تدقيق در كليات سعدي؛ دكتر حسن انوري

تدقيق در كليات سعدي؛ دكتر حسن انوري

در نسخه‏هاي كهن گلستان، اختلاف بيش از حد انتظار است، چنان كه در مواردي فقط معني جمله‏ها همانند است و نه الفاظ. به نظر مي‏رسد بعضي از كاتبان به مفهوم كلام بيش از لفظ توجه داشته‏اند

تدقيق در كليات سعدي
 

دكتر حسن انوري

اين جانب در طي مدت بيش از بيست سال «ور رفتن» با نسخه‏هاي خطي كليات سعدي و نسخه بدل‏هاي آن توانسته‏ام نسخه‏اي براي چاپ آماده كنم كه در سال 1384 منتشر خواهد شد. در اين مقاله به بعضي از نكته‏هايي كه در حين تدقيق در آثار سعدي برخوردم مي‏پردازم:
1. در نسخه‏هاي كهن گلستان، اختلاف بيش از حد انتظار است، چنان كه در مواردي فقط معني جمله‏ها همانند است و نه الفاظ. به نظر مي‏رسد بعضي از كاتبان به مفهوم كلام بيش از لفظ توجه داشته‏اند: معني را گرفته با الفاظي متفاوت كتابت مي‏كرده‏اند. شايد اين امر از آن جا سرچشمه مي‏گيرد كه به گلستان به عنوان يك اثر حكمت عملي مي‏نگريسته‏اند. به هر حال بر اين عامل و عواملي كه دربارة اختلاف نسخه‏هاي خطي همه آثار و به ويژه شاهكارها صادق است، از قبيل دشواري خط فارسي، تشابه حروف به همديگر، بي‏سوادي و بي‏مسئوليتي كاتبان، هم چنان كه شادروان عبدالعظيم قريب يادآوري كرده است، بايد اختلاف بيش از حد انتظار نسخه‏هاي گلستان را در اين عامل دانست كه سعدي، گلستان را در سال 656ﻫ..ق. نوشته و سي و چهار سال، اگر تاريخ درگذشت او را 690 بدانيم يا سي و نه سال، اگر تاريخ مذكور را 694 بدانيم، بعد از تصنيف گلستان زيسته است. احتمال اين كه خود مكرر در آن دست برده و جرح و تعديل كرده باشد، محتمل بلكه يقين است. از اين‏رو به نظر نگارنده، تكيه بر يك نسخة كهن و اساس قرار دادن آن، وافي به مقصود به نظر نمي‏رسد. حتي اگر نسخه به خط خود سعدي بوده باشد، مگر آن كه يقين كنيم كه نسخه مبتني بر آخرين تصحيحات خود او بوده است و البته تصور وجود چنين نسخه‏اي را امروز با توجه به اطلاعات كتاب شناختي و نسخه شناختي بايد دور از انتظار دانست. اين است كه در تصحيح انتقادي گلستان بايد روش التقاطي و انتقادي به كار ببريم.
2. شمارة غزل‏هاي سعدي در نسخة ما 703 غزل است. در نسخه‏هاي قديم كليات اين تعداد به چند بخش تقسيم شده است: طيبات، بدايع، خواتيم، غزليات قديم و ملمعات. در نسخه‏اي كه شادروان حبيب يغمايي از روي نسخه‏هاي كهن ترتيب داده، مجموعاً 705 غزل در ذيل سه عنوان طيبات (302 غزل)، بدايع (349 غزل) و خواتيم (54 غزل) آمده است.
بعضي گفته‏اند كه اساس اين تقسيم‏بندي‏ها از خود سعدي است؛ بدين معني كه بخشي از غزل‏ها را در زمان حيات گردآوري كرده و مثلاً طيّبات يا بدايع ناميده است چنان كه خود گويد:
اگر بدايع سعدي نباشد اندر بار
  به پيش اهل و قرابت چه ارمغان آري

