ممدوحين شيخ سعدي؛ محمد قزويني

ممدوحين شيخ سعدي؛ محمد قزويني

ممدوحين شيخ سعدي
                                                                                  محمد قزويني

فصل اول
در ذكر ممدوحين شيخ از ملوك سلغريان فارس
و وزراء ايشان

1. اتابك مظفرالدين1 سعد بن زنگي بن مودود سلغري

پنجمين از پادشاهان سلسلة سلغريان فارس، گرچه در تمام كليّات شيخ از گلستان و بوستان و قصايد عربي و فارسي و طيّبات و بدايع و غيرها تا آن‌جا كه راقم سطور تتبّع نموده مطلقاً و اصلا مدحي يا مرثية از او در حق سعدبن‌زنگي يافت نمي‌شود ولي چون شيخ معاصر با اين پادشاه بوده و به اين معني كه در دورة طفوليّت و اوايل جواني خود، سنين اواخر سلطنت ابن‌سعدزنگي را دريافته بوده و حتي بعضي نيز مانند صاحب حبيب‌السّير و جهان‌آرا و آتشكده و مرحوم هدايت تخلص سعدي را از نام اين پادشاه مأخوذ دانسته‌اند2 لهذا ما نيز او را بالتبع در اين عنوان ذكر كرديم.
تاريخ جلوس سعدبن‌زنگي علي‌التحقيق معلوم نيست ولي چون مدت سلطنت او به تصريح اغلب مورخين بيست و نه يا بيست و هشت سال بوده است3 و وفات او نيز چنان‌كه خواهيم ديد در سنة در خود سراغ نداشت، لكن از آن‌جا كه حضرت معظّم‌له از قديم‌الايام دربارة او لطف مخصوصي اظهار مي‌دارند و او را از زمرة خدمتگزاران اهل علم مي‌شمارند تقاضا شد كه وي نيز به قدر مقدور در مساعدت به اين امر خير به سهم خود شركتي نمايد، اينجانب نيز با كمال افتخار در امتثال امر مطاع لازم‌الاتباع مبادرت ورزيده با ضيق مجال و عدم مساعدت احوال فصول ذيل را راجع به ممدوحين شيخ بزرگوار پس از مطالعه و تتبع دقيق جميع آثار شيخ از نظم و نثر از  پارة كتب متفرّقه و مآخذ مختلفه معاصر يا قريب‌العصر با شيخ از قبيل جامع‌التّواريخ رشيدالدين فضل‌الله و تاريخ وصاف و نظام‌التواريخ قاضي ناصرالدين بيضاوي و حوداث الجامعة فوطي بغدادي و تاريخ گزيدة حمدالله مستوفي و شيرازنامة احمدبن‌ابي‌الخير شيرازي و شدّالازار في حطّ الاوزار عن زوّار المزار معروف به مزارات شيراز تأليف معين‌الدين ابوالقاسم جنيد بن محمود بن محمّدشيرازي و غيرذلك از مؤلفات ديگر كه اسامي آنها در ضمن فصول آتيه متدرجاً معلوم خواهد شد فراهم آورده تقديم محضر انور دستور دانش‌پژوه دانشور كه مجمع ارباب فضل و هنر است نمود، اميد است كه به عز قبول مقرون آيد و اگر بر نقص و عيبي كه بدون شك ناشي از قصور باع يا نقصان اطلاع مؤلف است وقوف يابند به ذيل عفو و كرم فرو پوشند و در اصلاح خطا و خلل آن حتي‌المقدور بكوشند.
و علّت انتخاب اين موضوع يعني ممدوحين شيخ بزرگوار اين بود كه چون قبلاً يقين داشتم كه ساير فضلا و دانشمندان ايراني در اصل مسئله يعني راجع به شرح احوال خود شيخ و آثار گرانبهاي او از نظم و نثر البتّه مقالات مفصل و مشروح خواهند نگاشت و در آن مواضيع داد سخن داده براي كسي ديگر جاي خالي نخواهند گذاشت، لهذا اينجانب براي احتراز از تكرارمكرر و تحصيل حاصل مجدداً خوض در اصل اين موضوع را مناسب نديده عنوان مقالة خود را ممدوحين شيخ بزرگوار قرار داد به تصور آن‌كه معرفت به حال معاصرين شخص از ممدوحين او يا مشايخ اصحاب و تلامذة او چنان‌كه در كتب رجال مرسوم است تا درجة جزو معرفت به احوال خود شخص محسوب و اوضاع و احوال و وقايع عصري را كه صاحب ترجمه در آن عصر زندگاني مي نموده و روابط او را با محيطي كه وي در آن محيط نشو و نما يافته روشن مي‌سازد و ديگر آن‌كه در مورد شعراء به خصوص از معرفت به حال ممدوحين و اطلاع از تاريخ وقايعي كه آن قصايد به مناسبت آن وقايع سروده شده از جلوس بر تخت سلطنت و جنگ‌ها و فتوحات و تسخير بلاد و توليت امرا و وزرا و حكام و ولات و قضات و نحو ذلك اغلب مي‌توان تاريخ تحقيقي يا تقريبي انشاء خود آن قصايد را به دست آورد و در نتيجه از مقايسة مجموع آثار آن شاعر با يكديگر تاريخ دورة فعّاليّت ادبي و مراحل تكامل تدريجي قريحة او را كمابيش مشخص نمود.
و اينك شروع در اصل مقصود نموده از خداوند تبارك و تعالي توفيق اتمام آن را مي‌طلبيم به منّه وجوده.
و مقدمتاً به نحو اجمال بايد دانست كه ممدوحين شيخ بزرگوار عبارت‌اند: اولاً: از عدّه‌اي از ملوك سلغريان فارس از اتابك ابوبكربن سعد بن زنگي به بعد تا آخرين اين سلسله ابش خاتون و ثانياً: جماعتي از حكام و ولات فارس كه از جانب سلاطين مغول پس از انقراض سلغريان به حكومت آن سرزمين منصوب شدند مانند: انكيانو و شمس‌الدّين حسين علكاني و مجدالدين رومي و غيرهم، ثالثاً: چند تن از ملوك و مشاهير و اعيان خارج از حوزة فارس از قبيل مستعصم‌بالله آخرين خليفة عباسي و ايلخان يعني هلاكو و شمس‌الدين محمّدجويني صاحب‌ديوان و برادرش علاءالدين عطاملك جويني و غيرهم، و بنابراين مقالة ذيل منقسم خواهد بود به سه فصل از اين قرار:
فصل اول: در ذكر ممدوحين شيخ از ملوك سلغريان فارس و وزراء ايشان.
فصل دوم: در ذكر ممدوحين شيخ از حكام و ولات فارس از جانب دولت مغول.
فصل سوم: در ذكر ممدوحين شيخ از ملوك و اعيان خارج از مملكت فارس.
و اين نكته را نيز ناگفته نگذاريم كه در اين مقالة حاضره گرچه به عنوان آن ممدوحين شيخ سعدي است ولي معذلك چند نفر ديگر از معاصرين شيخ را نيز كه ذكر ايشان در نظم يا نثر او آمده ولي مدحي از او دربارة آنان به نظر نرسيده، مانند: المستعصم‌بالله خليفة عباسي مثلاً كه شيخ را در حق او فقط مراثي است نه مديحه و مانند شيخ شهاب‌الدين سهروردي و ابوالفرج بن‌الجوزي دوّم كه هر دو از مشايخ و اساتيد بوده‌اند و ذكر ايشان در بوستان و گلستان آمده ولي مدحي يا مرثية از شيخ در حق ايشان در كليّات موجود نيست و مانند ملك شمس‌الدين تازيكو كه او را با شيخ و برادرش قصّه‌اي است معروف، شرح احوال همگي اين‌گونه اشخاص را نيز در ضمن اين مقاله طرداً للباب و بالتبع مذكور ساختيم تا خواننده را چيزي از مناسبات و روابط شيخ با معاصرين خود كه نام ايشان را در كتب خود برده پوشيده نماند.
 

ممدوحين شيخ سعدي

به مناسبت مرور هفتصدمين سال از تأليف گلستان شيخ اجلّ مشرّف‌الدّين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي قدّس سرهّ‌العزيز كه مصادف با سال جاري هزار و سيصد و پنجاه و شش هجري قمري مطابق1316 شمسي است در تمام مملكت ايران جشن اين يادگار عظيم ادبي به تصويب و تشويق جناب آقاي علي اصغر حكمت وزير معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه با شكوه تمام گرفته شد، از جمله مقررات اين جشن يكي آن بود كه يك شمارة مستقل از مجلة «تعليم و تربيت» را كه مجلة رسمي وزارت معارف است منحصراً وقف مقالات راجع به شرح احوال و آثار شيخ بزرگوار كرده، از فضلا و ادباي مملكت دعوت شود كه هر يكي از ايشان به ميل و انتخاب خود در يكي از شقوق و شعب اطراف اين موضوع مقاله‌اي تهيه نموده مجموع را در شمارة مخصوص مجلة مزبوره منتشر سازند، بدين مناسبت از محرّر اين سطور نيز با آن‌كه به هيچ‌وجه صلاحيّت احراز اين شرف را ششصد و بيست و سه روي داده پس از مجموع اين دو فقرة بالطّبع چنين استنباط مي‌شود كه جلوس او در حدود سنة 593 يا594 بوده است.
و وفات اتابك سعدبن زنگي به تصريح صاحب جامع‌التواريخ و وصاف و روضه‌الصفا و حبيب‌السّير در احدي‌الجماديين سنة ششصد و بيست و سه بوده است، و مورخ معاصر او ابن‌الاثير گرچه تاريخ وفات او را به دست نداده ولي در ضمن حوادث سنة 625گويد كه «از جمله كساني كه در اين سال به معاونت سلطان جلال‌الدّين منكبرني آمدند در جنگ وي با مغول يكي صاحب بلاد فارس [ابوبكر] پسر اتابك سعد بود كه بعد از وفات پدر به سلطنت رسيده بود4» و از اين فقره صريحاً واضح مي‌شود كه وفات سعد زنگي به نحو قطع و يقين مؤخر از سنة 625نبوده است، بنابراين پس قول صاحب تاريخ گزيده و به تبع اولب‌التواريخ و جهان‌آرا كه وفات سعد زنگي را در سنة ششصد و بيست و هشت نگاشته‌اند(و ما نيز سابقاً در مقدمة المعجم في معايير اشعار العجم به متابعت ايشان همين قول را نقل كرده بوديم) بدون شك سهو واضح است، و دليل قطعي ديگر بر بطلان قول تاريخ گزيده آن است كه به تصريح صاحب وصاف5 وزير سعدبن‌زنگي مذكور عميدالدين اسعد ابزري صاحب قصيدة معروف به اشكنوانيّه كه مطلع آن اين است.6
من يُبلغن حمامات ببطحاء*
 مُمتّعات بسلسال و خضراء*

پس از وفات سعد زنگي و جلوس پسرش ابوبكر به واسطه وحشتي كه اتابك ابوبكر از او در خاطر داشت او را با پسرش تاج‌الدين محمد در قلعه اشكنوان حبس نمود و عميدالدين اسعد مذكور در همان حبس در سنة 624وفات يافت پس اين نيز دليل صريح ديگري است كه اتابك سعدبن زنگي در سنة 624 بيش در جزو احيا نبوده و پسرش اتابك ابوبكر پادشاه بوده است.
و باز دليل قطعي ديگر بر فساد قول صاحب گزيده آن است كه به تصريح همان مورخ يعني وصاف، فتح جزيرة كيش و قتل آخرين پادشاه آن جزيره ملك سلطان به دست اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي در روز سه شنبه دوازدهم جمادي‌الاخره سنة ششصد و بيست و شش بوده است و بديهي است كه اين واقعه كه سال و ماه و روز آن همه مشخص است برهان جلي واضحي است بر اين‌كه سنة 626 يكي از سنوات سلطنت اتابك ابوبكر بوده است پس چگونه وفات پدرش سعد و در نتيجه جلوس خود وي ممكن است در سنة 628 روي داده باشد. باري در بطلان قول صاحب گزيده و من تبع او اصلاً و ابداً جاي ادني شك و شبهة نيست.
و مخفي نماناد كه اين همه اصرار و پافشاري ما در تعيين سال وفات اتابك سعدبن زنگي نه براي تحقيق يك مسئلة تاريخي است كه آن نيز گرچه في حدّ ذاته مهم است ولي جاي آن در اين مختصر مقاله نيست بلكه غرض اصلي ما و منظور عمدة ما فقط تعيين عصر شيخ بزرگوار است كه تا چه مقدار تحقيق يك مسئلة تاريخي است كه آن نيز گرچه في حدّ ذاته مهم است ولي جاي آن در اين مختصر مقاله نيست بلكه غرض اصلي ما و منظور عمدة ما فقط تعيين عصر شيخ بزرگوار است كه تا چه مقدار از سنين سلطنت اين سعد زنگي را عادتاً ممكن است دريافته باشد و چگونه است كه ذكري از او در آثار و اشعار او يافت نمي‌شود لهذا گوييم:
شكي نيست كه چنان‌كه سابق گفتيم شيخ در سنين اوايل عمر خود مقداري از سنين اواخر عمر سعد زنگي را درك كرده بوده است زيرا هرچند سنة ولادت شيخ به نحو تحقيق تاكنون معلوم نشده است ولي به ظن قريب به يقين و به قراين عديدة كثيره كه اين‌جا موقع تفضيل آن نيست و در ساير مقالات مندرجه در همين شمارة مجلّة «تعليم و تربيت» البته اين مسئله به خوبي مطرح و تشريح شده تقريباً شكي نيست كه تولد شيخ بزرگوار در حدود سنة ششصد هجري يا بلكه چند سالي نيز مؤخر از آن تاريخ بوده است، بنابراين پس شيخ در وقت وفات سعد بن زنگي در سنة 423 ظاهراً جوان بوده است در حدود بيست يا بيست و اند ساله و بديهي است كه در اين سن هنوز به رتبة شاعري و شهرت و معاشرت با ملوك و اكابر نرسيده بوده است و به همين جهت است بدون شك كه در تمام كليات او از نظم و نثر چنان‌كه سابق نيز گفتيم مطلقاً و اصلاً مدحي يا مرثيه‌اي در حق سعت بن زنگي يا حتي ادني اشاره‌اي يا ايمايي بدو به نحوي كه از آن معلوم شود كه وي در آن حين در جزو احياء بوده است بوجه‌من‌الوجوه يافت نمي‌شود و فقط در دو سه موردي كه شيخ نامي از او برده است همه‌جا صريحاً از سياق كلام واضح است كه وي در آن وقت از زمرة گذشتگان بوده است از جمله مثلاً در مقدمة بوستان كه در خطاب به پسرش اتابك ابوبكر گويد:
نرفت از جهان سعد زنگي به درد*
 كه چون تو خلف نام بردار كرد*

