه كنند*
ما تماشاكنان بستانيم*

تو به سيماى شخص مى‏نگرى*
ما در آثار صنع حيرانيم*

هرچه گفتيم جز حكايت دوست*
در همه عمر از آن پشيمانيم*

سعديا بى‏وجود صحبت يار*
همه عالم به هيچ نستانيم*

(همان: 813)
همان‌طور كه مي‌دانيد گلستان هشت باب دارد و بوستان ده باب. چهار باب اين دو اثر، عناوين مشتركي دارند. باب اول گلستان در سيرت پادشاهان است. باب اول بوستان در عدل و تدبير و راي است. باب سوم گلستان در فضيلت قناعت و باب ششم بوستان نيز در قناعت است. باب پنجم گلستان در عشق و جواني است و باب سوم بوستان نيز همين عنوان را دارد. باب هفتم گلستان و بوستان در تأثير تربيت است. اينها چهار موضوعي هستند كه از نظر سعدي، اهميّت ويژه‌اي دارند تا آنجا كه در هر دو اثر خود به تفصیل به آنها پرداخته است.
دربارة‌ تربيت از نگاه او، ابتدا باید در نظر داشت که سعدي خود آموزگار بوده و سال‌ها درس خوانده و تدریس و وعظ کرده است. در دانشگاه نظامية بغداد تحصيل كرده و معلمي و نصيحت‌گري، جزء ويژگي‌هاي ذاتي اوست. او در باب تربيت نكته‌هاي ارزشمندي گفته است كه حتماً خوانده‌ و اطلاع داريد. اما يادكرد آنها هم براي ما تذكاري است و هم اینکه می‌خواهیم ببینیم آیا برای تعلیم و تربیت در دنیای امروز نیز حرفی برای گفتن دارد یا نه.
اهمیّت استعداد ذاتی افراد
يكي از نكاتي كه سعدي به آن اشاره دارد، اهمیّت ذات انسان‌ها و استعداد ذاتي آنهاست. مي‌فرمايد:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است*
تربيت نااهل را چون گِردكان بر گنبد است*

(همان: 23)
ابر اگر آب زندگى بارد*
هرگز از شاخ بيد، بر نخورى*

با فرومايه روزگار مبر*
كز نى بوريا شكر نخورى*

(همان: 23)
عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود*
گرچه با آدمى بزرگ شود*

(همان: 24)
زمين شوره سنبل بر نيارد*
در او تخم و عمل ضايع مگردان*

نكويى با بدان كردن چنان است*
كه بد كردن به جاى نيك مردان*

(همان: 24)
اهمیّت تربیت از دوران کودکی
 تربيت از دوران كودكي بايد بجا، به هنگام و شايسته صورت گيرد، وگرنه جبران آن در دوره‌های بعدی زندگی کودک دشوار خواهد بود.
هركه در خردي‌اش ادب نكنند*
در بزرگى فلاح از او برخاست*

(همان: 243)
چو خواهى كه نامت بماند به جاى*
پسر را خردمندى ‏آموز و راى*

چو فرهنگ و رايش نباشد بسى*
بميرى و از تو نماند كسى*

(همان: 466)
هر آن طفل كاو جور آموزگار*
نبيند، جفا بيند از روزگار*

(همان: 467)
پادشاهى پسر به مكتب داد*
لوح سيمينش بركنار نهاد*

بر سر لوح او نبشته به زر*
جور استاد بِهْ ز مهر پدر*

(همان: 244)
اهمیّت دوست 
بدیهی است که دوست در تربيت کودک، اهميّت ويژه‌اي دارد. دوست خوب و دوست بد در هدايت و ضلالت انسان مؤثر است و تأکید بر این مطلب را در بسیاری از شاهکارهای ادبی بزرگانمان می‌بینیم.
گر نشيند فرشته‏اى با ديو*
وحشت آموزد و خيانت و ريو*

از بدان نيكويى نياموزى*
نكند گرگ، پوستين دوزى*

(همان: 282)
سعدي درباره اهمیّت و تاثیر دوست، تمثیل زیبایی ارائه می‌کند و مي‌گويد مردم به زيارت خانة خدا مي‌روند و پوشش زيباي ابریشمین خانة خدا را مي‌بوسند. آيا اين محبوبیت جامه کعبه، مدیون كرم ابريشم است یا دلیل دیگری دارد؟
جامه كعبه را كه مى‏بوسند*
او نه از كرم پيله نامى شد*