با اين همه سعدي‏شناس نامدار، محمدعلي فروغي، در اين امر ترديد كرده و در نسخة خود ترتيب نسخه‏هاي كهن را به هم زده، غزل‏ها را از جهت محتوايي تقسيم كرده، بيشترين غزل‏ها را در ذيل غزل‏هاي عاشقانه جاي داده و بقيه را در مواعظ، مراثي و ملحقات و جز آنها جاي داده است. ما در نسخة خود نه ترتيب يغمايي را رعايت كرديم و نه ترتيب فروغي را، بلكه همه آن چه را كه از جهت ساختاري مي‏توان عنوان غزل به آنها داد، در يك جا جمع كرديم. چنان كه در رباعي‏ها، قطعات و قصايد هم همين كار را كرديم يعني هر كدام از آنها را بدون توجه به محتوا در يك جا جمع كرديم.
3. نسخه بدل‏هاي غزليات را مي‏توان در چند مقوله بررسي كرد. دستة معتنابهي از آنها، نسخه بدل‏هايي است كه شكل مختار و متناظر آنها، هر دو از نوع نمط عالي كلام و هر دو سعدي‎‏وار است. دربارة اين گونه‏ها، يك نظر اين است كه خود شاعر در طول زندگاني، در غزليات دست برده است يا بعضي از آنها را در محافل از حفظ مي‏خوانده و به اقتضاي مجلس و موقع آنها را با تغيير همراه مي‏كرده است. در هر صورت هر دو شكل را مي‏توان از خود وي دانست. نظر ديگر اين است كه كاتبان كه اغلب خود طبع شعركي مي‏داشته‏اند، در حين كتابت به عمد يا من غيرعمد در اشعار شاعر نامدار،‌ تغييراتي مي‏داده‏اند. بنا به اين نظر، اين تغييرات از سعدي نيست و از ديگران است. به هر حال مسئله اين است كه كار تدوين كنندة كليات، دربارة اين گونه‏ها بسيار دشوار است؛ چه به راحتي مي‏توان آن‏چه را در متن آمده به حاشيه برد و حاشيه را به متن آورد و نكته اين است كه در اين كار اغلب آن‏چه را به نظر «سعدي‏وارتر» و عالي‏تر و دل‏پذيرتر مي‏آيد ـ لااقل به زعم نويسنده ـ و كلام را از نوع نمط عالي مي‏سازد، در متن مي‏آوريم. معناي اين سخن، اين است كه سعي نمي‏شود كلام سعدي كشف شود، بلكه چون اعتقاد بر اين است كه سعدي پيوسته بايد عالي‏ترين سخن را بر زبان آورده باشد، انتخاب متن نهايتاً به سود سعدي تمام مي‏شود. پس چه بايد كرد؟ مي‏توان همين فرض را پذيرفت و كار را به سود سعدي تمام كرد و با قول به «سعدي وارتر» قال قضيه را كند و مي‏توان گونة كهن‏ترين نسخه را در متن آورد، اما از آن‏جا كه در نسخه‏هاي كهن‏تر هم موارد قابل ردي هست، اين كار هم وافي به مقصود به نظر نمي‏رسد، لذا ما همان راه اول را در پيش گرفته، گونه‏هايي را كه در آنها منطق كلام عموماً و سياق فكر و سبك سعدي خصوصاً آشكار است، براي آوردن در متن انتخاب كرديم. در اين جا تعدادي از اين موارد را مي‏آورم. روايت اول در متن و روايت دوم به حاشيه برده شده است:
همه شب در اين خيالم كه حديث وصل جانان
 به كدام دوست گويم كه محل راز باشد

سخني كه نيست طاقت كه ز دوستان بپوشم 
دل آينة صورت  غيب  است
  وليكن شرط است كه بر آينه زنگار نباشد

در صورت زيبا چه توان گفت وليكن 

ما صبر دگر باره نگوييم كه تلخ است
 كان ميوه كه از صبر برآمد شكري بود
من بعد شكايت نكنم تلخي هجران 

اگر چه جمله جهانت به دل خريدارند
 مَنَت به جان بخرم تا كسي نيفزايد
لطيف را همه كس مشتري بود، ليكن 