و باز در همان‌جا گويد:
گر از سعد زنگي مثل ماند ياد*
 فلك ياور سعد بوبكر باد*

و از جمله در حكايت ممتّع ذيل در اواخر باب سوم از بوستان:
ثنا گفت بر سعد زنگي كسي*
 كه بر تربتش باد رحمت بسي*

درم داد و تشريف و بنواختش*
 به قدر هنر جايگه ساختش*

چو الله بس7 ديد بر نقش زر*
 بشوريد و بر كند خلعت زبر*

زشورش چنان شعله در جان گرفت*
 كه بر جست و راه بيابان گرفت*

يكي گفتش از هم‌نشينان دشت*
 چه ديدي كه حالت دگرگونه گشت*

تو اول زمين بوسه كردي سه جاي*
 نبايستي آخرزدن پشت پاي*

بخنديد كه اول زبيم و اميد*
 همي لرزه بر تن فتادم چو بيد*

به آخر زتمكين الله بس*
 نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس*

2. اتابك مظفرالدين ابوبكر بن سعد بن زنگي

ششمين و معروف‌ترين پادشاهان سلسلة سلغريان و واسطة قلادة ايشان كه فارس در عهد او به اوج سعادت و عظمت و آبادي و رفاهيت رسيد و چون با مغول از در مجامله و مصانعه درآمد لهذا تا او در حيات بود مملكت فارس از نهيب آن آتش عالم‌سوز در پناه امن و امان ماند و در مماشات با مغول چون ظاهراً هيچ چارة ديگر نبود به درجه‌اي مبالغه نمود كه در موقع محاصرة بغداد آن پادشاه «مسلمان سني پاك اعتقاد» لشكري به مدد هلاكوي مغول كافر كه در قتل و استيصال خليفة مسلمين و تجاوز بر حرم و حريم آنان لشكركشي نموده بود مصاحب برادرزادة خود محمدشاه بن سلغور شاه بفرستاد، و پس از فتح بغداد نيز پسر خود اتابك سعد را به رسم تهنيت به دربار همان پادشاه گسيل ساخت.8
باري اتابك ابوبكر صاحب ترجمه ممدوح علي‌الاطلاق شيخ بزرگوار و اغلب اشعار و آثار او مشحون به مدح همين پادشاه كامكار است و قبل از او چنان‌كه مكرر گفتيم مدح احدي از ملوك اين سلسله در اشعار شيخ موجود نيست و گلستان و بوستان هر دو موشح به نام اوست، و المعجم في‌معايير اشعار العجم شمس‌الدين محمدبن قيس رازي نيز در عهد همين پادشاه تأليف شده و شطري از جلايل اعمال و وقايع سلطنت او و مناقب او در مقدمة آن كتاب به قلم مؤلف آن مشروحاً مذكور است.
و مخفي نماناد كه «ابوبكر» نام اصلي پادشاه مذكور است نه كنية او،‌ و چون وي چنان‌كه گفتيم با مغول از در صلح و اطاعت درآمد و اظهار ايلي و انقياد نمود و التزام خراج و اتاوت كرد لهذا اوكتاي قاآن در حق او اظهار كمال مرحمت و سيور غاميشي نموده او را يرليغ به لقب قتلغ خاني ارزاني داشت9 نه آن‌كه قتلغ‌خان نام اصلي او بوده چنان‌كه يكي از فضلاي معاصرين را ديدم در مقاله‌اي كه اين اواخر در يكي از مجلات تهران نشر كرده بود چنين توهم نموده بود.
مدت سلطنت اتابك ابوبكر به تصريح مورخ معاصر او رشيدالدين10 در جامع‌التواريخ كه سال و ماه و روز آن همه را مشخص نموده مدت سي و چهار و شش ماه و يازده روز بوده است و وفات او باز به تصريح همان مورخ در روز پنجم جمادي‌الاخره سنة ششصد و پنجاه و هشت11 هجري اتفاق افتاد از اين قرار از روي حساب، واضح است كه جلوس او بر تخت سلطنت در حدود 24 يا23 ذي‌القعده سنة ششصد و بيست و سه بوده و سابق در شرح حال پدرش سعد بن‌زنگي گفتيم كه وفات او در احدي الجماديين همان سال يعني 623 روي داده پس معلوم مي‌شود كه جلوس او بلافاصله بعد از وفات پدرش وقوع نيافته بلكه چند ماهي بعد از آن واقعه بوده و لابد يكي از علل اين تراخي آن بوده كه چنان‌كه در جامع‌التواريخ مرقوم است در حين وفات اتابك سعد پسرش اتابك ابوبكر در قلعة سپيد محبوس بود و خواجه غياث‌الدين‌يزدي كه وزير و مدير ملك بود واقعة او را پنهان داشت و انگشتري وي به قلعة سپيد فرستاد و پسرش اتابك ابوبكر را از بند بيرون آورده حاضر گردانيد و در خرگاه برانداخته با امرا و لشكر گفت كه اتابك مي‌فرمايد: كه ولي‌العهد ابوبكر است. امرا كمر در گردن انداختند و اتابك شد12 و اين امور و وقايع لابد چند ماهي كمابيش طول كشيده بوده و به فوريت روي نداده بوده است.
تاريخ تولد اتابك ابوبكر در جايي به دست نيامد ولي چون سن او در وقت وفات به تصريح رشيدالدين13 شصت و هفت سال بوده است پس واضح است كه تولد او لابد در حدود سنة 591 بوده است.
فهرست اجمالي مواضعي كه نام اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي در نظم يا نثر شيخ برده شده از قرار ذيل است: دو مرتبه در ديباچة گلستان و ديگر در اواخر باب هفتم از همان كتاب در فصل جدال سعدي با مدعي در باب توانگري و درويشي و ديگر در ديباچة بوستان كه اين بيت معروف از آن‌جاست:
سزد گر به دورش بنازم چنان*
 كه سيّد به دوران نوشيروان*

و باز در باب اول همان كتاب در حكايت:
ز درياي عمان برآمد كسي*
 سفر كرده هامون و دريا بسي*

و در حكايت:
يكي از بزرگان اهل تميز*
 حكايت كند زابن عبدالعزيز*

و در حكايت:
شنيدم كه در مرزي از باختر*
 برادر دو بودند از يك پدر*

و در اواخر باب دوم در حكايت جود و سخاي حاتم طايي، و در حكايت:
جواني به دانگي كرم كرده بود*
 تمناي پيري برآورده بود*

و در اواخر باب هشتم در حكايت معروف سومنات، و ديگر در قصيدة عربي در مرثية مستعصم بالله و خراب بغداد كه مطلع آن اين است:
حبست بجفني المدامع لاتجري*
 فلماطغا الماء استطال علي السكر*

وفيها يقول
عفا الله عنا ما مضي من جريمه*
 ومن علينا بالجميل من السّتر*

و صان بلاد المسلمين بقيّه*
 بدوله سلطان البلاد ابي‌بكر*

مليك غدا في كل بلده اسمه*
 عزيزاً و محبوباً كيوسف في مصر*

لد سعد الدينا به دام سعده*
 و ايّده المولي بالويه النصر*

كذلك تنشولينه هو عرق‌ها*
 و حسن نبات الارض من كرم البذر14*

و باز در قصيده فارسي معروف در مرثيه همان خليفه كه مطلع آن اين است:
آسمان را حق بود گر خون بگريد بر زمين*
 بر زوال ملك مستعصم امير المؤمنين*

و در آخر آن گويد:
يارب اين ركن مسلماني با من آباد دار*
 در پناه شاه عادل پيشواي ملك و دين*

خسرو صاحب‌قران غوث‌زمان بوبكرسعد*
 آن‌كه اخلاقش پسنديده‌است‌و اوصافش گزين*

مصلحت بود اختيار رأي روشن بين او*
 باز بر دستان سخن گفتن نشايد جز به لين15*

لاجرم در برّ و بحرش داعيان دولتند*
 كاي هزاران آفرين بر جانت از جان آفرين*

و ديگر قصيدة معروف كه مطلع آن اين است:
به نو بتند ملوك اندرين سپنج سراي*
 كنون كه نوبت توست اي ملك به عدل گراي*

چنان‌كه در عنوان اين قصيده در غالب مسطور است در مدح همين اتابك ابوبكر است گرچه در اصل خود قصيده نامي از او ديده نمي‌شود و ايضاً قطعة معروف:
وجودم به تنگ آمد از جور تنگي*
 شدم در سفر روزگار درنگي*

كه در اغلب نسخ كليات در آخر خواتيم مسطور ولي در پاره‌اي نسخ با اندك اختلافي در ديباچة گلستان نيز موجود است در مدح اوست و از اين قطعه صريحاً معلوم مي‌شود كه مراجعت شيخ از سفرهاي دور و دراز خود در اقطار دنيا به شيراز در عهد همين اتابك ابوبكر بوده است و قطعه اين است:
وجودم به تنگ آمد از جور تنگي*
 شدم در سفر روزگار درنگي*

جهان زير پي چون سكندر بريدم*
 چو ياجوج بگذشتم از سدّ سنگي*

چو باز آمدم كشور آسوده ديدم*
 ز گرگان به در رفته آن تيز چنگي*

به‌نام ايزد آباد پر ناز و نعمت*
 پلنگان رها كرده خوي پلنگي*

خط ماهرويان چو مشك ختايي*
 سر زلف خوبان چو درع فرنگي*

درون مردمي چون ملك نيك سيرت*
 برون لشكري چون هژبران جنگي*

بپرسيدم اين كشور آسوده كي شد*
 كسي گفت سعدي چه شورييده رنگي*

چنان بود در عهد اول كه ديدي*
 جهاني پر آشوب و تشويش و تنگي*

چنين شد در ايام سلطان عادل*
 اتابك ابوبكر بن سعد زنگي*

و ايضاً در باب مراثي قصيده‌اي كه مطلع آن اين است:
دل شكسته، كه مرهم نهد دگر بارش*
 يتيم خسته، كه از پاي بركند خارش*

در مرثيه همين اتابك ابوبكربن سعد بن زنگي ما نحن فيه است.
و مخفي نماناد كه در بعضي نسخ كليات و مخصوصاً در چاپ‌هاي مغلوط هند در بسياري از مواضع در قصايد مذكوره در فوق به جاي ابوبكر بن سعد بن زنگي «ابونصر» مسطور است و آن غلط فاحش و خطاي صريح قبيح است و در تمام سلسلة سلغريان كسي موسوم يا مكني به ابونصر نبوده است و در عموم نسخ خطي قديم و چاپ‌هاي خوب ايران همه‌جا در قصايد فوق بلا استثنا نام ممدوح به طبق واقع «ابوبكر» مرقوم است مقصود اين است كه كسي توهم نكند كه ابونصر نامي يكي از ممدوحين شيخ بوده و ما از ذكر نام او غفلت نموده‌ايم.
3. اتابك مظفرالدين سعدبن ابوبكر سعد بن زنگي
پسر مذكور قبل، چنان‌كه از تاريخ گزيده و مزارات شيراز مستفاد مي‌شود شيخ از بستگان و منتسبان اين شاهزاده بوده و همانا تخلص وي نيز از نام او مأخوذ است، و بدون شبهه صواب همين قول است نه آن‌چه صاحب حبيب‌السير و جهان‌آرا و آتشكده و مرحوم هدايت گفته‌اند كه تخلص شيخ مأخوذ از نام سعد بن زنگي است چه عصر سعد زنگي چنان‌كه سابقاً نيز گفتيم مقدم بر دورة ظهور شاعري شيخ بوده و در تمام كليات شيخ از نظم و نثر چنان‌كه مكرر گفته‌ايم اصلاً و مطلقاً مدحي به نام اتابك سعد زنگي يافت نمي‌شود و ديباچة گلستان نيز چنان‌كه معلوم است به تصريح خود شيخ كه گويد:
علي‌‌الخصوص كه ديباچة همايونش*
 به نام سعد ابوبكر سعد بن زنگي است*

به نام همين شاهزادة ما نحن فيه است كه در آن اوان هنوز پدرش اتابك ابوبكر در قيد حيات بوده است16 و عجب است كه جامي نيز با آن فضل و احاطه و سعة اطلاع كه از او معهود است در همين اشتباه عمومي افتاده و در قطعه‌اي در سلسله‌الذهب، راجع به فضيلت شعر و شعرا و مُخلد ماندن نام ممدوحين از پرتو مدايح ايشان سعدي را از جمله مداحان سعد زنگي و حتي گلستان را نيز چنان‌كه از ظاهر عبارت او مستفاد مي‌شود به نام پادشاه مزبور پنداشته است، عين ابيات مزبوره از قرار ذيل است، پس از ذكر عده‌اي از قدماء شعرا مانند رودكي و عنصري و معزّي گويد: (چند بيت از پيش و پس نيز براي به دست آمدن سياق كلام نقل شد)
انوري هم چو مدح سنجر گفت گر*
 وين گرانمايه در به وصفش سفت*

دل و دست بحر و كان باشد بحر*
 دل و دست خدايگان باشد*

شد خشك و كان ززلزله ريخت*
 بهر تاج‌آوران شرواني*

گرچه دارد ز نغز گفتاري*
 مدح‌هاي هزار ديناري*

نقد اهل جهان زدينارش*
 نيست جز نقش‌هاي اشعارش*

رفت سعدي و دم ز يكرنگي*
 زدن او به سعد بن زنگي*

به زسعد و سراي و ايوانش*
 ذكر سعدي است در گلستانش*

زسنايي و از نظامي دان*
 كه ز دام اوفتادگان جهان*

چون درين دامگاه ياد آرند*
 زدو بهرامشاه ياد آرند*

الي آخرالابيات و آن سهو واضح است و منشأ اين سهو شايع بدون شك يكي توافق نام دو سعد جدّ و نواده بوده است و ديگر عدم غور و تعميق كافي در تاريخ سلغريان.
باري چنان‌كه سابق نيز بدان اشاره نموديم به تصريح رشيد‌الدين در جامع‌التواريخ اتابك ابوبكر چندين مرتبه در حال حيات خود پسرش شاهزاده سعدبن‌ابوبكر ما نحن فيه را به رسم تهنيت و اظهار مراسم اطاعت و انقياد به دربار هولاكو فرستاد، از جمله يكي بعد از فتح قلاح‌الموت و قلع و قمع «ملاحده» و ديگر بار پس از فتح بغداد و قتل مستعصم بالله و انقراض خلافت عباسيان و اتابك سعد در اين سفر در هفتم شعبان سنة 656[در آذربايجان ـ ظ] به حضور هولاكو رسيد و هولاكو او را نواخته به سيور غاميشي و اعزاز تمام باز فرستاد17 و باز مجدداً در يكي، دو سال بعد از فتح بغداد در موقع فتح لرستان به دست مغول اتابك ابوبكر او را با تحف و هداياي بسيار به اسم نوا به اردوي هولاكو فرستاد و در اثناء مراجعت از اين سفر اخير اتابك سعد را در عرض راه مرضي نامرضي روي داد و پدرش نيز در شيراز بيمار شد و پدر و پسر از بيماري يكديگر خبر نداشتند و چون اتابك سعد به مرحلة طبرش18(= تفرش معروف) از اعمال قم رسيد به تب ربع مبتلي بود.
مستسقي نيز شد و رعاف پديد آمد و همان‌جا پس از دوازده روز از وفات پدر كه خطبه و سكه به نام او مزين گشته بود در روز يك‌شنبه هفدهم جمادي‌الاخره سنة ششصد و پنجاه و هشت درگذشت و زن او تركان‌خاتون دختر اتابك يزد قطب‌الدين محمودشاه كس فرستاده تابوت او را به شيراز آورد و در مدرسة عضدي شيراز كه مستحدث خود تركان بود دفن نمود19، از اتابك سعد پسري ماند دوازده ساله محمد نام دو دختر يكي سلغم كه بزرگتر بود د ديگري ابش كوچكتر، سن اتابك سعد و تاريخ تولد وي معلوم نشد ولي از بعضي ابيات مراثي شيخ در حق او كه گويد:
پس از مرگ جوانان گل مماناد*
 پس از گل در چمن بلبل مخواناد*