با عزيزى نشست روزى چند*
لاجرم همچون او گرامى شد*

(همان: 249)
با بدان يار گشت همسر لوط*
خاندان نبوّتش گم شد*

سگ اصحاب كهف روزى چند*
پى نيكان گرفت و مردم شد*

(همان: 23)
گِلى خوشبوى در حمام روزى*
رسيد از دست محبوبى به دستم*

بدو گفتم: كه مشكى يا عبيرى*
كه از بوى دلآويز تو مستم؟*

بگفتا: من گِلى ناچيز بودم*
وليكن مدّتى با گُل نشستم*

كمال هم‌نشين در من اثر كرد*
وگرنه من همان خاكم كه هستم*

(همان: 6)
و حافظ چقدر زيبا سروده:
بياموزمت كيمياي سعادت*
ز هم صحبت بد، جدايي جدايي*

(حافظ، 1369: 544)
نازنيني چو تو پاكيزه دل و پاك نهاد*
بهتر آن است كه با مردم بد ننشيني*

(همان: 537)
نخست موعظة پير صحبت اين حرف است*
كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد*

(همان: 358)
نواي بلبلت اي گل كجا پسند افتد*
كه گوش هوش به مرغان هرزه‌گو داري*

(همان: 504)
 
پاک بودن علی‌رغم ناپاکی جامعه 
برخی معتقدند در جامعه‌اي فاسد و تباه كه در آن گرگ‌هاي زيادي وجود دارد، ما نيز بايد هم‌رنگ جماعت شویم و گرگ صفت باشيم، وگرنه طعمة آنان مي‌شويم. اما سعدي برخلاف اين امر توصيه مي‌كند: «آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است.
تو پاك باش و مدار از كس اى برادر باك*
زنند جامة ناپاك، گازران بر سنگ»*

(سعدي، 1385: 40)
«گله كردم پيش يكي از مشايخ كه فلان به فساد من گواهي داده است. گفت: به صلاحش خجل كن.
تو نيكو روش باش تا بدسگال*
به نقص تو گفتن نيابد مجال*

چو آهنگ بربط بود مستقيم*
كى از دست مطرب خورد گوشمال؟»*

(همان: 102)
به سكندر نه مُلْك ماند و نه مال*
به فريدون نه تاج ماند و نه تخت*

بيش از آن كن حساب خود كه تو را*
ديگرى در حساب گيرد سخت*

(همان: 1054)
احترام به والدین 
نكتة مهمی كه سعدي بسيار زيبا و تأثيرگذار در بوستان و گلستان به آن اشاره كرده، احترام به والدين به ويژه احترام به مادر است. در روزگاری که شکاف بین نسل‌ها، باعث جدایی و عدم درک متقابل بین آنها شده و رعایت حرمت پیران و والدین، کمرنگ شده است، یادکرد این آموزه‌ها و ترویج آنها در جامعه به ویژه برای کودکان، نوجوانان و جوانان، بسیار ضروری است 
جوانى سر از راى مادر بتافت*
دل دردمندش به آذر بتافت*

چو بيچاره شد پيشش آورد مهد*
كه اى سست مهر فراموش عهد*

نه در مهد، نيروى حالت نبود*
مگس راندن از خود مجالت نبود؟*

تو آنى كه از يك مگس رنجه‏اى*
كه امروز سالار و سرپنجه‏اى*

(همان: 477)
«وقتي به جهل جواني بانگ بر مادر زدم. دل‌آزرده به كنجي نشست و گريان همي گفت: مگر خردي فراموش كردي كه درشتي مي‌كني؟
چه خوش گفت زالى به فرزند خويش*
چو ديدش پلنگ‌افكن و پيلتن*