رحمت نكـرد بـر قد  همچون  كمان من
 چون تير ناگهان ز كنارم بجست يار
چون قامتم كمان صفت از غم خميده ديد 

عجب مدار كه از غيرت تو وقت بهار بگريد
ابر و بخندد شكوفه بر چمنش
شگفت نيست گر از غيرت تو برگلزار 

زخم شمشير غمت را ننهم مرهـم كس 
طشت زرينم و پيوند نگيرم به سريش
درد عشق تو به داروي كسان به نشود 

سماع اهـل دل، آواز نالة سـعدي است 
چه جاي زمزمة عندليب و سجع حمام
انيس خاطر سعدي سماع روحاني است 

چـندم بـه سـر دوانـي، پرگاروار گردت
 سرگشته‏ام وليكن پاي استوار دارم
آن نقطه‏ام كه گردم دايم به سر چو پرگار 

خود گرفتم كه نگويم كه مرا واقعه‏اي است
 دشمن و دوست بگيرند قياس از سخنم
وربـگويم كه مـرا آتـش غم در جان نيست 


آن‏جا كه عشق خيمه زند جاي عقل نيست 
غوغا بود دو پادشه اندر ولايتي
فرمان عشق و عقل به يك جاي نـشنوند 

اي غم از صحبت ديرين توأم دل بگرفت
 هيچت افتد كه خدا را ز سرم برخيزي
اي غم از هـم نفـسيّ تـو ملالم بـگرفت 

معلّمت همه شوخي و دلبري آموخت
 عجب عجب كه  نياموخت  وفاداري
 به دوستي‏ات وصيت نكرد و دلداري

بنال سعدي اگر چارة وصالت نيست 
كه نيست چارة بيچارگان به جز زاري
 چو زور و زر نبود چاره نيست جز زاري

4. از جمله دشواري‏ها، در تصحيح آثار سعدي، دشواري انتخاب در افعالي است كه در نسخه‏ها به دو صورت مثبت و منفي آمده است. مثلاً در بوستان مندرج در كليات چاپ فروغي در حكايتي در اواخر بوستان اين بيت هست:
دل از كفر و دست از خيانت بشست
  خدايش برآورد كامي كه جست

در بعضي نسخه‏ها فعل منفي به صورت «نشست» است و ما همين صورت منفي را اختيار كرده‏ايم (بيت 10/77). طبق ضبط فروغي يعني چون مغ مذكور در حكايت دل از كفر و دست از خيانت شست، خدا حاجت او را برآورد، در حالي كه با توجه به بيت پيشين كه مي‏گويد:
كه سرگشتة دون يزدان پرست
  هنوزش سر از خَمر بتخانه مست

دل از كفر و دست از خيانت نشست
  خدايش بر آورد كامي كه جست

در حالي كه دل از كفر و دست از خيانت نشسته بود، خدا حاجت او را برآورده كرد به همين دليل است كه حقايق شناس مذكور در حكايت تعجب و حيرت مي‏كند و پيغامي از سوي خداوند به گوشش مي‏آيد:
كه پيش صنم پير ناقص عقول
  بسي گفت و قولش نيامد قبول

گر از درگه ما شود نيز رد
  پس آن گه چه فرق از صنم تا صمد

در غزليات تعداد اين قبيل افعال كه در نسخه‏ها به صورت  مثبت و منفي آمده، خيلي بيشتر از جاهاي ديگر كليات است. من حدود چهل فعل از اين دست يادداشت كرده‏ام، چند نمونه در اين‏جا نقل مي‏كنم، چنان كه خوانندگان ملاحظه مي‏كنند در مواردي انتخاب يك صورت و مردود شمردن صورت ديگر چندان دشوار نيست ولي در مواردي، انتخاب يك گونه و آوردن آن در متن و گونة ديگر در حاشيه دشوار است چرا كه هر دو گونه توجيه‏پذيرند:
بامدادي تا به شب رويت مپوش (بپوش)
  تا بپوشاني (نپوشاني) جمال آفتاب