به حسرت در زمين رفت آن گل نو*
 صبا بر استخوانش گل دماناد*

و نيز از تصريح صاحب مزارات شيراز در ترجمة حال او كه گويد «وكان ملكاً شابا جميلاَ» واضح مي‌شوي كه وي در عنفوان جواني بدرود زندگاني گفته.
مواضعي كه نام سعد بن ابوبكر بن سعد بن زنگي صاجب ترجمه در كليات شيخ برده شده از قرار ذيل است: اولاً در ديباچة گلستان كه چنان‌كه گفتيم موشح به نام اوست، و ثانياً در مقدمة بوستان آن‌جا كه گويد:
گر از سعد زنگي مثل ماند ياد*
 فلك ياور سعد بوبكر باد*

و ديگر در غزلي در بدايع كه مطلع آن اين است:
چو ترك دلبر من شاهدي به تشنگي نيست*
 چو زلف پر شكنش حلقة فرنگي نيست*

و در آخر گويد:
دوم به لطف ندارد20 عجب كه چون سعدي*
 غلام سعد ابوبكر سعد زنگي نيست*

و ديگر در قصيده‌اي در مرثية پدرش اتابك ابوبكر كه سياق قصيده واضح است كه هنوز در آن وقت خبر وفات اتابك سعد از عراق به شيراز نرسيده بوده و شيخ غايبانه مدح اتابك سعد را مي‌نموده، در تخلص به مدح اين قصيده گويد:
نمرد نام ابوبكر سعد بن زنگي*
 كه ماند سعد ابوبكر نام بردارش*

خدايگان ملوك زمان مظّفر دين*
 كه قائم است به اعلاي دين و اظهارش*

بزرگوار خدايا به فرّ و دولت و كام*
 دوام عمر بده سال‌هاي بسيارش*

و در آن حين كه شيخ دوام عمر او را به سال‌هاي بسيار از خداوند آرزو مي‌كرده هيچ نمي‌دانسته كه فقط پس از دوازده‌روز از مرگ پدر وي نيز بدو ملحق خواهد شد و بلكه شايد در همان‌وقت كه شيخ اين ابيات را مي‌سروده تابوت او را از تفرش به شيراز مي‌آورده‌اند، چنان‌كه در مرثية ديگر در حق همين سعد با ابوبكر كه لابد بلافاصله بعد از قصيدة سابق ساخته گويد:
چو ماه دولت بوبكر سعد آفل شد*
 طلوع اختر سعدش هنوز جان مي‌داد*

اميد امن و سلامت به گوش دل مي‌گفت*
 بقاي سعد ابوبكر سعد زنگي باد*

هنوز داغ نخستين درست ناشده بود*
 كه دست جور زمان داغ ديگرش بنهاد*

و در مرثية ديگر گويد:
اميد تاج و تخت خسروي بود*
 از اين غافل كه تابوتش بيارند*

و اين بيت اخير از مرثيه‌اي است مطّول از شيخ در حق همين سعد بن ابوبكر به نحو ترجيع‌بند كه مطلع آن اين است:
غريبان را دل از بهر تو خونست*
 دل خويشان نمي‌دانم كه چونست*

و ترجيع آن اين:
نمي‌دانم حديث نامه چونست*
 همي بينم كه عنوانش به خونست*

و اين بيت ديگر از همين مرثيه:
جزاي تشنه مردن در غريبي*
 شراب از دست پيغمبر ستاناد*

بدون شك اشاره به مرض استسقاي سعد است كه چنان‌كه گفتيم يكي از امراض مهلكة او بود. و بالاخره مرثية ذيل كه مطلع آن اين است:
به هيچ باغ نبود آن درخت مانندش*
 كه تندباد اجل بي‌دريغ بركندش*

در حق همين سعد بن ابوبكر بن سعد بن زنگي و پسرش اتابك محمد است.

4. اتابك مظفرالدين21يا عضدالدين محمدبن‌ابوبكر بن سعدبن زنگي

چنان‌كه سابق گفتيم از اتابك سعد بن ابوبكر پسري ماند محمّد نام دوازده ساله و دو دختر يكي سلغم كه دختر بزرگتر و ديگر ابش كه كوچكتر بود مادر ايشان تركان23 خاتون دختر اتابك قطب‌الدين محمودشاه و خواهر علاءالدوله از اتابكان يزد24 به صواب ديد اعيان دولت محمّد مذكور را در اواخر جمادي‌الاخره سنة ششصد و پنجاه و هشت به تخت نشانيدند و سلطان عضدالدين خواندند25 و مادرش تركان حاكمه و مدبره امور مملكت گرديد و از غرايب اتفاقات تاريخ آن‌كه در عرض همين ماه يعني جمادي‌الاخرة 658 در شيراز بر سه پادشاه خطبه كردند، اول به نام اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي متوفي در پنجم آن ماه، دوم به نام پسرش اتابك سعد بن ابوبكر متوفي در هفدهم همان ماه و سوّم به نام پسر اين اخير اتابك محمد بن سعد كه محلّ گفتگوي ما است26، باري ايام دولت اتابك محمد نيز چندان امتدادي نيافته پس از دو سال و هفت ماه سلطنت27 به سبب سقطة از بام قصر از منهل فاني به منزل باقي نقل كرد در [اوايل] سنة ششصد و شصت و يك28 و در مدرسة عضدي شيراز كه مستحدث تركان خاتون بود در جنب مدفن پدرش اتابك سعد مدفون شد29.
مواضعي كه نام اين اتابك محمد بن سعد در اشعار شيخ برده شده يا فقط اشاره‌اي بدو شده بدون تصريح به نام او از قرار ذيل است: اولاً در مقدّمة بوستان كه پس از فصل طويلي در مدح پادشاه معاصر ابوبكر بن سعد بن زنگي كه بوستان در زمان او و به نام او در سنة 655 به اتمام رسيده بوده و يكي دو بيت نيز در مدح پسرش سعد بن ابوبكر بلافاصله بعد ابيات ذيل در مدح پسر اين اخير اتابك محمد بن سعد صاحب ترجمه در عموم نسخ بوستان از قديم و جديد موجود است كه واضح است شيخ اين ابيات را مدتي بعد از اتمام اصل بوستان در زمان سلطنت اتابك محمد بن سعد ما نحن فيه(658-661) به ديباچة آن كتاب علاوه نموده بوده است و عنوان اين ابيات در نسخة مورخه767 چنين است: «ستايش اتابك محمد بن سعد بن ابي‌بكر»، و در  عموم نسخ ديگر نيز عنوان كمابيش به همين مضمون است و چند بيت اول آن ابيات از قرار ذيل است:
اتابك محمّد شه نيك‌بخت*
 خداوند تاج و خداوند تخت*

جوان جوان بخت روشن ضمير*
 به دولت جوان و به تدبير پير*

به دانش بزرگ و به همّت بلند*
 به بازو دلير و به دل هوشمند*

زهي دولت مادر روزگار*
 كه رودي30 چنين پرورد در كنار*

به دست كرم آب دريا ببرد*
 به رفعت محلّ ثريّا ببرد*

زهي چشم دولت به روي تو باز*
 سر شهرياران گردن فراز*

صدف را كه بيني ز دُردانه پر*
 نه آن قدر دارد كه يك دانه دُر*

تو آن درّ مكنون يك دانه‌اي*
 كه پيراية سلطنت خانه‌اي*

الي آخر الابيات،‌ و دو بيت اخير ظاهراً اشاره است به اين‌كه ممدوح پسر يگانة پدر بوده است. چه در حقيقت اتابك سعد اولاد ذكوري غير ازين اتابك محمد نداشته، و ثانياً در غزل ذيل طيّبات كه به تمامه در مدح همين اتابك محمد بن سعد است:
بناز اي خداوند اقبال سرمد*
 به بخت همايون و تخت ممهّد*

مغيث زمان ناصر اهل ايمان*
 گزين خدا، ياور دين احمد*

خداوند فرمان ملك سليمان31*
 شهنشاه عادل اتابك محمّد*

ز سعد ابوبكر تا سعد زنگي*
 پدر بر پدر نامور جدّ بر جد*

همه نامداران و گردن فرازان*
 به زنجير سبق الايادي مقيد*

سر بندگي بر زمينش نهاده*
 همه نامداران دريا و سرحدّ*

خردمند شاها! رعيت پناها! *
 كه مخصوص بادي به تأييد سرمد*

يكي پند پيرانه بشنو ز سعدي*
 كه بختت جوان باد و جاهت مجرّد32*

نبودست تا بوده دوران گيتي*
 به ابقاء ابناي گيتي معوّد*

مؤبد نمي‌ماند اين ملك دنيا*
 نشايد بر او تكيه بر هيچ مسند*

به انصاف ران، دولت و زندگاني*
 كه نامت به گيتي بماند مخلّد*

و ثالثاً: در غزلي ديگر در طيّبات در مدح مادر اين اتابك محمّد، تركان خاتون كه در ضمن دو سه بيت آن نيز در مدح خود اتابك محمد است و تمام آن غزل در شرح احوال تركان خاتون نقل خواهد شد، و ابيات مذكوره از قرار ذيل است:
حرم عصمت و عفت به تو آراسته باد
 علم دين محمّد به محمّد بر پاي

خلف دودة سلغر شرف دولت و ملك
 ملك آيت رحمت ملكُ ملك آراي

ساية  لطف خدا داعية راحت خلق
 شاه گردن‌كش دشمن كش عاجز بخشاي

ملك ويران نشود خانة عدل آبادان
 سعد و بوبكر بمردند، محمد بر جاي

و رابعاً: در ضمن مرثيه‌اي پدرش سعد بن ابوبكر كه سابق نيز اشاره به مطلع آن شد آن‌جا كه گويد:
سر آمد روزگار سعد بوبكر*
 خداوندش به رحمت در رساناد*

در اين گيتي مظفّر شاه عادل*
 محمد نام بردارش بماناد*

و خامساً: باز در ضمن مرثية ديگري از مراثي پدرش سعد كه مطلع آن اين است:
به اتفاق دگر دل به كس نبايد داد*
 ز خستگي كه در اين نوبت اتفاق افتاد*

و در اواخر اين قصيده گويد در تخلص به مدح اتابك محمد بن سعد و اشاره به اين‌كه وي طفل خردسال بوده ولي نام او را صريحاً نبرده:
گر آفتاب خزان گلبني شكفته بريخت*
 بقاء سرو روان باد و سايه شمشاد*

هنوز روي سلامت به كشور است و بعيد33*
 هنوز پشت سعادت به مسند است و معاد34*

كلاه دولت وصولت به زور باز و نيست*
 به هفت ساله دهد دور گيتي از هفتاد*

به خدمتش سر طاعت نهند خرد و بزرگ*
 در آن قبيله كه خردي بود بزرگ نهاد*

قمر فرو شد و صبح دوم جهان بگرفت*
 كه من نمانم و گفت منت بماند ياد35*

دلي خراب مكن بيگنه، اگر خواهي*
 كه سال‌ها بودت خاندان و ملك آباد*

و سادساً: باز در ضمن مرثية ديگري در حق پدرش سعد بن ابوبكر كه مطلع آن اين است:
به هيچ باغ نبود آ درخت مانندش*
 كه تند باد اجل بي‌دريغ بركندش*

ابيات ذيل از اين مرثيه در مدح اتابك محمد بن سعد ما نحن فيه است بدون تصريح به نام او:
نمرد سعد ابوبكر سعد بن زنگي*
 كه هست ساية اميّدوار فرزندش*