گر از عهد خرديت ياد آمدى*
كه بيچاره بودى در آغوش من*

نكردى در اين روز بر من جفا*
كه تو شير مردى و من پير زن*

(همان: 234)
شكرانة زورآورى روز جوانى*
آن است كه قدر پدر پير بدانى*

(همان: 1110)
نكتة ظريف دیگری كه سعدي به ما گوشزد مي‌كند، این است كه دنیا محل داد و ستد است و نوع برخورد شما با والدینتان، الگویی برای نحوه برخورد فرزندانتان با شماست. شما با پدر و مادر خود چه رفتاري داشته‌ايد و از فرزندان خود چه توقعي داريد؟
سال‏ها بر تو بگذرد كه گذار*
نكنى سوى تربت پدرت*

تو به جاى پدر چه كردى خير*
تا همان چشم دارى از پسرت؟*

(همان: 231)
صائب تبريزي هم در اين‌باره آورده:
پيوسته است سلسلة موج‌ها به هم*
خود را شكسته هر كه دل ما شكسته است*

(صائب، 1383: 962)
خدمت به خلق، عبادت است 
در باب احسان و اينكه «عبادت به جز خدمت خلق نيست»، سعدي در يكي از حكايت‌هاي خود در گلستان آورده است كه پيري در راه مكه بود و عبادت بسيار مي‌کرد. به تدريج باور كرد كه بسیار به خدا نزديك شده و به مقامات عرفانی والایی رسیده، تا اينكه:
يكى هاتف از غيبش آواز داد*
كه‏اى نيكبخت مبارك نهاد*

مپندار اگر طاعتى كرده‏اى*
كه نُزلى بدين حضرت آورده‏اى*

به احسانى آسوده كردن دلى*
بِهْ از الف ركعت به هر منزلى*

(سعدي، 1385: 362)
مسلّم كسى را بود روزه داشت*
كه درمانده‏اى را دهد نان چاشت*

وگرنه چه لازم كه سعی‌يي‌ برى*
ز خود بازگيرى و هم خود خورى؟*

(همان: 363)
عبادت به اخلاص نيّت نكوست*
وگر نه چه آيد ز بى‏مغز پوست؟*

چه زنّار مغ در ميانت چه دلق*
كه در پوشى از بهر پندار خلق*

به اندازة بود بايد نمود*
خجالت نبرد آنكه ننمود و بود*

اگر كوتهى پاى چوبين مبند*
كه در چشم طفلان نمايى بلند*

منه جان من آب زر بر پشيز*
كه صراف دانا نگيرد به چيز*

زراندودگان را به آتش برند*
پديد آيد آنگه كه مس يا زرند*

(همان: 436)
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان*
تا سيه‌روي شود هر كه در او غش باشد*

(حافظ، 1369: 301)
نيك باشى و بدت گويد خلق*
بِهْ كه بد باشى و نيكت بينند*

(سعدي، 1385: 101)
 وقتی علي بن ابيطالب(ع) را مي‌ستودند، مي‌فرمود: «بارخدایا تو مرا از خودم بهتر می‌شناسی و من خود را از آنان بیشتر می‌شناسم. خدایا ما را بهتر از آن کن که می‌پندارند و بیامرز از ما آنچه را که می‌دانند». (شريف‌الرضي، 1368: 376).
مثبت اندیشی 
سعدي به ما مي‌آموزد كه نسبت به هم‌نوعانمان، مثبت‌اندیش باشيم و از بدبینی و بداندیشی بپرهیزیم، مگر آنكه خلاف آن ثابت شود. نه آنكه همواره به دنبال عيب‌ها و ضعف‌هاي آنان باشيم:
هركه را جامه پارسا بينى*
پارسا دان و نيك‌مرد انگار*

ور ندانى كه در نهانش چيست*
محتسب را درون خانه چه كار؟*

(سعدي، 1385: 77)
ما زبان را ننگريم و قال را*
ما روان را بنگريم و حال را*

(مولوي، 1369: 82)
روزی سعدی با شيخ شهاب‌الدين سهروردي، بر روي آب هم‌سفر شده است. سهروردي اندرز بسيار عزيز و مغتنمي به سعدي داده است:
مرا شيخ داناي مرشد شهاب*
دو اندرز فرمود بر روي آب*