فروغي و نسخة منتخب ما «مپوش» و «بپوشاني» و نسخة يغمايي «بپوش» و «نپوشاني» است.
پيداست كه در اين بيت هر دو وجه توجيه‏پذيرند. «مپوش» در مصراع اول با «بپوشاني» تناسب دارد و بالعكس «بپوش» با «بپوشاني»؛ در صورت اول مي‏گويد: رويت را مپوش تا آفتاب جرأت نكند در مقابل زيبايي تو [مثلاً از پشت ابر] به درآيد و خود را نشان دهد و در صورت دوم برعكس مي‏گويد: رويت را بپوش تا آفتاب جرأت كند و خود را نشان دهد. در هر دو صورت تشبيه مضمر و تفضيل در بيت هست.
فروغي صورت اوّل را در متن آورده و ما هم همين كار را كرده‏ايم به نظر مي‏آيد در صورت اوّل لطفي بيشتر در كلام هست زيرا به طور ضمني در اين صورت اين نكته‏ها هم هست:
الف. چون چهرة تو نوراني‏تر از آفتاب است (با توجه به تشبيه تفضيل) جهان را بهتر روشن خواهد كرد.
ب. اگر تو رويت نپوشاني علاوه بر اين كه جهان روشن‏تر خواهد شد، عشاق تو از ديدن طلعت زيباي تو محفوظ مي‏شوند.
مردم هلال عيد بديدند (نديدند) و پيش ما
  عيد است و آنك اَبروي همچون هلال دوست

نسخة فروغي و نسخة منتخب ما «بديدند» و نسخة يغمايي «نديدند» است.
به نظر مي‏رسد وجه اوّل يعني «بديدند» توجيه‏پذيرتر است. مي‏گويد: مردم هلال عيد بديدند، ولي ما نيازي به ديدن هلال عيد نداريم، ما هر روز هلال ابروي دوست را مي‏بينيم و عيد داريم. صورت دوم هم بي‏وجه نيست، مي‏گويد: مردم هلال نديدند در حالي كه ما هر روز هلال عيد را در ابروي دوست مي‏بينيم. صورت اوّل زيباتر مي‏نمايد.
گر آستين دوست بيفتد (نيفتد) به دست من
  چندان كه زنده‏ام سرِ من و آستان دوست

نسخة فروغي و نسخة منتخب ما «بيفتد» و نسخة يغمايي «نيفتد» است.
صورت منفي هم بي‏وجه نيست مي‏توان توجيه كرد كه اگر به وصال دوست نرسم سر بر آستان درش مي‏گذارم و ملازم درگاهش مي‏شوم. البته در صورت اوّل گفته اگر به وصال دوست برسم تا پايان عمر دست از دامنش بر نخواهم داشت.
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد (ببخشايد)
  كسي نگفت كه بيرون از او دوايي هست

نسخة فروغي و نسخة منتخب ما «نبخشايد» و نسخة يغمايي «ببخشايد» است.
قطعاً در اين‏جا نبخشايد بايد گفتة سعدي بوده باشد؛ يعني كسي نماند كه دلش بر من نسوزد همه دلشان بر من سوخت.
شب بر آنم كه مگر روز نخواهد بودن
  بامدادت كه ببينم (نبينم) طمع شامم نيست

نسخة منتخب ما «ببينم» و نسخة فروغي و يغمايي «نبينم» است.
وجه مثبت فعل توجيه‏پذير است. مي‏گويد: بامداد كه تو را ببينم ديگر آرزوي ديدنت را شامگاه نخواهم داشت و البته اين با نظام فكري سعدي سازگار نيست، سعدي يك لحظه نمي‏خواهد از ديدار دوست غافل باشد به ويژه كه در مطلع غزل گفته است: خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست، وجه منفي فعل توجيهي ندارد و احتمالاً سهوالقلم ناسخان است كه به نسخه‏هاي معتبري چون فروغي و يغمايي راه يافته است.
صيد بيابان سر از كمند بپيچد (نپيچد)
  ما همه پيچيده در كمند تو عمدا