گر آفتاب بشد سايه همچنان باقي است*
 بقاي اهل حرم36 باد و خويش و پيوندش*

هميشه سبز و جوان باد در حديقه ملك*
 درخت دولت بيخ‌آور برومندش*

يكي دعاء تو گفتم يكي دعاء عدوت*
 بگويم آن را گر نيك نيست، مپسندش*

هر آن‌كه پاي خلاف تو در ركيب آرد*
 به خانه باز رواد اسب به خداوندش*

5. تركان خاتون37

دختر اتابك قطب‌الدين محمودشاه و خواهر اتابك ركن‌الدين علاءالدوله از سلسلة اتابكان يزد و مادرش ياقوت تركان دختر براق حاجب38، مؤسس سلسلة قراختاييان كرمان بود، صاحب ترجمه، زوجة اتابك سعد بن ابوبكر بن سعد بن زنگي بود و او را از وي سه فرزند آمد يك پسر كه همان اتابك محمّد بن سعد مذكور بلافاصله قبل است و دو دختر يكي بزرگتر موسوم به بي‌بي‌سلغم كه ابتدا در حبالة اتابك محمّدشاه بن سلغور شاه بن سعد بن زنگي درآمد و پس از او به خال زادة خود اتابك يوسف شاه بن علاء‌الدوّله اتابك يزد شوهر كرد، و ديگري خردتر موسوم به ابش خاتون كه آخرين سلغريان فارس است و شرح حال او عنقريب مذكور خواهد شد.
باري چنان‌كه سابق نيز ذكر كرديم پس از وفات اتابك سعد بن ابوبكر شوهر تركان خاتون و جلوس پسر صغيرش اتابك محمّدبن سعد كه طفلي دوازده ساله بود تركان خاتون خود بر ملك و دولت مستولي و حاكمه و متكلفة امور سلطنت گرديد و مدّت ايّام اتابك محمّد مذكور نيز چنداند دوامي نيافته پس از دو سال و هفت ماه حكمراني در اوايل شهور سنة ششصد و شصت و يك به سبب سقطة از بام قصر هلاك شد.
پس از فوت فرزند و فراغت از عزاداري رأي تركان خاتون و امراء دولت بر آن قرار گرفت كه اتابك مظفّرالدين محمدشاه بن سلغور بن سعد بن زنگي برادرزادة اتابك ابوبكر را كه شوهر سلغم دختر بزرگتر تركان خاتون بود به سلطنت بردارند، و اين اتابك محمّدشاه همان است كه اتابك ابوبكر چنان‌كه سابق نيز بدان اشاره كردين در موقع محاصرة بغداد او را با لشكري به مدد هولاكو فرستاده بود و وي در آن واقعه مردانگي‌ها نموده و هولاكو آثار شجاعت و جلادت از او ديده و نيك پسنديده بود و در صولت و رجوليت همتا نداشت لكن در اين وقت چون به تخت سلطنت نشست به لهو و لغو و عيش و عشرت و شرب خمور و فسق و فجور مشغول شد و به اقوال و ملتمسات تركان خاتون التفاتي نمي‌كرد، تركان خاتون بالاخره ازين حركات او ملول شده با امراء شول و تراكمه در توقيف از مواضعه نمود و در دهم رمضان سنة شصد و شصت و يك39 او را بگرفتند و به اردوي هولاكو فرستادند40 و مدت سلطنت او هشت ماه بود41 و وي هم‌چنان در اردو به سر مي‌برد تا آن‌كه پس از عصيان برادرش سلجوق‌شاه در همان‌جا به فرمان هولاكو به قتل رسيد42 و بقية احوال تركان‌خاتون بعد ازين در فصل مخصوص به سلجوق‌شاه مذكور خواهد شد، و عجب است كه در تمام كليات شيخ به هيچ وجه مدحي يا حتّي ادني اشاره‌اي و ذكري از اين اتابك محمّدشاه بن سلغورشاه ديده نمي‌شود با آن‌كه در حق جميع سلغريان ديگر قبل از او و بعد از او از اتابك ابوبكر الي آخرين ايشان ابش خاتون شيخ را مدايح غرّاست و فقط اين اتابك محمّدشاه از اين كليّه مستثني است ولي ممكن است كه تتبع راقم سطور در اين خصوص ناقص و از نظر من چيزي از اين قبيل فوت شده باشد.
و امّا در حق تركان‌خاتون كه محل گفتگوي ماست راقم سطور، دو مديحه يافتم كه گرچه نام ممدوح در هيچ‌يك از آنها مذكور نيست ولي يكي از آنها كه بلافاصله ذيلاً مذكور خواهد شد از سياق خود اشعار در كمال وضوح آشكار است كه در مدح تركان خاتون و راجع است به دورة سلطنت پسرش اتابك محمد بن سعد در تحت حضانت و كفالت خود او، و عنوان اين مديحه كه فعلاً عبارت است از يكي از غزل‌هاي طيّبات، ولي ممكن است سابق جزو قصايد بوده، در يكي از نسخ بسيار قديمي تهران43 مورخة سنة 718 كه متعلق به يكي از معاريف اطبّاي آن شهر است از اين قرار است: «وله في‌الحرم المعصوم»44، و در نسخة قديمي ديگري از نسخ تهران ولي بي تاريخ متعلق به آقاي ابوالحسن بزرگزاد چنين: «و له ايضاً يصف السّتر العالي45»، لكن در چندين نسخة  قديم و جديد ديگر كه محل رجوع نگارنده است به رسم عموم غزل‌هاي طيبات اين غزل نيز هيچ عنواني ندارد و مديحه اين است:
در مدح تركان‌خاتون
چه دعا گويمت اي ساية ميمون هماي*
 
 يارب اين سايه بسي بر سر اسلام بپاي*

جود پيدا و وجود از نظر خلق نهان46*
 
 نام در عالم و خود در كنف ستر خداي*

در سراپردة عصمت به عبادت مشغول*
 
 پادشاهان متوقف به در پرده‌سراي*

آفتاب اين همه شمع از عقب و مشعله پيش*
 
 دست بر سينه زنندش كه به پروانه درآي*

مطلع برج سعادت فلك اختر سعد*
 
 بحر دُردانة شاهي صدف گوهر زاي*

حرم عصمت و عفت به تو آراسته باد*
 
 علم دين محمد به محمد بر پاي*

خلف دودة سلغر شرف دولت و ملك*
 
 ملك آيت رحمت ملك مُلك آراي*

ساية لطف خدا داعية راحت خلق*
 
 شاه گردن‌كش دشمن‌كش عاجز بخشاي*

ملك ويران نشود خانة عدل آبادان*

 سعد و بوبكر بمردند، محمد بر جاي*

اي حسود ار نشوي خاك در خدمت او*
 
 ديگرت باد به دست است برومي پيماي*

هركه خواهد كه‌دراين مملكت انگشت خلاف*
 
 بر خطايي بنهد گو برو انگشت بخاي*

جهد و مردي ندهد آن‌چه دهد دولت و بخت*
 
 گنج و لشكر نكند آن‌چه كند همت و راي*

قدم بنده به خدمت نتوانست رسيد*
 
 قلم شوق و ارادت به سرآمد بر پاي*

جاودان قصر معاليت چنان باد كه مرغ*
 
 نتواند كه بر او سايه كند غير هماي*

نيك‌خواهان ترا تاج كرامت بر سر*
 
 بدسگالان ترا بند عقوبت بر پاي*

و اما مديحة ديگر شيخ در حق تركان خاتون عبارت است از يكي از قصايد فارسي شيخ كه باز مانند مديحة سابق‌الذكر نام ممدوح در اثناء قصيده به هيچ‌وجه مذكور نيست47 و از فحواي خود قصيده نيز بر خلاف مديحة سابق اشاراتي قطعي در اين خصوص به دست نمي‌آيد و فقط مدرك ما در اين‌كه اين قصيده در مدح تركان‌خاتون است عنوان خود قصيده‌اي است كه در نسخة بسيار قديمي مصحح ديگري متعلق به راقم سطور: «في مدح تركان خاتون»، و در نسخة قديمي ديگري از نسخ تهران جديد به آقاي محمد دانش خراساني مورخة سنة 721: «و له، يمدح الحرم48» و قصيده اين است:
در مدح تركان‌خاتون
اي بيش از آنك در قلم آيد ثناي تو*
 
 واجب بر اهل مشرق و مغرب دعاي تو*


درويش و پادشاه ندانم در اين زمان*
 
 الا به زير ساية همچون هماي تو*


نوشين روان و حاتم طايي كه بوده‌اند*
 

 هرگز نبوده‌اند به عدل و سخاي تو*

منشور در نواحي و مشهور در جهان*
 

 آوازة تعبد و خوف و رجاي تو49*

اسلام در امان و ضمان سلام است*
 

 از يمن همت و قدم پارساي تو*

گر آسمان بداند قدر تو بر زمين*
 

 در چشم آفتاب كشد خاك پاي تو*

شكر مسافران كه به آفاق مي‌روند*
 

 گر بر فلك رسد نرسد در عطاي تو*

خلق از جزاي خير تو كردن مقصرند*
 

 پروردگار خلق تواند جزاي تو*

تيغ مبارزان نكند در ديار خصم*
 

 چندان اثر كه همت كشور گشاي تو*

بدبخت نيست در همه عالم به اتفاق*
 

 الا كسي كه روي بتابد ز راي تو*

اي در بقاي عمر تو خير جهانيان*
 

 باقي مباد هر كه نخواهد بقاي تو*

خاص از براي مصلحت عام دير سال*
 

 بنشين كه مثل تو ننشيند به جاي تو*

آن چيست در جهان كه نداري تو از مراد*
 

 تا سعدي از خداي بخواهد براي تو*

تا آفتاب مي‌رود و صبح مي‌دمد*
 

 عايد به خير باد صباح و مساي تو*

يا رب رضاي اوتو برآور به‌لطف خويش*
 

 كه او روز و شب نمي‌طلبد جز رضاي تو*

6. اتابك مظفرالدين سلجوق‌شاه بن‌سلغور شاه بن سعد بن زنگي

برادر اتابك محمد شاه سابق‌الذكر، پس از آن‌كه تركان‌خاتون چنان‌كه گفتيم اتابك محمدشاه را به مواضعه با امراء شول و تراكمه توقيف نموده به اردوي هولاكو فرستاد به صواب ديد امراء دولت برادر محمدشاه سلجوق‌شاه را كه در قلعة اصطخر فارس50 محبوس بود خلاص دادند و به سلطنت برداشتند، وي از محمدشاه به سال بزرگتر51 و مادرش از آل‌سلجوق بود و منظري خوب و جمالي محبوب داشت اهالي شيراز به سلطنت او هر چند درنگي نيافت مستبشر شدند، سلجوق‌شاه تركان‌خاتون را تا بيش گرد فتنه نگردد در حبالة نكاح خود درآورد ولي پس از چندي شبي در پايان مستي به تفصيلي كه در كتب تواريخ مسطور است او را به دست غلامي زنگي52 بكشت و بر شحنگان مغول كه در شيراز بودند نيز عاصي شده،‌ ايشان را با زن و فرزند و خدم و حشم و خرد و بزرگ جميعاً بر تيغ گذرانيد و خانه‌هاي ايشان را بسوخت، چون اين اخبار موحش به سمع هولاكو رسيد نايرة غضب او به آسمان شعله‌ور گشته حكم نافذ شد كه امير التاجو و تيمور با يك تومان لشكر از مغول و مسلمان به شيراز روند و آتش فتنة سلجوقي را به آب تيغ فرو نشانند و از اصفهان و يزد و لر و كرمان نيز مدد فرستند. از آوازة وصول لشكر مغول سلجوق‌شاه با لشكر حاضر خزانه‌اي كه بود برگرفت و به طرف بندر خورسيف53 از بنادر درياي فارس بيرون رفت و كشتي‌ها مهيا گردانيد تا آن‌كه اگر از مقاومت عاجز آيد بر دريا زند و خود را به طرفي اندازد، التاجو نيز متعاقب او عازم سواحل شد، سلجوق‌شاه چون خبر وصول او شنيد از خورسيف بر عزم قتال مراجعت كرده در كازرون تلاقي فريقين با يكديگر دست داد در حملة اول بسياري از لشكر سلجوق‌شاه متفرق شدند و وي خود لختي مردانه بجنگيد و مغول گرداگرد مسجد بگرفتند و با تير و سنگ و چوب از اندرون و بيرون مدتي نايرة جدال اشتعال داشت بالاخره لشكر مغول قوت كردند و به مسجد درآمدند و تمامت متحصنين را از تركان سلجوقي و اهالي كازرون به يك‌بار در درجة شهادت رسانيدند و سلجوق‌شاه را گرفته بيرون آورند در پايان قلعة سفيد روز روشن را بر او سياه ساخته سر او را به شيراز فرستادند (جامع‌التواريخ طبع بلوشه ص556)، و اين واقعه در شهور سنة ششصد و شصت و دو54 بود و مدت سلطنت او به روايت اكثر مورخين55 پنج ماه و به روايت وصاف(ص189) هفت ماه بود، و به قتل سلجوق‌شاه در حقيقت استقلال مملكت فارس و سلطنت سلسلة سلغريان هر دو خاتمه يافت و آن مملكت در تحت استيلاء مستقيم مغول درآمد چه سلطنت ابش خاتون بعد از او جز مجّرد اسم چيزي ديگري نبود. شيخ را در حق اين سلجوق‌شاه چندين مديحه است از قصيده و غزل، از جمله قصيدة مختصر يا قطعه‌اي كه مطلع آن اين است:
چه نيك‌بخت كساني كه اهل شيرازند*
 كه زير بال هماي بلند پروازند*

به روزگار همايون خسرو عادل*
 كه گرگ و ميش به توفيق او هم آوازند*

مظفرالدين سلجوق‌شاه كز عدلش*
 روان تكله و بوبكر سعد مي‌نازند*

الي آخر الابيات، و ديگر قصيدة كه مطلع آن اين است:
خداي را چه توان گفت شكر فضل و كرم*
 بدين كرم كه دگر باره كرد بر عالم*

به دور دولت سلجوق‌شاه سلغرشاه*
 خدايگان معظّم اتابك اعظم*

سر ملوك جهان پادشاه روي زمين*
 خليفة پدر و عم به اتفاق امم*

زمين فارس دگر فرّ آسمان دارد*
 به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم*

الي آخر القصيده، و ديگر قصيده‌اي كه مطلع و بعضي ابيات اوايل آن از قرار ذيل است:
در بهشت گشادند بر جهان ناگاه*
 خدا به چشم عنايت به خلق كرد نگاه*

اميد بسته بر آمد صباح خير دميد*
 به دور دولت سلجوق‌شاه سلغرشاه*

چو ماه روي مسافر كه بامداد پگاه*
 درآيد از در اميدوار چشم به راه*

خدايگان معظم اتابك اعظم*
 سر ملوك جهان ناصر عبادالله*

و در اين قصيده در اشاره به اين‌كه سلجوق‌شاه در عهد برادرش محمدشاه در قلعة اصطخر محبوس بود و هر چند براي خلاص خود نزد برادر تضرع نمود مفيد نيفتاد تا پس از گرفتاري برادر به تفصيلي كه در كتب تواريخ مشروح است به سلطنت رسيد گويد:
خجسته روزي و خرم كسي كه باز كنند*
 به روي دولت و بختش در فرج ناگاه*

كه چشم داشت كه يوسف عزيز مصر شود*
 اسير بند بلاي برادران در چاه*

شب فراق نمي‌بايد از فلك ناليد*
 كه روزهاي سپيد است در شبان سياه*

زمانه بر سر آن است كه اگر خطايي كرد*
 كه بعد از اين همه طاعت كند به عذر گناه*

الي‌آخر الابيات و ديگر غزلي در طيبات كه مطلع آن اين است:
آن روي بين كه حسن بپوشيد ماه را*
 وان دام زلف و دانة خال سياه را*