يكي آنكه در جمع، بدبين مباش*
دوم آنكه در نفس، خودبين مباش*

(سعدي، 1389: 259)
كسي را كه نام آمد اندر ميان*
به نيكوترين نام و نعتش بخوان*

چنان گوى سيرت به كوى اندرم*
كه گفتن، توانى به روى اندرم*

(سعدي، 1385: 462)
در حكايتي نقل مي‌كند كه جواني بليغ، فصيح و عالم بود كه روزي در جمعی از او، سخن به ميان آمد. سعدی می‌گوید حيف كه يكي از دندان‌هاي او افتاده و اين باعث شده كه برخی از حروف را نتواند به درستی ادا کند. دوست سعدی ناراحت می‌شود و بر او خرده می‌گیرد و می‌گوید:
تو در وى همان عيب ديدى كه هست*
ز چندان هنر، چشم عقلت ببست...*

بود خار و گل با هم اى هوشمند*
چه در بند خارى؟ تو گل دسته‏ بند*

(همان: 472)
 انسان منفی‌باف و عیب‌جو، اولین چیزی که از طاووس می‌بیند، پای اوست. آن همه جلال و جمال و هنرنمایی خیره‌کنندۀ خداوند را یا نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند ببیند.
كه را زشتخويى بود در سرشت*
نبيند ز طاووس جز پاى زشت...*

منه عيب خلق اى فرومايه پيش*
كه چشمت فروريزد از عيب خويش*

(همان: 472)
یکی از آثار بد و زیان‌بار عیب‌جویی آن است که اگر مدام در فکر عیب دیگران باشیم، فرصتی پیدا نمی‌کنیم که عیب‌های خود را ببینیم.
چرا دامن آلوده را حد زنم*
چو در خود شناسم كه تر دامنم؟...*

من ار حق‌شناسم و گر خود نماى*
برون با تو دارم، درون با خداى...*

اگر سيرتم خوب و گر منكر است*
خدايم به سرّ از تو داناتر است*

(همان)
در گلستان می‌خوانیم از کسی می‌پرسند نظرت دربارۀ فلانی چیست؟ جواب بسیار زیبایی می‌دهد که انصاف و بی‌طرفی و جوانمردی را به ما می‌آموزد: «در ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.» (همان: 77)
حافظ فرموده است:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد*
ما را چگونه زیبد دعویّ بی‌گناهی؟*

(حافظ، 1369: 541)
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه*
هزار شکر که یاران شهر بی‌گنهند!

(همان: 329)
شکیبایی و تداوم 
اگر آدمی به طبیعت دقت کند، از این آهستگی، تداوم، پیوستگی و تحول می‌تواند درس‌های بسیاری بیاموزد. برخي جوانان امروزه می‌خواهند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و بی‌هیچ زحمت و تحمل مرارتی به مقصد و مقصود خود برسند. «کارها به صبر برآید و مستعجل به سر درآید.»
به چشم خويش ديدم در بيابان*
كه آهسته سبق بُرد از شتابان*

سمند بادپاى از تك فروماند*
شتربان هم‌چنان آهسته مي‌راند*

(سعدي، 1385: 281)
یتیم‌نوازی
 سعدی از ما می‌خواهد که مراقب یتیمان باشیم و آنها را از یاد نبریم. می‌گوید من خود یتیم بوده‌ام و در کودکی، تلخی یتیمی را چشیده‌ام.
پدر مرده را سايه بر سر فكن*
غبارش بيفشان و خارش بكن*

چو بينى يتيمى سرافكنده پيش*
مده بوسه بر روى فرزند خويش*

يتيم ار بگريد كه نازش خرد؟*
وگر خشم گيرد كه بارش برد؟*

الا تا نگريد كه عرش عظيم*
بلرزد همى چون بگريد يتيم*

اگر ساية خود برفت از سرش*
تو در ساية خويشتن پرورش*

مرا باشد از درد طفلان خبر*
كه در طفلى از سر برفتم پدر*

(همان: 357)
پرهیز از پرخوری
 سعدی در باب حکمت کم‌خوری و آفات پرخوری می‌فرماید.
فرشته خوى شود آدمى به كم خوردن*
وگر خورد چو بهايم، بيوفتد چو جماد*

مراد هركه برآرى مطيع امر تو گشت*
خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد*