فروغي و يغمايي و نسخة ما «بپيچد» و در سه نسخة خطي قديم «نپيچد» است هر دو وجه قابل توجيه است‎؛
الف: صيد بيابان سر به كمند نمي‏دهد، در حالي كه ما عمداً سر به كمند تو داده‏ايم. جانوران سر به كمند نمي‏دهند تا به انسان چه برسد ولي تو چنان جاذبه‏اي داري كه ما عمداً سر به كمند تو داده‏ايم.
ب: حتي صيد بيابان سر از كمند [تو] نمي‏پيچد [پس جاي شگفت نيست] كه ما همگي سر به كمند داده‏ايم. وجه اول پذيرفتني‏تر است و وجه دوم با تأويل و توجيه كمي دور از ذهن.
من از تو پيشِ كه نالم در شريعت عشق
  معاف دوست بدارند (ندارند) قتل عمدا را

فروغي و نسخة ما «بدارند» و نسخة يغمايي «ندارند»، انتخاب يغمايي ظاهراً وجهي ندارد. مي‏گويد: تو اي معشوق داري مرا در عشق مي‏كشي و در شريعت عشق هم، قتل عمد معاف است و آن را دوست دارند،‌ پس من پيش چه كسي از تو ناله كنم.
بيا كه وقت بهار است تا من و تو به هم
  به ديگران بگذاريم (نگذاريم) باغ و صحرا را
فروغي، يغمايي، نسخة ما «بگذاريم» چند نسخة خطي «نگذاريم» هر دو توجيه‏پذير است؛ الف: همه به صحرا رفته‏اند ولي من و تو به خانه رويم و خلوت كنيم، تأييد اين معني، اين بيت است:
ما را سرِ باغ و بوستان نيست
  هر جا كه تويي تفرج آن‏جاست

يغمايي اين وجه را لطيف‏تر مي‏داند (ص 586). ب: زودتر از ديگران به باغ و صحرا رويم، يار و بهار و باغ و صحرا هر سه آن چيزهايي است كه سعدي واله و شيداي آنهاست. اين بيت هم تأييدي بر اين معني است:
آنان كه در بهار به صحرا نمي‏روند
  بوي خوش ربيع بر آنها محرّم است

***
اگرت مراد باشد كه هلاك ما برآيد
  چه كند؟ كه شير گردن بنهد (ننهد) چو گوسفندت

هر دو وجه توجيه‏پذير و داراي معني محصلي است.
الف: شير چه كند؟ گردن مي‏نهد مانند گوسفند.
ب: اگر گردن ننهد چه كار مي‏تواند بكند؟
چو در ميانة خاك اوفتاده‏اي بيني
  از او مپرس (بپرس) كه چوگان از او بپرس (مپرس)  كه گوست

فروغي و يغمايي «از او بپرس كه چوگان از او مپرس...» را انتخاب كرده‏اند. ما شكل «از او مپرس كه چوگان از او بپرس» را انتخاب كرده‏ايم و به نظر ما  اصح اين است. چوگان اين‏جا نماد معشوق و گو نماد عاشق است. معشوق از اين كه بدو عشق مي‏ورزند، غرق در سرور است و لزومي ندارد حالي از او بپرسند و خود معلوم است كه حالش چون است. بايد از عاشق بيچاره پرسيد كه چوني. عاشق است كه از بيچارگي به سر مي‏گردد:
گر به سر مي‏گردم از بيچارگي، عيبم مكن
  چون تو چوگان مي‏زني، جرمي نباشد گوي را

ضمناً بايد گفت كه در بيشتر نسخه‏هاي مورد مراجعة فروغي مصراع مطابق متن منتخب ما بوده است. (ص 445، چاپ فروغي).
عشق و سودا و هوس در سر بماند (نماند)
  صبر و آرام و قرار از دست رفت