من سرو را قبا نشنيدم دگر كه بست56*
 بر فرق آفتاب نديدم كلاه را*

و در آخر آن گويد:
سعدي حديث مستي و فرياد عاشقي*
 ديگر مكن كه عيب بود خانقاه را*

دفتر زشعر گفته بشوي و دگر مگوي*
 الا دعاي دولت سلجوق‌شاه را*

يارب دوام عمر دهش تا به قهر و لطف*
 بدخواه را جزا دهد و نيك‌خواه را*

واندر گلوي دشمن دولت كند چو ميخ*
 فراش او طناب دربارگاه را*

7. اتابك ابش خاتون بنت اتابك سعد بن‌ابوبكر بن سعد بن زنگي آخرين سلغريان

پس از قتل سلجوق‌شاه به دست مغول چون از دودمان سلغريان به غير ابش و سلغم دختران اتابك سعد بن ابوبكر كسي نمانده بود كه وارث ملك تواند بود و چون ابش خاتون از همان عهد مادرش تركان‌خاتون نامزد منكو تيمور پسر يازدهم هولاكو بود، لهذا خطبة سلطنت به نام او مزين گشت در شهور سنة ششصد و شصت و دو57 و قريب بيست و دو سال اتابكي مملكت فارس كه پس از قتل سلجوق‌شاه جز مجرد اسم عاري از هر گونه حقيقت و رسم بيش نبود به اسم ابش‌خاتون بود و او خود غالباً در اردوي مغول به سر مي‌برد و حكمراني و تمشيت امور مملكت به كلي در دست شحنگان و عمال آن قوم اداره مي‌شد. به روايت تاريخ گزيده58 فقط يك سال بعد از جلوس اتابك ابش(يعني در حدود سنة 663 يا664) او را به اردو بردند و به شاهزاده منكو تيمور بن هولاكو به شوهر دادند ولي ظاهر سياق وصاف59 آن است كه وي مدت طويلي بعد از جلوس باز هنوز در شيراز بوده و فقط ابتدا در حدود سنة 672 در مصاحبت سوغونجاق نويين به اردو رفته و به شوهر خود منكو تيمور مزبور پيوسته است و علي‌ايّ‌حال غيبت ابش از وطن خود در اين سفر بسيار متمادي بوده و تا حدود سنة482 در اردوي مغول در آذربايجان به سر مي‌برده است و در حدود سنة مزبوره در اوايل جلوس سلطان احمد تكودار بن هولاكو و قريب دو سال پس از وفات شوهر خود منكو تيمور كه در اواخر سنة 680 در اثر زخم منكري كه در جنگ با مصريان برداشته بود هلاك شده حكومت شيراز به حكم يرليغ تكودار مزبور به ابش خاتون مفوّض و ابش مجدداً پس از غيبت بسيار طولاني از وطن مألوف به مقرّ حكومت آباء و اجداد خود عودت نمود و اهالي شيراز به قدوم او به غايت مستبشر شدند و تمام محلات و اسواق را آذين بستند و مطربان و ارباب ملاهي به ساز و آواز مشغول و قريب يك ماه تمام شيراز غرق حبور و سرور بود.60
در اثناء اين حالات نوبت سلطنت به اغرون بن اباقابن هولاكو رسيد و او يكي از مقرّبان خود از سادات معتبر فارس موسوم به سيد عمادالدين ابويعي را به حكومت فارس منصوب ساخته يرليغ به احضار ابش صادر نمود،‌ سيد مزبور پس از ورود به فارس با كمال ابهت و جلالت و بي‌اعتنايي به ابش مشغول حكمراني و تنسيق امور گرديد و اين حالات بالطبع بر اتابك ابش و خواص دولت او به غايت ناگوار مي‌آمد و كينة سيد را در دل گرفتند و منتهز وقت فرصت مي‌بودند تا يكي از روزها در ميان بازار شيراز به بهانه معدودي از مماليك اتابكي بر سيد حمله كرده او را بكشتند(در 21شوال 683) و خانة او را به دست عوام و اوباش به غارت دادند، از استماع اين اخبار نايرة غضب ارغون به فلك اثير رسيد ايلچيان متعاقب و متوالي به شيراز فرستاد و اتابك ابش خاتون را با جميع خواص و كسان او كه در آن غايله دست داشتند با اهانت و اذلال تمام به اردو احضار نموده پس از استشكاف آن احوال و ثبوت گناه بعضي از ايشان را در همان‌جا به سياست رسانيدند و بقيه به اداء جريمة بسيار سنگيني به ورثة مقتول محكوم شدند.61
از تواتر اين مصايب و نوايب و استيلاي هموم و غموم پس از يك سال و چند ماه از ورود به اردو، ابش خاتون را انواع امراض مختلفه روي نموده پس از هفته‌اي در همان‌جا وفات نمود در شهور سنة ششصد و هشتاد و پنج به روايت وصاف و يا ششصد و هشتاد و شش به روايت روضه‌الصفا و حبيب‌السير، و او را در چرندان تبريز دفن نمودند62 و پس از چندي دخترش شاهزاده كردوچين بنت منكو تيمور بن هولاكو نعش او را را از آن‌جا به شيراز برده63 در مدرسة عضديه64كه مستحدث مادرش تركان خاتون و مدفن پدرش اتابك سعد بن ابوبكر و برادرش اتابك محمد بن سعد بود دفن كردند و به موت او نام سلغريان به كلي از جهان بر افتاد، و مدت ملك او چنان‌كه سابق نيز گفتيم قريب بيست و دو سال بوده است(662-685).
شيخ را در مدح ابش خاتون غزلي است در طيبات كه ذيلاً مذكور خواهد شد و هر چند چنان‌كه ملاحظه مي‌شود نام ممدوح در اثناء اين غزل مانند نام مادرش تركان‌خاتون در اثناء مدايح شيخ در حق او كه سابقاً گذشت هيچ‌كدام به مناسبت اين‌كه هر دو زن و از پردگيان حريم سلطنت بوده‌اند تادباً برده نشده ولي در دو نسخه از نسخ بسيار قديمي تهران در عنوان اين غزل صريحاً مسطور است كه در مدح ابش است: يكي از آنها نسخه‌‌اي است مورخة هفتصد و هجده هجري متعلق به يكي از اطباي معروف تهران كه سابق نيز بدان اشاره شد، در اين نسخه در عنوان اين غزل چنين مرقوم است: «و له في مدح ابش بنت سعدي» و نسخة ديگر متعلق است به آقاي حاج حسين آقا ملك و آن هم نيز بسيار قديمي و ظاهراً از اواخر قرن هشتم است ولي تاريخ كتابت ندارد، در اين نسخه در عنوان اين غزل چنين مسطور است: «ذكر پادشاه اسلام ايك ابش عليه الرحمه[= اتابك ابش عليها الرحمه]»65 وليكن در نسخي كه در محل دسترس خود راقم اين سطور است از قديم و جديد در هيچ كدام اين غزل مانند عموم غزل‌هاي ديگر طيبات و بدايع و غيره هيچ عنواني ندارد، و غزل اين است:
در مدح ابش خاتون
فلك را اين همه تمكين نباشد*
 فروغ مهر و مه چندين نباشد*

صبا گر بگذرد بر خاك پايت*
 عجب گر دامنش مشكين نباشد*

زمرواريد تاج خسروانيت*
 يكي در خوشة پروين نباشد*

بقاء ملك باد اين خاندان را*
 كه تا باشد خلل در دين نباشد*

هرآن‌كه او سر بگرداند زحمت*
 از آن بيچاره‌تر مسكين نباشد*

عدو را كز تو بر دل پاي پيل است*
 بزن تا بيدقش فرزين نباشد*

چنين خسرو كجا باشد در آفاق*
 وگر باشد چنين شيرين نباشد*

خدايا دشمنش جايي بميراد*
 كه هيچش دوست66 در بالين نباشد*

8. امير فخرالدين ابوبكر بن ابونصر حوايجي

از وزارء اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي، وي ابتدا در جزو حوايجيان مطبخ اتابكي بود پس از چندي از آن پايه به درجة طشت‌داري و از آن وظيفه نيز به مرتبة خزانه‌داري ارتقاء يافت و محل اعتماد و اعتقاد اتابكي شد و متدرجاً از فرط كفايت و شهامت و درايت از منصبي به منصبي و از مرتبه‌اي به مرتبه‌اي پاي فراتر نهاد تا به اندك زماني به رتبة امارت و وزارت اتابك نايل آمد و شخص اول مملكت گرديد. امير فخرالدين صاحب ترجمه در علوّ همت وجود و سخا و نيك‌خواهي مردم و تربيت ائمّه و افاضل و دستگيري يتامي و ارامل و تشييد ابنية خيريه و رقبات جاريه و اوقاف و رباطات و سقايات و حمامات و ساير وجوه برّ در زمان خود ضرب‌المثل بوده و صاحب تاريخ وصاف شرح پاره‌اي از اين‌گونه اعمال نافعة اين وزير نيك فطرت خيّر را در تأليف نفيس خود مذكور داشته است67 و مورخ مزبور كه تأليف اين جلد از تاريخ خود را(يعني جلد دوم را) را حدود سنه699 به اتمام رسانيده68 گويد: «از اشخاص رقابت خير [او] آن‌چه امروز معمور و مزين است و مراسم درس و تلقين و وعظ و تذكير در آن معين و اخاير املاك كه در سلك وقفيه كشيده هنوز زيادت از سي‌هزار دينار زر رايج در سالي ارتفاع آن است با وجود تغلب و تعدي بيگانگان و فساد تصرف فرزندان69» امير فخرالدين صاحب ترجمه در عهد سلطنت اتابك محمد بن سعد بن ابي‌بكر و كفالت مادرش تركان‌خاتون يعني مابين سنوات ششصد و پنجاه و هشت و ششصد و شصت و يك به اشارت تركان خاتون در خفيه به قتل رسيد.70
نام اين امير فخرالدين ابوبكر در مقدمة گلستان پس از ستايش اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي و پسرش سعد بن ابوبكر در فصلي كه ابتداء آن اين عبارت است:
«ديگر عروس فكر من از بي‌جمالي سر بر نيارد و ديدة يأس از پشت پاي خجالت برندارد و در زمرة صاحب‌دلان متجلي نشود مگر آن‌كه كه متحلي گردد به زيور قبول اميركبير عالم عادل الخ» با نهايت تبجيل و تعظيم برده شده است.
در غالب نسخ كليات از قديم و جديد در عنوان يكي از قصايد مراثي شيخ كه مطلع آن اين است:
وجود عاريتي دل درو نشايد بست*
 همان‌كه مرهم دل بود جان به نيش بخست*

مسطور است: «در مرثية امير فخرالدين ابوبكر»71 كه در وهلة اول از توافق اين اسم و لقب با اسم و لقب صاحب ترجمه چنان به نظر مي‌آيد كه مراد همين امير فخرالدين ابوبكر ما نحن فيه بايد باشد ولي چون نام آن كس كه اين مرثيه در حق اوست در اثناء خود قصيده مذكور نيست و چون بيت آخر اين قصيده كه گويد:
گر آفتاب فرو شد هنوز باكي نيست*
 ترا كه ساية بوبكر سعد زنگي هست*

تقريباً صريح است در اين‌كه اتابك ابوبكر بن سعد هنوز در حيات بوده است لهذا احتمال اين‌كه اين قصيده در مرثية امير فخرالدين صاحب ترجمه باشد به غايت ضعيف، بلكه از اصل منتفي مي‌شود چه وفات امير فخرالدين صاحب ترجمه باشد به غايت ضعيف بلكه از اصل منتفي مي‌شود چه وفات امير فخرالدين چنان‌كه گفتيم بعد از وفات اتابك ابوبكر و در عهد سلطنت نواده‌اش محمد بن سعد بوده پس چگونه در حيات اتابك ابوبكر ممكن است شيخ او را مرثيه گفته باشد، بنابراين يا بايد گفت كه عنوان اين قصيده در اكثر نسخ به كلي اشتباهي است و قصيده در مرثية شخص ديگري بوده، يا آن‌كه از باب توارد اسمين است يعني قصيده در حق كسي بوده موسوم به همين اسم و لقب فخرالدين ابوبكر ولي غير امير فخرالدين ابوبكر بن ابونصر حوايجي وزير كه محل گفتگوي ماست.
و نيز در يكي از نسخ قديمة كليات متعلق به آقاي حاج حسين آقا ملك در تهران كه سواد عناوين آن را آقاي حبيب يغمايي لطف فرموده، براي راقم سطور فرستاده‌اند در عنوان اين قصيده كه مطلع آن اين است:
جهان بر آب نهاده است و زندگي برباد*
 غلام همت آنم كه دل بدو ننهاد*

مسطور: «في موعظه و مخاطب [=مخاطبه] امير فخرالدين ابي بكر بن ابي نصر» ولي در اكثر نسخ كليات از قديم و جديد و خطي و چاپي كه اينجانب ملاحظه نموده در عنوان اين قصيده «در مدح مجدالدّين رومي» مرقوم است و به علاوه نام «مجدالدين» در اثناء خود قصيده نيز مذكور است پس عنوان نسخة مزبورة طهران بايد به كلي اشتباه ناسخ باشد و ما ثانياً در شرح احوال مجدالدّين رومي به اين قصيده اشاره خواهيم كرد.
 

فصل دوم
در ذكر ممدوحين شيخ از حكام و ولات
 و عمال فارس از جانب دولت مغول

9. امير انكيانو
در سنة ششصد و شصت و هفت امير انكيانو از امراء مغول از جانب اباقابن هولاكو به حكومت كل مملكت فارس منصوب گشت و او اميري بود عظيم مهيب و به غايب كافي و عادل و با ذكا و فطنت و كفايت و كياست، به اندك زماني امور را بر نهج سداد آورد و دست اطماع مستأكله را كوتاه گردانيد، از شدت بطش و سطوت او جماعتي از اكابر فارس متغير حال و مستشعر بال گشتند و گريخته به نزد اباقا رفتند و از وي شكايت كردند كه انكيانو در شيراز به اضاعت مال و تخريب ممالك مشغول است و هوس تملك و سلطنت در دماغ متمكن گردانيده و تصديق اين مقدمه را سكه‌اي كه در عهد حكومت او در فارس مضروب شده و در زير نام پادشاه علامتي نقش كرده به او نمودند و حساب‌هايي كه بر جمع او پرداخته بودند عرضه داشتند اباقا او را احضار و از حكومت فارس معزول نموده، براي كفاره گناهان وي، او را به رسالت به نزد قوبلاي قاآن بختاي كه سفري بس دور و شاق بوده فرستادند72، تاريخ عزل او از حكومت فارس علي‌التحقيق معلوم نشد ولي چون تاريخ ورود جانشين او در حكومت همان مملكت يعني سوغانجاق نوئين به شيراز در سنة ششصد و هفتاد بوده73، پس عزل سلف او انكيانوي صاحب ترجمه نيز لابد يا در همان سال يا در سال قبل بوده است و مجموع مدت حكومت انكيانو در فارس قريب چهار سال بود(667-670).
شيخ را در مدح امير انكيانو چندين قصيده است كه تمام آنها از ابتدا تا انتها عبارت است از پند و اندرز و وعظ و نصيحت و برخلاف اسلوب ساير قصايد شيخ و غيرشيخ به كلي خالي از تشبيب و تغزلات معمولة شعر است، از جمله قصيدة رائيّه كه مطلع آن اين است:
بس بگرديد و بگردد روزگار*
 دل به دنيا در نبندد هوشيار*

و در تخلص به مدح گويد در آخر قصيده:
سعديا چنان‌كه مي‌داني بگوي*
 حق نشايد گفتن الا آشكار*