(همان: 261)
وين شكم بى‏هنر پيچ پيچ*
صبر ندارد كه بسازد به هيچ*

(همان: 173)
در گلستان می‌خوانیم: «گر جور شکم نیستی، هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی، بلکه صیّاد خود دام ننهادی. حكيمان دير دير خورند و عابدان نيم سير و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگيرند و پيران تا عرق بكنند، اما قلندران، چندان‌كه در معده جاى نفس نماند و بر سفره روزى كس».
اسير بند شكم را دو شب نگيرد خواب*
شبى ز معدة سنگى، شبى ز دل تنگى*

(همان: 284)
تنور شكم دم به دم تافتن*
مصيبت بود روزِ نايافتن

(همان: 444)
خوردن براى زيستن و ذكر كردن است*
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است*

(همان: 139)
نه چندان بخور كز دهانت برآيد*
نه چندان كه از ضعف، جانت برآيد*

(همان: 141)
آداب سخن درست و شایسته
در اسرارالتوحید آمده که «شیخ ابوسعید ابی‌الخیر روزی برای سخنرانی به توس رفته بود. تمام کوچه و بازار مملو از جمعیت شده بود. خادم خانقاه از جای برخاست و گفت: خدای بیامرزد آنكه از جای خود بلند شود و یک قدم جلوتر آید». منظور وی این بود که جا برای بقیه مردم باز شود. «شیخ ابوسعید ابی‌الخیر بر تخت نشست و گفت: آنچه تمام پیغمبران گفته‌اند و من هم می‌خواستم بگویم، این خادم در یک جمله گفت: هر کس در هر جایی ‌که ایستاده است، برخیزد و یک قدم جلو بیاید». (محمد بن منور، 1366، ج 1: 200) و با همین جمله کوتاه، منظور اخلاقی و عرفانی خود را به آنان منتقل می‌کند. حلاج می‌فرماید: «عشق دو قدم بیشتر نیست». برخی جمله او را چنین تفسیر کرده‌اند که منظور او، یک قدم پشت پا به دنیا زدن و قدم دیگر پشت پا به آخرت زدن است. سعدی می‌فرماید:
زبان دركش ار عقل دارى و هوش*
چو سعدى سخن گوى، ور نه خموش*

(سعدي، 1385: 459)
من دگر شعر نخواهم كه نويسم كه مگس*
زحمتم مى‏دهد از بس كه سخن شيرين است*

(همان: 572)
سخن گرچه دلبند و شيرين بود*
سزاوار تصديق و تحسين بود*

چو يك بار گفتى مگو باز پَس*
كه حلوا چو يك بار خوردند، بَس*

(همان: 182)
سخن را سراست اى خردمند و بُن*
مياور سخن در ميان سَخُن*

خداوند تدبير و فرهنگ و هوش*
نگويد سخن تا نبيند خموش*

(همان: 183)
كم آواز هرگز نبينى خجل*
جوى مشك بهتر كه يك توده گِل*

حذر كن ز نادان ده مرده گوى*
چو دانا يكى گوى و پرورده گوى*

(همان: 453)
نخست انديشه كن آنگاه گفتار*
كه نامحكم بود، بى‌اصل ديوار*

چو بد كردى مشو ايمن ز بدگوى*
كه بد را كس نخواهد گفت نيكوى*

(همان: 1120)
«یکی از لوازم صحبت آن است که خانه‌پردازی یا با خانه‌خدای در سازی.»
حكايت بر مزاج مستمع گوى*
اگر خواهى كه دارد با تو ميلى*

هر آن عاقل كه با مجنون نشيند*
نبايد كردنش جز ذكر ليلى*

(همان: 293)
و اگر کسی ارزش سکوت را بداند، پرحرفی نمی‌کند. «نادان را بِهْ از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی، نادان نبودی». (همان: 281).
و به قول بایزید بسطامی: «روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخن، بِهْ از بی‌سخنی نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم». (عطار، 1370، ج 1: 174)
چون ندارى كمال فضل آن بِهْ*
كه زبان در دهان نگه دارى*