فروغي و متن منتخب ما «بماند» و متن يغمايي «نماند» است و قطعاً سعدي «بماند» گفته بوده است. اگر عشق و سودا و هوس در سر نمانده باشد، چرا صبر و آرام و قرار از دست مي‏رود!!
وقتي اگر براني‏ام بندة دوزخم بكن (مكن)
  كاتش آن فرو كشد گريه‏ام از جدايي‏ات

يغمايي «مكن»، فروغي [ص 789] و نسخة منتخب ما «بكن» و ظاهراً اصح «بكن» است. مي‏گويد: اگر مرا مي‏راني به دوزخم بفرست زيرا گريه‏ام (اشك حاصل از گريه‏ام) كه به علت جدايي از توست، آتش دوزخ را خاموش مي‏كند و در نتيجه دوزخ از ميان مي‏رود يا من دوزخي نمي‏شوم.
شاخكي تازه برآورد صبا بر لب جوي
  چشم بر هم نزدي (بزدي) سرو سهي بالا شد

هر دو وجه درست است: الف: تا چشم بر هم نزدي. ب: تا چشم بر هم زدي.
تو در آينه نگه كن كه چه دلبري وليكن
  تو كه خويشتن ببيني (نبيني) نگهت به ما نباشد

فروغي و نسخة منتخب ما «ببيني» و نسخة يغمايي «نبيني» است و هر دو توجيه دارد. الف: اگر خودت را در آينه ببيني و زيبايي خود را بنگري ديگر به ما توجهي نخواهي كرد. ب: تو كه حتي به خودت توجهي نداري، طبعاً به ما توجهي نخواهي داشت.
ز من بپرس (مپرس) كه فتوي دهم به مذهب عشق
  نظر به روي تو شايد كه بر دوام كنند

فروغي و نسخة منتخب ما «بپرس» و يغمايي «مپرس» و هر دو توجيه‏پذير است.
الف: از من بپرس كه مطابق مذهب عشق فتوي مي‏دهم كه دايم به روي تو نگاه كنند.
ب: از من مپرس [كه اگر بپرسي] فتوي مي‏دهم كه...
در چمن سرو ستاده است و صنوبر خاموش
  كه اگر قامت زيبا ننمايي (بنمايي) بچمند


فروغي و نسخة منتخب ما «ننمايي» و يغمايي «بنمايي» و هر دو وجه توجيه‏پذير است.
الف: اگر قامت زيباي خود را نشان ندهي، [قامتي كه در حال چميدن و خراميدن است] سرو و صنوبر مجال چميدن پيدا مي‏كنند.
ب: اگر... نشان بدهي سرو و صنوبر هم به شوق مي‏آيند و به چميدن و خراميدن مي‏پردازند. وجه اوّل ارجح به نظر مي‏آيد.
گر نبرم (ببرم) بارِ دوست، كيست كه مانند اوست؟
  كبر كند بي خلاف، هر كه ندارد نظير

فروغي «نبرم»، نسخة منتخب ما هم همين طور «نبرم»، يغمايي «ببرم»، اصح «نبرم» است، اگر چه «ببرم» هم بي‏توجيه نيست.
بار غمت مي‏كشم، وز هم عالم خوشم
  گر نكند التفات يا بكند (نكند) احترام

يغمايي و نسخة منتخب ما «بكند» و فروغي «نكند» است. هر دو وجه صحيح است، اما وجه اوّل اصح است.
چه دشمني كه نكردي (بكردي) چنان كه خوي تو باشد
  به دوستي كه شكايت به هيچ دوست نبردم

فروغي و نسخة منتخب ما «نكردي» و يغمايي «بكردي» هر دو صحيح است؛ الف: نكردي: دشمنيي نبود كه نكرده باشي. ب: بكردي: هر چه دشمني بود، بكردي، اولي لطيف‏تر است.
ستاده‏ام به غلامي‏گرم قبول كني
  وگر نخواهي (بخواهي)، كفش غلام برگيرم