هر كه را خوف و طمع دربار نيست*
 از خطا باكش نباشد وز تتار*

دولت نوئين اعظم شهريار*
 باد تا باشد بقاي روزگار*

خسرو عادل امير نامور*
 انكيانو سرور عالي تبار*

منعما سعدي سپاس نعمتت*
 كي تواند گفت و چون سعدي هزار74*

و ديگر قصيدة ميميّة كه مطلع آن اين است:
بسي صورت بگرديدست عالم*
 وز اين صورت بگردد عاقبت هم*

و در تخلص به مدح گويد:
سخن شيرين بود پير كهن را*
 ندانم بشنود نوئين اعظم*

جهان سالار عادل انكيانو*
 سپهدار عراق و ترك و ديلم*

كه روز بزم بر تخت كياني*
 فريدون است و روز رزم رستم*

چنين پند از پدر نشنيده باشي*
 الا گر هوشمندي بشنو از عم*

و چنان‌كه ملاحظه مي‌شود از اين‌كه شيخ در ابيات مذكوره از خود به «پير كهن» و «عّم» تعبير مي‌نمايد واضح است كه وي در آن تاريخ يعني در حدود667-670 مردي نسبتاً معمّر و مسن بوده است.
و ديگر قصيدة معروف شيخ كه مطلع آن اين است:
دينا نيرزد آن‌كه پريشان كني دلي*
 زنهار بد مكن كه نكردست عاقلي*

اين پنج روزه مهلت ايام آدمي*
 آزار مردمان نكند جز مغفّلي*

و در تخلص به مدح گويد:
اين فكر بكر من كه به حسنش نظير نيست*
 مردم خوان اگر دهمش جز به مقبلي*

وان كيست انكيانه50كه دادار آسمان*
 دادست مرو را همه حسن و شمايلي*

نوئين اعظم آن‌كه به تدبير و عقل و رأي*
 امروز در بسيط ندارد مقابلي*

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خويش*
 كس پيش ‏آفتاب نكردست مشعلي*

منت پذير او نه منم در زمين فارس*
 در حق كيست آن‌كه ندارد تفضلي*

و ايضاً در عموم نسخ كليات از خطي و چاپي در عنوان قصيدة كه مطلع آن اين است:
گر اين خيال محقق شدي به بيداري*
 كه روي عزم همايون بدين طرف داري*

مرقوم است «در مدح انكيانو» ولي در خود قصيده نام ممدوح مذكور نيست.
و علاوه بر قصايد مذكور شيخ را رسالة نثري است خطاب به امير انكيانوي مزبور در آداب سياست و ملك‌داري كه در مقدمة عموم نسخ كليات از خطي و چاپي در جزو ساير رسائل منسوبه به شيخ مندرج است و عنوان رسالة مزبوره در غالب نسخ چنين است: «در نصيحت امير انكيانو».

10. امير محمد بيك

پس از عزل انكيانو از حكومت فارس اباقاخان سوغونجاق نوئين از امراء معروف مغول را به حكومت آن مملكت منصوب نمود و وي پس از ورود به شيراز در سنة ششصد و هفتاد با عظمتي هر چه تمامتر و تعرّف و تتبع احوال حكومت ولايات را بر عدّه‌اي از عمال كاردان به طريق مقاطعه قسمت كرد و از جمله باسقاقي يعني شحنگي دارالملك شيراز را به سه نفر كه يكي از آنها محمد بيك صاحب ترجمه بود (و دو نفر ديگر بولوغان و تونياق بودند از امراء مغول) مفوض ساخت76، محمد بيك هم‌چنان در اين وظيفه باقي بود تا در سنة ششصد و هفتاد و هفت كه لشكر نكودريان مغول از سيستان به فارس تاختن آوردند و لشكر شيراز با محمد بيك مذكور و بولوغان و تونياق و شمس‌الدين تازيكو77 و ساير اعيان و اكابر به دفع ايشان بيرون آمدند و در نزديكي نهر كربال در هفدهم رمضان از سنة مذكوره بين‌الفريقين جنگ بسيار سختي روي داده اكثر شيرازيان به قتل رسيدند و از جمله مقتولين يكي همين امير محمد بيك صاحب ترجمه و تونياق سابق‌الذكر بود78.
از جمله كارهايي كه محمد بيك در مدت باسقاقي خود در شيراز نمود اين بود كه سيدفخرالدين حسن از كبار سادات شيراز را از تصرف در املاك بسياري از اعمال شيراز كه بر حسب ادعاي سيد مزبور از عهد عضدالدوله ديلمي تعلق به خانواده ايشان داشته و سلغريان آن را غصب كرده بوده‌اند و از اباقاخان به طبق آن دعوي يرليغ صادر كرده بود و ملوك و اكابر شيراز را براي انتزاع املاك چندين صد ساله از تصرف ايشان به انواع تعذيب و تنكيل معذّب مي‌داشت مانع آمد و سيد باز به اردوي اباقاخان مراجعت نمود.79
در قديم‌ترين نسخة كليات پاريس مورخة سنة 767 كه نسخة بسيار متقن محل اعتمادي است در عنوان يكي از قصايد  فارسي شيخ كه مطلع آن اين است:
شكر فضل خداي عزّوجل*
 كه امير بزرگوار اجلّ*

شرف خاندان دولت و ملك*
 خانه تحويل كرد و خانه بدل80*

ديوش از راه معرفت مي‌برد*
 ملكش بانگ زد كه لاتعجل*

چنين مرقوم است: «در مدح امير محمد بيك»، كه به ظن بسيار قوي بلكه به نحو قطع و يقين مراد همين امير محمد بيك صاحب ترجمه بايد باشد، و در بعضي نسخ ديگر عنوان اين قصيده چنين است: «في ذكر توبه الامير سيف‌الدين محمد» كه از آن معلوم مي‌شود كه لقب ممدوح سيف‌الدين بوده است، و علي ايّ حال در اثناء خود قصيده از ممدوح فقط به لفظ سيف‌الدين تعبير شده و نام محمد يا محمد بيك مذكور نيست چنان‌كه گويد در تخلص به مدح:
بندگان سر كشند و بازآيند*
 پيش اقبال سيف دين و دول*

همه شمعند پيش اين خورشيد*
 همه پروانه پيش اين مشعل*

لاجرم چون سطاره81راست بود*
 نتواند كه كژ رود جدول*

فكر من چيست پيش همت تو*
 نخل كوته بود به پاي جبل*

زحل و مشتري چنان نگرند*
 پايه قدرت اي بزرگ محل*

كه يكي از زمين نگاه كند*
 به تأمل به مشتري و زحل*

الي‌آخر الابيات، و باز در همان نسخة مورخة767 در عنوان قصيدة ديگر كه مطلع آن اين است:
به خرمي و به خير آمدي و آزادي*
 كه از صروف زمان در امان حق بادي*

چنين مسطور است: «في تهنيه قدوم امير محمد بيك» كه معلوم مي‌شود اگر به عنوان اين نسخه اعتماد كنيم كه اين قصيده نيز در مدح همين امير محمد بيك صاحب ترجمه بوده است، ولي در بعضي نسخ جديده عنوان قصيده مزبوره چنين است: «في مدح شمس الدين تازيكوي» و چون نام ممدوح در اثناء خود قصيده مذكور نيست بدون شك اطمينان قلب به نسخة مورخة 767 كه فقط 76 سال بعد از وفات شيخ كتابت شده به مراتب بيشتر است تا به نسخ جديدة كه مابين آنها و عصر شيخ قريب ششصد، هفتصد سال فاصله و به همين مناسبت مشحون از اغلاط و تصرفات و تغييرات و تبديلات است.

11. شمس‌الدين حسين علكاني

در سال ششصد و هفتاد كه اباقا چنان‌كه در فصل سابق گفتيم سوغونجاق نوئين را به حكومت فارس منصوب نمود شمس‌الدين محمد جويني وزير اباقا نيز خواجه شمس‌الدين حسين علكاني صاحب ترجمه را به سمت الغ بيتكچي يعني رئيس كتبه و دبير بزرگ82 براي استدراك محاسبات و استخراج توفيرات به فارس گسيل ساخت83 و از اين تاريخ به بعد تا حدود سنة 681 ذكري از او در وصاف كه از همه بيشتر متضمّن معلومات راجع به شرح احوال اوست ديده نمي‌شود، و در حدود سنة مذكوره در اوايل جلوس سلطان احمد تكودار بن هولاكو صاحب ترجمه با خواجه نظام‌الدين ابوبكر وزير سابق اتابك محمد بن سعد و شمس‌الدين محمد بن مالك[تازيكو] و سيد عمادالدين ابويعلي هر چهارتن از شيراز عازم اردوي پادشاه مزبور شدند و شيراز را در تحت رياست طغاجار نوين به مقاطعه قبول كرده مراجعت نمودند.84
پس از قضيه قتل سيد عمادالدين ابويعلي مزبور كه از جانب ارغون به حكومت كل مملكت فارس منصوب شده بود به اغواي اركان دولت اتابك ابش خاتون در 21شوال683 كه در شرح حال ابش اشاره اجمالي بدان نموديم اتابك ابش و جميع اعوان او به اردو احضار و محاكمه شدند از جمله كساني كه به شركت در آن واقعه متهم بودند يكي همين شمس‌الدين حسين علكاني ما نحن فيه و قوام‌الدين بخاري و سيف‌الدين يوسف بودند كه ايشان را دريارغو هر يك را هفتاد و يك چوب محكم بر موضع آزار زدند ولي به علت بقاياي اموال بلوكات كه بر ذمت ايشان متوجه بود و التزام اداء توفيرات به جان امان يافتند85 و در حدود 685 يا 686 براي تحصيل بقايا به شيراز مراجعت نمودند86، در اوايل وزارت سعدالدوله يهودي وزير معروف ارغون چون از مال التزامي خواجگان شيراز كه متعهد اداي آن شده بودند يعني پانصد تومان(پنج ميليون) زر با سعي بسيار اثري ظاهر نشد جوشي از امراء مغول از جانب سعدالدوله مأمور نسق كار شيراز و تحصيل بقاياي اموال شده،‌ پس از ورود به فارس در اولين ملاقات شمس الدين حسين علكاني صاحب ترجمه را با پسرش و مجدالدين رومي و فخرالدين مبارك‌شاه‌ به علت تقصير در اداء مال ديواني در كوشك زر از حدود شيراز به قتل رسانيد87 در حدود سنة ششصد و هشتاد و هشت88.
نسبت علكاني معلوم نشد به چيست و در جامع‌التواريخ اين كلمه علاكاني با دو الف مسطور است و در هيچ‌يك از كتب تواريخ يا رجال يا مسالك و ممالك چنين اسمي به ملاي علكان يا علاكان در اسامي اشخاص با اماكن به نظر نرسيد فقط در مجالس المؤمنين قاضي نورالله ششتري در شرح احوال خليل بن احمد نحوي89 معروف استطراداً نام كسي را مي‌برد موسوم به ابو عبدالله محمد بن علكان غوّاص نيشابوري ليثي جنيدي صاحب «رسالة فرهنگ» كه از آن‌جا معلوم مي‌شود علكان از اسماء رجال بوده است، و بنابراين محتمل است كه علكان در مورد ما نحن فيه نيز نام يكي از اجداد صاحب ترجمه بوده است.
در جزو قصايد فارسي شيخ سه قصيده در مدح صاحب ترجمه يافتم كه در نسخ معموله كليات در عنوان دو قصيدة اول فقط مرقوم است: «در مدح صاحب شمس‌الدين حسين» بدون نسبت علكاني، ولي در نسخة بسيار مصحح مضبوط پاريس90 مورخه767 در عنوان هر دو قصيده، صريحاً واضحاً نسبت علكاني را به نام او افزوده است، عنوان قصيدة اول در نسخة مزبوره اين است: «في [مدح] شمس‌الدين الحسين العلكاني» و مطلع آن اين:
احمدالله تعالي كه علي رغم حسود*
 خيل باز آمد و خيرش91 به نواصي معقود*

و در تخلص به مدح گويد:
خبر آورد مبشّر كه ز بطنان عراق*
 وفد منصور همي آيد و رفد مرفود*

پارس را نعمتي92 از غيب فرستاد خداي*
 پارسايان را ظلّي به سر آمد ممدود*

شمس دين ساية اسلام جمال الافاق*
 صدر ديوان و سر خيل و سپهدار جنود*

صاحب عالم عادل حسن الخلق حسين*
 آن‌كه در عرصة گيتي است نظيرش مفقود*

به جوانمردي و درويش نوازي مشهور*
 به توانگر دلي و نيك نهادي مشهود*

ذكر آصف نتوان كرد ازين بيش به فضل*
 نام حاتم نتوان برد از اين بار به جود*

الي‌آخر القصيده و از ابيات ذيل ازين قصيده معلوم مي‌شود كه صاحب ترجمه اشعار سعدي را نيك پسنديده و تمجيد كرده بوده است:
همه گويند و سخن گفتن سعدي دگر است*
 همه دانند مزامير نه همچون داود*

بد نباشد سخن من كه تو نيكش گويي*
 زر كه ناقد بپسندد سره باشد منقود*

ور حسود از سر بي مغز حديثي گويد*
 طهر مريم چه تفاوت كند از خبث يهود*

الي‌آخره و عنوان قصيدة دوم در نسخة سابق‌الذكر چنين است: «در مدح الصاحب93 شمس الدين الحسين العلكاني» و مطلع آن اين:
اي محافل را به ديدار تو زين*
 طاعتت بر هوشمندان فرض عين*

آسمان در زير پاي همّتت*
 بر زمين ماليده فرق فرقدين*

و در تخلص به مدح گويد:
اي كمال نيك‌مردي بر تو ختم*
 نيك‌نامي منتشر در خافقين*

عالم عادل امير شرق و غرب*
 سرور آفاق شمس‌الدين حسين*

كز بهاء طلعتش چون آفتاب*
 مي‌درخشد نور بين الحاجبين*

آن‌كه بيرون از ثناء و حمد او*
 بر سخن‌دانان سخن غبن است و شي*

تا نپنداري كه مشغولم زذكر*
 يا ز خدمت غافلم يك طرف عين*

من كه چندين منت از وي بر منست*
 چون نگويم شكر او والشكر دين*

الي‌آخر القصيده و اما قصيدة سوم عنوان آن نيز صريحاً واضحاً در نسخة مزبوره چنين است: «يمدح‌الصاحب شمس‌الدين الحسين العلكاني» و در ساير نسخ اين قصيده يا هيچ عنواني ندارد يا عنواني مبهم از قبيل «نصحيت پادشاه زمان» و نحو ذلك، ولي در اثناء خود قصيده نام ممدوح مذكور نيست، مطلع اين قصيده اين است:
تمام گشت و مزين شد اين خجسته مكان*
 به فضل و منت پروردگار عالميان*

هميشه صاحب اين منزل مبارك را*
 تن درست و دل شاد باد و بخت جوان*

الي‌آخر القصيده.