آدمى را زبان فضيحه كند*
جوز بى‏مغز را سبك‌سارى*

(سعدي، 1385: 281)
سعدی حکایت زیبایی دارد مبنی بر اینکه شخصی می‌خواست به خرش سخن گفتن و ادب بیاموزد.
خرى را ابلهى تعليم مى‏داد*
بر او بر، صرف كرده سعى دايم*

حكيمى گفتش اى نادان چه كوشى*
در اين سودا، بترس از لوم لايم*

نياموزد بهايم از تو گفتار*
تو خاموشى بياموز از بهايم*

(همان: 281)
به غیر شهد خموشي کدام شیرینی است*
که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد*

(صائب، 1383: 177)
علی بن ابی طالب(ع) می‌فرماید: «اِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ ‌الْکَلَام». چون خرد كامل گيرد، گفتار نقصان پذيرد. (شريف‌الرضي، 1368: 371).
هر كه را اسرار كار آموختند*
مُهر كردند و دهانش دوختند*

(مولوي، 1382: 820)
علم و عمل به آن
سعدی اهمیّت علم را در تهذیب عالم می‌داند و اینکه دانشمند به علم خود عمل کند. او برای نفس عالم بودن، اصالت و اهمیتی قايل نیست.
علم چندان‌كه بيشتر خوانى*
چون عمل در تو نيست نادانى*

نه محقق بود نه دانشمند*
چارپايى بر او كتابى چند*

(سعدي، 1385: 272)
«عالم ناپرهيزگار كور مشعله‏دار است». (همان: 272). «مُلك از خردمندان جمال گيرد و دين از پرهيزگاران كمال يابد. پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج‏ترند كه خردمندان به قربت پادشاهان». (همان: 272). «سه چيز پايدار نماند. مال بى‏تجارت و علم بى‏بحث و مُلك بى‏سياست». (همان: 273). «معصيت از هر كه صادر شود، ناپسنديده است و از علما ناخوب‏تر كه علم سلاح جنگ شيطان است و خداوندِ سلاح را چون به اسيرى بَرَند، شرمسارى بيش برد».
عام نادان پريشان روزگار*
بِهْ ز دانشمند ناپرهيزگار*

كان به نابينايى از راه اوفتاد*
وين دو چشمش بود و در چاه اوفتاد*

(همان: 288)
«يكي را گفتند: عالم بي‌عمل به چه ماند؟ گفت: به زنبور بي‌عسل». (همان: 291). و عارف نامدار، عبدالله مبارک چه زیبا گفته است: «ما به اندكي ادب محتاج‌تريم تا به بسياري علم.» (عطار، 1370، ج 1: 186)
تفكر اقتصادي سعدي 
او بر آن است که آدمی باید انديشة اقتصادی درستی داشته باشد و حساب دخل و خرجش دقیق باشد؛ چرا که اصولاً دنیای سعدی، دنیای اعتدال و پرهیز از هرگونه افراط و تفریط است:
چو دخلت نيست خرج آهسته‏تر كن*
كه مى‏گويند ملّاحان سرودى*

اگر باران به كوهستان نبارد*
به سالى دجله گردد خشك رودى*

(سعدي، 1385: 245)
پرهیز از خود بزرگ‌بینی و تحقیر دیگران
 سعدی به زیبایی به ما آموخته است که به دیدۀ تحقیر در آدمیان ننگریم. خود بزرگ‌بینی و خودشیفتگی و تحقیر و کوچک‌داشت دیگران، یکی از آفات سهمگین جامعه است. به ویژه وقتی در جامعه عدالت نباشد و شکاف طبقاتی چنان ژرف باشد که به چنین خوی و خصلت ناپسندی دامن زند. 
بزرگى نماند بر آن پايدار*
كه مردم به چشمش نمايند خوار*

(همان: 1115)
گرت جاه بايد مكن چون خسان*
به چشم حقارت نگه در كسان*

(همان: 405)
همه عيب خلق ديدن، نه مروّت است و مردى*
نگهى به خويشتن كن كه تو هم گناه دارى*

 تو حساب خويشتن كن، نه عتاب خلق سعدى*
كه بضاعت قيامت، عمل تباه دارى*

به در خداي قربي، طلب اي ضعيف همّت*
كه نماند اين تقرّب، كه به پادشاه داري*

(همان: 4ـ883)
و در باب خودبزرگ‌بیني و غرور می‌گوید:
خويشتن را بزرگ پندارى*
راست گفتند يك، دو بيند لوچ*