فروغي و نسخة منتخب ما «نخواهي» و يغمايي «بخواهي» است. در صورت اوّل مي‏گويد: اگر غلامي مرا نخواهي كفش غلام تو را مي‏گيرم. به سخن ديگر غلام غلام تو مي‏شوم. در صورت دوم شايد مي‏گويد: اگر اراده كني كفش غلامت را مي‏گيرم. يغمايي نوشته است: به هر صورت كه باشد مناسب نمي‏نمايد. (ص 588)
دُرم از ديده چكان است به ياد لب لعلت
  نگهي باز به من كن كه بسي دُر نچكانم (بچكانم)

يغمايي و نسخة منتخب ما «نچكانم» و نسخة فروغي «بچكانم» است. ظاهراً «نچكانم» درست است. مي‏گويد: نگاهي دوباره به من كن كه گريه نكنم. اگر عاشق، هنگامي كه معشوق به او توجه دارد، باز هم گريه كند كه خلاف مذهب عشق است مگر اين كه توجيه كنيم كه گريه، گرية شوق است.
گويند سعديا مكن، ‌از عشق توبه كن
  مشكل توانم و نتوانم كه نشكنم (بشكنم)

فروغي و نسخة منتخب ما «نشكنم» و يغمايي «بشكنم» و قطعاً انتخاب يغمايي درست نيست، الّا اين كه در بعضي نسخه‏ها به جاي «نتوانم»، «بتوانم» است. «بتوانم»، «بشكنم» را توجيه مي‏كند، اما زيبا نيست.
ديوانگان نترسند از صولت قيامت
  بشكيبد اسبِ چوبين، از شيب تازيانه

فروغي و نسخة منتخب ما «بشكيبد»، يغمايي بيت را در حواشي (ص 564) آورده و نشكيبد ضبط كرده، اصح «بشكيبد» است. ضمناً فروغي به جاي شيب تازيانه، سيف و تازيانه دارد.
چون تو درخت دل نشان، تازه بهار و گل فشان
  حيف بود كه سايه‏اي بر سر ما بگستري (نگستري)

فروغي و يغمايي و صارمي و مصدق، هر سه نسخه «نگستري»، نسخة منتخب ما بگستري. در بادي امر و ظاهراً «نگستري» صحيح به نظر مي‏آيد، امّا با توجه به بيت بعد كه مي‏گويد:
ديده به روي هر كسي بر نكنم ز مهر تو
  در ز عوام بسته بِهْ چون تو به خانه اندري

معلوم مي‏شود سايه بر سر سعدي گسترده و در خانة اوست، از اين رو مي‏گويد: تو آن قدر والايي كه حيف است كه سايه بر سر ما بگستري؛ نظير اين در سعدي نسبتاً زياد است از جمله:
منِ بي‏مايه كه باشم كه خريدار تو باشم
  حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم

***
از دولت وصالش حاصل نشد مرادي
  وز محنت فراقش بر دل بماند (نماند) باري

فروغي و نسخة منتخب ما «بماند»، يغمايي «نماند»، «بماند» اصح است. اگر چه «نماند» هم نوعي توجيه‏پذير است. در اين صورت مي‏گويد: محنت فراقش چنان دل را پر كرده كه براي بار غمي ديگر جا نمانده است.
گرت چو من غم عشقي زمانه پيش آرد
  دگر غم همه عالم به هيچ نشماري (بشماري)

در اكثر نسخه‏ها «نشماري» است، ولي «بشماري» كه در نسخ معدودي آمده هم بي‏مناسبت نيست. يغمايي نيز اين مناسبت را متذكر شده است. (ص 259)
دلم از تو چون نرنجد (برنجد) كه به وهم درنگنجد
  كه جواب تلخ گويي تو بدين شكر دهاني

يغمايي و نسخة منتخب ما «نرنجد» و فروغي «برنجد». شايد توجيه فروغي آن چيزي باشد كه ما ضمن شرح بيت «چون تو درخت گل نشان...» گفتيم.
عجبت نيايد از من سخنان سوزناكم
  عجب است اگر نسوزم (بسوزم) چو بر آتشم نشاني

يغمايي و نسخة منتخب ما «نسوزم» و فروغي «بسوزم» است. اگر «بسوزم» گفته بود، ديگر جاي تعجب نبود.