12. ملك شمس‌الدين تازيكو

ملك شمس‌الدين محمد بن مالك مشهور به شمس‌الدين تازيكو از مشاهير متمولين و اعاظم تجار بود و مال‌التجارة او در اقطار ارض از مشرق تا به مغرب روان بود، در سنة ششصد و هفتاد و شش در عهد سلطنت اباقا ممالك فارس را به انفراد و استبداد به طريق مقاطعه از دولت مغول به عهده گرفت به نحوي كه حكومت مطلق با او بود و ارباب بلوكات جواب متوجهات ضماني با او مي‌گفتند94 و ظاهراً تا اواخر عهد اباقا در آن وظيفه باقي بود، در اوايل جلوس سلطان احمد تكودار در حدود سنة 681 چنان‌كه در فصل سابق نيز بدان اشاره كرديم وي با شمس‌الدين حسين علكاني و سيد عمادالدين ابويعلي و نظام‌الدين ابوبكر وزير به اردوي پادشاه مزبور رفته هر چهار تن به اشتراك شيراز را به مقاطعه قبول كردند95، در اين حكومات مختلفه صاحب ترجمه ثروت هنگفت خود را متدرجاً به عناوين مختلفه از مقارضه و مساعدت به حكام شيراز و تعهدات و التزامات كه در مقابل آن جز مطالعة حجج و قبالات و عشوه و غرور مطل و مدافعات هيچ فايدة نكرد به باد فنا داد96، صاحب وصاف گويد: «امروز كه شهور سنة تسع و تسعين و ستمائه است در بيغولة انزوا و مقام ابتلا وجه چاشت و شامي از معونت بنده‌زادگان خود مي‌يابد نه با هيچ‌كس ناقه و جملي دارد و نه در هيچ دفتر ثور و حملي به نام او برمي‌آيد.»97
چنان‌كه از عبارت فوق واضح مي‌شود صاحب ترجمه به نحو قدر متيقن تا سنة699 در حيات بوده است و زياده بر اين از حالات او و اين‌كه چه مقدار ديگر باز زيست نموده معلوم نشد.
در تاريخ وصاف باآن‌كه مكرر از صاحب ترجمه اسم برده و به سوانح احوال او اشاراتي كرده98هيچ‌جا لقب «تازيكو» را بر نام او تا آن‌جا كه راقم سطور اطلاع دارد نيفزوده ولي در جامع‌التواريخ تأليف معاصر او رشيدالدين فضل‌الله در فصل تاريخ اباقا مكرّر از صاحب ترجمه به «شمس‌الدين تازيكو» تعبير كرده است.99
در كليات شيخ مديحه‌اي از او در حق اين شمس‌الدين تازيكو نيافتم100 ولي حكايت معروفي راجع به برادر شيخ و اين‌كه او از قرار مذكور در شيراز بر در خانة‌ اتابك دكان بقالي داشته و ديوانيان به او و به ساير بقالان خرما به بهاي گران به طرح داده بوده‌اند و وساطت شيخ نزد اين ملك شمس‌الدين تازيكو در رفع آن غايله و فرستادن او قطعه‌اي نزد ملك مذكور كه مطلع آن اين است:
ز احوال برادرم به تحقيق*
 دانم كه تو را خبر نباشد*

در آخر مقدمه‌اي كه در عموم نسخ به كليات شيخ ملحق است مسطور است كه از غايت اشتهار حاجت به تكرار مضامين آن در اين رساله نيست.101
اما كلمة تازيكو كه در بعضي نسخ جديده و مخصوصاً در نسخ چاپي «تازيكوي» به زيادتي‌يائي در آخر آن مسطور است ظاهر آن موهم اين است كه كلمه‌اي است مركب از «تازي» و «گوي» صفت فاعلي از گفتن يعني كسي كه به تازي و عربي سخن مي‌گويد، ولي هم در جامع‌التواريخ و هم در نسخ قديمة كليات(از جمله در نسخة بسيار متقن پاريس مورخة767) اين كلمه مكرراً و مطّرداً بدون استثنا همه‌جا تازيكو بدون يايي در آخر مكتوب است و از اين فقدان مطّردياء در مآخذ به كلي مختلف از يكديگر شايد بتوان استباط نمود كه كلمة تازيكو در مورد ما نحن فيه با كاف عربي و مصغر كلمة «تازيك»‌بوده است به رسم تصغير اهالي جنوب ايران در بعضي كلمات كه در آخر آن واوي الحاق كنند مانند پسرو و دخترو و حسنو و حسينو102 و نيز سيبو و عمرو و بابو و خالو و امثال ذلك كه سيبويه و عمرويه الخ معرب آن است و بنابراين پس تازيكو شايد به معني كسي بوده كه تازيك بوده است در مقابل ترك و مغول يا كسي كه تازي يعني عرب بوده است در مقابل ايراني چه محتمل است به احتمال قوي كه صاحب ترجمه نيز مانند بعضي حكام ديگر فارس در عهد مغول از قبيل ملك‌الاسلام جمال‌الدين طيبي و اولاد او و نورالدين بن الصياد كه همه عرب و از تجار عرب بوده‌اند وي نيز اصلاً عرب بوده است، والله اعلم بحقيقه الحال.

13. مجدالدين رومي

مجدالدين اسعد رومي به تصريح صاحب شيرازنامه103 در سنة ششصد و هشتاد و شش يعني در اواسط عهد ارغون به حكومت شيراز منصوب شد و تا سنة ششصد و هشتاد و هشت در آن وظيفه باقي بود و در اين مدت حكومت خود بسياري ابنية خيريه از رباطات و مدارس و پل‌ها و غيره در نواحي فارس تأسيس نموده كه تفصيل آنها در شيرازنامه مذكور است.
در اوايل وزارت سعدالدوله يهودي وزير معروف ارغون چنان‌كه در شرح احوال شمس‌الدين حسين علكاني نيز بدان اشاره كرديم، جوشي، از امراء مغول كه در اولين ملاقات سعدالدوله مذكور مأمور تنظيم امور فارس بود پس از ورود به شيراز از جانب مجدالدين رومي صاحب ترجمه را با عده‌اي ديگر از حكام فارس به علت تقصير در اداء اموال ديواني در كوشك زر از حدود شيراز به قتل رسانيد در شهور سنة ششصد و هشتاد و هشت.104
شيخ را در مدح مجدالدين رومي صاحب ترجمه قصيده‌اي است كه مطلع آن اين است:
جهان بر آب نهادست و زندگي بر باد*
 غلام همت آنم كه دل بدو ننهاد*

و در تخلص به مدح گويد:
نداشت چشم بصيرت كه گرد كرد و نخورد*
 ببرد گوي سعادت كه صرف كرد و بداد*

چنان‌كه صاحب فرخنده رأي مجدالدين*
 كه بيخ اجر نشاند و بناي خير نهاد*

به روزگار تو ايام دست فتنه ببست*
 به يمن تو در اقبال بر جهان بگشاد*

دليل آن‌كه تو را از خداي نيك آيد*
 بس است خلق جهان را كه از تو نيك افتاد*

و اين دو بيت معروف كه در اغلب نسخ گلستان در اواخر باب هشتم آن كتاب نيز موجود است از اين قصيده است.105
برآن‌چه مي‌گذرد دل منه كه دجله بسي*
 پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد*

گرت زدست برآيد چو نخل باش كريم*
 ورت زدست نيايد چو سرو باش آزاد*

و عنوان اين قصيده در عموم نسخ كليات از قديم و جديد و خطي و چاپي كه اين‌جانب ملاحظه نموده چنين است: «في مدح مجدالدين الرومي»(يا عبارتي شبيه بدان) ولي در يكي از نسخ قديمي106 تهران متعلق به آقاي حاج حسين آقا ملك كه سابق نيز بدان اشاره نمودهايم در عنوان اين قصيده چنين مسطور است: «في موعظه و مخاطب [=مخاطبه] امير فخرالدين ابي‌بكر بن ابي‌نصر»107، چون نام مجدالدين چنان‌كه ملاحظه شد صريحاً در اثناء خود قصيده مذكور است. پس اين عنوان قطعاً غلط است مگر آن‌كه در نسخه مذكوره در اثناء خود قصيده نيز به جاي مجدالدين «فخرالدين» داشته باشد كه چون خود نسخه نزد اينجانب حاضر نيست اين فقره را نمي‌توان معلوم كنم لكن در اين صورت نيز باز رحجان اكثريت عظيمة نسخ از قديم و جديد كه همه مجدالدين دارند بر اين نسخة واحده به حال خود باقي است.
14. نورالدين بن صياد
در عموم نسخ خطي و چاپ كليات در عنوان يكي از قصايد عربي شيخ كه مطلع آن اين است:
مادام منسرح‌الغزلان في‌الوادي*
 احذر يفوتك صيد يا ابن صيّاد*

مرقوم است «في مدح الصدر نورالدين بن صياد» يا «يمدح‌الملك نورالدين بن صياد و يعظه» يا عبارتي شبيه بدين‌ها، و در مطلع خود قصيده نيز چنان‌كه ملاحظه شد نام «ابن صياد» صريحاً مذكور است، و سپس در مديحه گويد:
با دوله جمعيت شملي برؤيته*
 بلّغتني املي رغماً لحسّادي*

يا اسعدالناس جدّاً ماسعي قدمي*
 اليك الا اراد الله اسعادي*

قرعت بابك و الا قبال يهتفني*
 شرعت في منهل عذب الوّراد*

الي آخر الابيات، و در آخر قصيده گويد:
خير اريد بشير از حللت بها*
 يا نعمه الله دومي فيه108 و ازدادي*

كه صريح است كه ممدوح در آن حين در شيراز بوده است و در اثناء قصيده پس از توجيه پاره‌اي نصايح به ممدوح گويد:
ان كنت يا ولدي بالحق منتفعاً*
 هذي نصيحه آباء لاولاد*

كه از تعبير «يا ولدي» نسبت به ممدوح و «هذي نصيحه آباء لاولاد» واضح است كه شيخ در آن اوان مردي نسبهً و معمّر و نسبت به ممدوح در حكم پدر و فرزند بوده است، حال بايد ديد اين نورالدين بن صياد كه بوده است.
بدون هيچ شك و شبهه مراد نورالدين احمد بن الصياد تاجر است كه يكي از عمال دولت مغول بوده و در اواخر قرن هفتم ذكر او مكرر در تاريخ وصاف و حوادث الجامعة فوطي آمده است و به رسم معهود مغول كه حكومت ولايات را غالباً به نحو مقاطعه به تجار متمول و «ارتاقان» مفوّض مي‌كرده‌اند از قبيل شمس‌الدين تازيكو و ملك الاسلام جمال‌الدين طيبي و اولاد او ابن نورالدين بن صياد نيز قطعاً يكي از اين قبيل اشخاص بوده است و بدون شك از اين‌كه سعدي او را به قصيدة عربي مدح كرده وي نيز مانند شمس‌الدين تازيكو و خاندان ملك الاسلام مذكور همه عرب و تازي نژاد بوده‌اند. باري نورالدين بن صياد مزبور به تصريح حوادث الجامعه در سنه683 ابتدا مدت يك ماه و سپس قريب سه چار سال از سنة685 الي سنة688 حكومت واسط و مضافات در عراق عرب به وي محول بوده است109، تاريخ ورود او را به فارس نتوانستم معين كنم همين‌قدر از وصاف ص405ممالك(يعني يا رشيدالدين فضل‌الله معروف يا سعدالدين محمد ساوجي كه هر دو در آن تاريخ بالاشتراك به شغل وزارت غازان منتصب بودند) به حكومت بحر و سواحل خليج فارس منصوب شد، ولي ابتداء ورود او به فارس به نحوي كه با زمان حيات شيخ كه او را مدح كرده نيز وفق دهد لابد بايد مدتي قبل از تاريخ مزبور وقوع يافته باشد بدون شك.
15. قاضي ركن‌الدين
شيخ را در بدايع غزلي است در مدح يكي از قضات كه از او فقط به «ركن‌الدين» تعبير مي‌نمايد با نعت قاضي و مطلع آن غزل اين است:
بسا نفس خردمندان كه در بند هوا ماند*
 
 در آن صورت‌كه عشق آيد خردمندي كجا ماند*

قضاءلازم‌است آن را كه‌با‌خورشيد‌عشق آرد*
 
 كه هم‌چون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند*

تحمل چارة عشق است اگر طاقت بري ورنه*
 
 كه بار نازنين بردن به جور پادشا ماند*

هوادار نكو رويان نينديشد ز بدگويان*
 
 بيا گر روي آن داري كه طعنت در قفا ماند*

بياراي باد نوروزي نسيم باغ فيروزي*
 
 كه بوي عنبرآميزش به بوي يار ما ماند*

 و از اين بيت اخير كه ذكر باغ فيروزي در آن شده واضح است كه صحبت از شيراز و اهالي شيراز است، چه باغ فيروزي يا بستان فيروزي نام يكي از باغ‌هاي شيراز بوده است و ذكر آن در جامع‌التواريخ و وصاف آمده است110، پس شكي نيست كه ممدوح نيز از قضات شيراز بوده است، و در تخلص به مدح گويد:
اگر بر هر سر كويي نشيند چون تو بت رويي*
 