زود بينى شكسته پيشانى*
تو كه بازى كنى به سر با غوچ*

(همان: 283)
«مشک آن است که ببوید، نه آنکه عطّار بگوید. دانا چو طبلۀ عطّار است، خاموش و هنرنمای و نادان چون طبل غازي، بلند آواز و میان تهی». (همان: 286).
راستگویی و راستی
سعدی در مذّمت دروغ‌گویی می‌فرماید:
يكى را كه عادت بود راستى*
خطايى رود، درگذارند از او*

وگر نامور شد به قول دروغ*
دگر راست باور ندارند از او*

(همان: 295)
استاد دکتر زرین‌کوب در کتاب روزگاران تاریخ ایران، جملۀ زیبا و حکیمانه‌ای دارد مبنی بر اینکه در یکی از کتیبه‌ها، پادشاهي نامدار از خداوند چنین می‌خواهد که ای اهورامزدا! ملت مرا از سه بلا حفظ کن: دروغ، قحط‌سالی و دشمن. بنابراین معلوم می‌شود که از سده‌های پیش، دروغ یکی از ناهنجاری‌های رفتاری بسیاری از ما بوده است، طوری‌که در آن کتیبه، پادشاه، از خداوند تقاضا می‌کند که کشورش را از این بلا در امان بدارد و آن را در کنار قحطی و دشمن می‌نهد. می‌توان به فرمایش ایشان افزود که قحطی و دشمن، تن را نابود می‌کند و دروغ، روح و جان را.
پس:
راستی کردند و فرمودند مردان خدای*
ای فقیه اول نصیحت گوی، نفس خویش را*

(همان: 529)
سعدیا راست‌روان گوی سعادت بردند*
راستی کن که به منزل نرود کج رفتار*

(همان: 960)

...............
منابع:
1.انوري، محمد بن محمد (1364). دیوان انوری: «قصايد، غزليات، رباعيات»، ويراسته سعيد نفيسي، تهران: انتشارات سكه پيروز.
2.حافظ، شمس‌الدين محمد (1369). دیوان حافظ، به اهتمام محمدعلي قزويني و قاسم غني، تهران: زوار.
3.خيام، عمر بن ابراهیم (1383). ترانه‌هاي خيام، مقدمه و تصحيح و تحقيق محمدباقر نجف‌زاده بارفروش، تهران: اميركبير.
4.سعدي، مصلح بن عبدالله (1384). گلستان سعدي، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، تهران: خوارزمي.
5.ــــــــــــــــــــــــــــــ (1385). كليات سعدي، تصحيح محمدعلي فروغي، تهران: هرمس.
6.ــــــــــــــــــــــــــــــ (1389). کلیات سعدی: گلستان، بوستان، غزليات، قصايد، قطعات و رسائل، از روي قديمي‌ترين نسخه‌هاي موجود، به اهتمام محمدعلي فروغي، تهران: اميركبير.
7.شریف الرضی، محمد بن حسین (1368). نهج‌البلاغه، ترجمه جعفر شهیدی، تهران: سازمان انتشارات وآموزش انقلاب اسلامی.
8.شفيعي كدكني، محمدرضا (1376). هزاره دوم آهوي كوهي «پنج دفتر شعر»، تهران: علمي. 
9.صائب، محمد بن محمد (1383). ديوان صائب تبریزی، به كوشش محمد قهرمان، تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي.
10.عطار، محمد بن ابراهیم (1370). تذکرۀالاولیاء، به سعی و اهتمام و تصحیح رینولد الن نیکلسون، تهران: دنیای کتاب.
11.محمد بن منور (1372). اسرارالتوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد، مقدمه، تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعي كدكني، تهران: آگاه، 2 ج.
12.مولوی، جلال‌الدين محمد بن محمد (1369). مثنوي معنوي، تصحيح محمد استعلامي، تهران: زوار، ج 2.
13.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1381). مثنوي معنوي، تصحيح رينولد ا. نيكلسون، تهران: هرمس.
14.نهج الفصاحه (1382). ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: جاویدان