 به جز قاضي نپندارم كه نفسي پارسا ماند*

جمال محفل و مجلس امام شرع ركن‌الدين*
 
 كه دين از قوت رايش به عهد مصطفي ماند*

كمال حسن تدبيرش چنان آراست عالم را*
 
 كه تا دور ابد باقي برو حسن ثنا ماند*

همه عالم دعا گويند و سعدي كمترين قائل*
 
 درين دولت كه باقي باد تا دور بقا ماند*

و اين قاضي ركن‌الدين بدون هيچ شك و شبهه و به نحو قطع و يقين هيچ‌كس ديگر نمي‌تواند باشد جز قاضي‌القضاه ركن‌الدين ابومحمد يحيي بن مجدالدين اسمعيل بن نيكروز111 بن فضل‌الله بن‌الربيع الفالي السّير افي از قضات خانوادة معروف فاليان112 كه به تصريح شيرازنامه قريب صد و پنجاه113 سال از اوايل قرن هفتم الي اواسط قرن هشتم و شايد نيز مدت‌ها بعد از آن منصب قضاء‌ ممالك فارس اباً عن جدّ به ارث و استحقاق به افراد آن خاندان مفوّض بود.
پدر ركن‌الدين مذكور قاضي القضات مجدالدين اسمعيل فالي مدت چهل سال به استقلال متصدّي قضاء مملكت مزبور بود114 و در سنة ششصد و شش وفات يافته است و شرح احوال او در مزارات شيراز و شيرازنامه مسطور است115 و در وصاف نيز نام او استطراداً در شرح حال اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي به مناسبت اين‌كه وي در عهد پادشاه مزبور متقلّد قضاء ممالك فارس بوده آمده است116. و اما خود صاحب ترجمه يعني قاضي القضاه ركن‌الدين ابو محمد يحيي كه ممدوح سعدي است در سنة ششصد و هفتاد و هشت از جانب سوغونجاق نوين والي فارس به مشاركت با قاضي ناصرالدين بيضاوي معروف صاحب نظام‌التواريخ و تفسير مشهور به منصب قضاء فارس منصوب شدند ولي تقدم علي‌الاطلاق قاضي ركن‌الدين را بود117و قاضي‌ركن‌الدين مزبور با صاحب وصاف معاصر و مؤلف مذكور مكرر در كتاب خود با نهايت تبجيل از او نام برده و پاره‌اي وقايع تاريخي شفاهاً از او روايت كرده است118، وفات قاضي ركن‌الدين به تصريح مزارات شيراز119 و شيرازنامه، نسخة خطي لندن120 در سنة هفتصد و هفت بوده است ولي در نسخة چاپي تهران(ص128) سهواً كلمة «سبع» از قلم افتاده و وفات او در سنة سبعمائه چاپ شده و آن غلط واضح است و شرح حال او در شيرازنامه مستقلاً و در شيرازنامه استطراداً در ضمن شرح حال پدرش مجدالدين اسمعيل سابق‌الذكر مذكور است.
قاضي ركن‌الدين مزبور را سه پسر بوده است: يكي قاضي مجدالدين اسمعيل ثاني بن ركن الدين يحيي بن مجدالدين اسمعيل اول از اشهر قضات فالي فارس كه به قول سبكي قريب هفتاد و پنج سال قضاء آن مملكت به عهدة او محول بوده و وفات او در سنة هفتصد و پنجاه و شش روي داده در سن نود و چهار سالگي و شرح حال او در طبقات الشافعية سبكي، ج6، ص83-84 و مزارات شيراز، ورق169-170 و سفرنامة ابن بطوطه، طبع مصر ج1 ص127-130 و شيرازنامه، ص128-129 مسطور است، و ابن‌بطوطه در هر دو نوبت مسافرت خود به شيراز يكي در سنة هفتصد و بيست و هفت و بار ديگر در سنة هفتصد و چهل و هشت او را ملاقات كرده و شرح مفصلي از احترام فوق‌العاده‌اي كه اهالي شيراز و ملوك و امرا و اكابر آن شهر نسبت به قاضي مزبور مرعي مي‌داشته‌اند ذكر مي‌كند كه فوق‌العاده ممتع است ولي به عادت خود در خلط و سهو در غالب اسامي اهالي مشرق در نام پدر و جد او اشتباه فاحش كرده و او را مجدالدين اسمعيل بن محمد بن خداداد نگاشته است، و پسر ديگر قاضي ركن‌الدين مذكور قاضي سراج‌الدين مكرم بن يحيي متوفي در سنة 732، و پسر سوم او قاضي روح‌الدين اسحق متوفي در سنة 756 است.121
 


فصل سوم
در ذكر ممدوحين شيخ از ملوك و اعيان خارج از مملكت فارس

16. مستعصم بالله آخرين خلفاي بني عباس

كه در واقعة بغداد در روز چهارشنبه چهاردهم صفر سنة ششصد و پنجاه و شش او و اغلب اعضاء خاندان او به فرمان هولاكو به قتل رسيدند و شهرت اين واقعه و شهرت خود صاحب ترجمه ما را از بسط كلام در اين ابواب مستغني مي‌دارد.
شيخ را در مرثية او و تحسر بر واقعة بغداد و انقراض خلافت بني عباس دو قصيده غرّا است يكي به عربي كه مطلع آن اين است:
حسبت بجفنيّ المدامع لاتجري*
 فلمّا طغا الماء استطال علي السّكر*

تا آن‌جا كه گويد:
فاين بنو العباس مفتخر و الوري*
 ذو و الخلق المرضي و الغرر الزهر*

غدا سمراً بين الانام حديثهم*
 وذا سمر يدمي المسامع كالسمر*

ايذكر في اعلي المنابر خطبه*
 و مستعصم بالله لم يك في الذّكر*

تحيّه مشتاق و الف ترحم*
 علي الشهداء الطاهرين من الوزر*

الي آخر القصيده و القصيدة معروف ديگر فارسي است و مطلع آن اين است:
آسمان را حق بود گر خون بگريد بر زمين*
 بر زوال ملك مستعصم اميرالمؤمنين*

اي محدم گر قيامت مي بر آري سر زخاك*
 سر برآور وين قيامت در ميان خلق بين*

الي آخر الابيات.

17. ايلخان يعني هولاكو ظاهراً

شيخ را قصيده‌اي است در مدح يكي از اعظم پادشاهان مغول ايران كه از او فقط به لفظ «ايلخان» تعبير مي‌كند بدون تعيين اسم و مطلع آن قصيده با بعضي ابيات اوايل آن از قرار ذيل است:
اين منتي بر اهل زمين بود از آسمان*
 وين رحمت خداي جهان بود بر جهان*

تا گردنان روي زمين منزجر شدند*
 گردن نهاده بر خط و فرمان ايلخان*

اقضاي برّ و بحر به تأييد عدل او*
 آمد ز تيغ حادثه دربارة امان*

شاهي كه عرض لشكر منصور اگر دهد*
 از قيروان سپه بكشد تا به قيروان122*

سلطان روم و روس به منت دهد خراج*
 چيپال هند و سند به گردن كشد قلان123*

ملكي بدين مسافت و حكمي بدين نسق*
 ننوشته‌اند در همه شهنامه داستان*

و چون «ايلخان» لقب نوعي عموم پادشاهان مغول ايران بوده است از هولاكو تا ابوسعيد از مجرد اين تعبير معلوم نمي‌شود كه ممدوح شيخ در اين قصيده كدام‌يك از ايشان بوده، چه شيخ با چهار تن از پادشاهان اول اين طبقه يعني هولاكو و اباقا و تكودار و ارغون معاصر بوده است، ولي چون در غالب نسخ قديمه در عنوان اين قصيده چنين مرقوم است «في انتقال الملك من بني سلغر الي قوم آخرين» (يا عبارتي شبيه بدان) و چون به تصريح عموم مورخين سلطنت سلسلة سلغريان به قتل سلجوق‌شاه به دست مغول در سنة ششصد و شصت و دو خاتمه يافت و از آن تاريخ به بعد مملكت فارس در تحت تصرف مستقيم مغول درآمد و سلطنت صوري ابش خاتون كه بعد از سلجوق‌شاه نام اتابكي بر او نهادند جز مجرّد اسم محض عاري از هرگونه حقيقت و رسم چيز ديگري نبود و قتل سلجوق‌شاه و دخول مغول به خاك فارس و تصرف جميع قلاع همة اين وقايع در عهد هولاكو و به فرمان او روي داده بود پس اصلاً و ابداً جاي هيچ شك و شبهه‌اي نيست كه ممدوح شيخ در اين قصيده قطعاً و بدون ادني ترديدي هولاكو است نه اباقا يا تكودار يا ارغون124 و ابيات ذيل از اين قصيده تقريباً صريح است در اشاره به طغيان سلجوق‌شاه و كشتن او شحنگان مغول را و فرستادن هولاكو لشكري عظيم بر اثر آن به فارس به دفع او و كشته شدن سلجوق‌شاه به دست لشكر مغول و فرستادن سر او به شيراز كه به جميع اين وقايع ماسابقاً در شرح احوال سلجوق‌شاه اشارة اجمالي نموديم، و ابيات اين است:
هر كو به بندگيت كمر بست تاج بافت*
 بنهاد مدعي سرو بر سر نهاد جان*

باشير پنجه كردن روبه نه عقل بود*
 باطل خيال بست و خلاف آمدش گمان*

سر بر سنان نيزه نكرديش روزگار*
 گر سر به بندگيت نهادي بر آستان*

گنجشك را كه دانة روزي تمام شد*
 از پيش باز باز نيايد در آشيان*

اقبال نانهاده به كوشش نمي‌دهند*
 بر بان آسمان نتوان شد به نردبان*

الي‌آخر الابيات.

18. شمس‌الدين محمد جويني صاحب ديوان

وزير معروف هولاكو و اباقا و تكودار كه در چهارم شعبان سال ششصد و هشتاد و سه در نزديكي اهر به فرمان ارغون به قتل رسيد، چون تفصيل احوال اين وزير مشهور دولت مغول در عموم كتب تواريخ مبسوطه مشروحاً و مفصلا مذكور است و ما نيز در مقدمة جلد اول جهانگشاي جويني، ص س ـ ‌سآشمة از آن ذكر كرده‌ايم لهذا در اين‌جا از بسط مقال در اين موضوع صرف‌نظر كرده طالب مزيد اطلاعات را به كتب مزبوره حواله مي‌دهيم.
شيخ زا در مدح اين شمس‌الدين جويني صاحب‌ديوان و برادر او علاءالدين جويني صاحب‌ديوان مدايح غرّ است، آن‌چه راجع به برادر اوست در فصل آتي ان‌شاءالله مذكور خواهد شد، و اما مدايح او در حق خود صاحب ترجمه از قرار ذيل است:
اولاً قصيده ذات مطلعين بسيار معروف او كه از غرر قصايد شيخ محسوب و مطلع اول آن، اين است:
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار*
 كه برّ و بحر فراخ است و آدمي بسيار*

و مطلع دوم اين:
كجا همي رود آن شاهد شكر گفتار*
 چرا همي نكند بر دو چشم من رفتار*

و در تخلص به مدح گويد:
سخن به اوج ثريا رسد اگر برسد*
 به صدر صاحب‌ديوان و شمع جمع كبار*

خدايگان صدور زمانه شمس‌الدين*
 عماد قبّة اسلام و قبلة زوار*

محمد بن محمد كه يمن همت اوست*
 معين و مظهر دين محمد مختار*

اكابر همه عالم نهاده گردن طوع*
 بر آستان جلالش چو بندگان صغار*

الي‌آخر القصيده، و ديگر قصيدة نونية كه مطلع آن اين است:
تبارك الله از آن نقش بند ماء معين*

كه نقش روي تو بستست و چشم و زلف و جبين*

و در تخلص به مدح گويد:
اگر تو بر دل مسكين من نبخشايي*
 چه لازم است كه جور و جفا كشم چندين*

به صدر صاحب‌ديوان ايلخان نالم*
 كه در اياسة125 او جور نيست بر مسكين*

خدايگان صدور زمان و كهف امان*
 پناه ملت اسلام شمس دولت و دين*

خداي مشرق و مغرب به ايلخان دادست*
 تو بر خزاين روي زمين حفيظ و امين*

الي‌آخر‌القصيده و ديگر در آخر قصيدة سابق‌الذكر در مدح ايلخان(يعني هولاكو) كه مطلع آن اين است:
اين منتي بر اهل زمين بود از آسمان*
 وين رحمت خداي جهان بود بر جهان126*

چند بيت نيز در مدح وزير او شمس‌الدين جويني صاحب ترجمه مدرج است از جمله:
اكفي الكفاه روي زمين شمس دين و ملك*
 جانب نگاهدار خداي و خدايگان*

صدر جهان و صاحب صاحبقران كه هست*
 قدرِ مهان روي زمين پيش او مُهان*

الي‌آخرالابيات، و ديگر در اواخر كليات بعد از غزليات قديم در اغلب نسخ رسالة مختصري موسوم به «صاحبيّه» موجود است مشتمل بر عدة اشعار عربي و فارسي كه تمام يا اغلب آنها در مدح همين صاحب‌ديوان شمس‌الدين جويني است و به همين مناسبت است نيز بدون شك كه اين رساله به صاحبيّه موسوم است.
و بالاخره در رسالة سوم و ششم از رسائل شش‌گانه‌اي كه در اغلب نسخ كليات به عنوان مقدمه به آن ملحق است و ظاهراً از جامع كليات شيخ است دو حكايت راجع به روابط مابين شيخ و اين شمس‌الدين جويني صاحب‌ديوان و برادرش علاءالدين جويني صاحب‌ديوان مذكور است كه چون در جميع نسخ چاپي كليات موجود و عليهذا در محل دسترس عموم ناس است حاجتي به تكرار مضامين آن در اين مقاله نيست. حكايت اول اين قسم شروع مي‌شود: «صاحب صاحبقران خواجة زمان نيكو سيرت و صورت جهان شمس‌ الدنيا و الدين صاحب الديوان الماضي عليه الرحمه كاغذي به خدمت شيخ عارف سالك ناسك قدوه المحققين مفخرالسالكين سعدي عليه الرحمه نوشت و از خدمت او پنج سئوال كرد الخ»، و حكايت دوم چنين: «شيخ سعدي رحمه الله عليه فرمود كي در وقت مراجعت از زيارت مكه چون به دارالملك تبريز رسيدم الخ»، همين قدر اين‌جا گوييم كه دو حكايت مزبور هر چند به احتمال قوي به كلي بي‌اصل و عاري از صحت نبوده است ولي در صحت جميع جزييات و تفاصيل آن بسيار محل تأمّل است و در هر صورت خالي از مبالغه و اغراق فوق‌العاده نيست.127

19. علاءالدين عطا ملك جويني صاحب ديوان

برادر شمس‌الدين جويني مذكور قبل و مؤلف تاريخ جهانگشاي جويني معروف، صاحب ترجمه در عهد هولاكو و دو پسرش اباقا و تكودار از سنة ششصد و پنجاه و هفت الي سنة ششصد و هشتاد و يك يعني آخر عمر خود قريب بيست و چهار سال تمام حاكم بغداد و كلية عراق عرب و خوزستان بود و بالاخره در چهارم ذي‌الحجه سنة ششصد و هشتاد و يك درمغان وفات يافت و در مقبرة معروف چرنداب تبريز مدفون شد و چون تفصيل احوال و سرگذشت جزئيات حيات صاحب ترجمه را ما با بسط و اشباع هرچه تمامتر در مقدمه جلد اول از تاريخ جهانگشاي جويني كه به اهتمام راقم سطور در مطبعة ليدن در بلاد هلاند به طبع رسيده شرح داده‌ايم لهذا اين‌جا مجدداً به تكرار آن مطالب نمي‌پردازيم همين‌قدر گوييم كه چنان‌كه از ملاحظة تاريخ تولد و وفات صاحب ترجمه(623-681) واضح مي‌شود وي در تمام عمر خود معاصر بوده است با شيخ بزرگوار و دورة حكومت او در عراق عرب و خوزستان(657-681) يعني در ولاياتي كه به كلي در نواحي مجاورة فارس بوده مصاف بوده است درست با بحبوحة دورة «فعاليت ادبي» شيخ(به اصطلاح امروزه) كه چنان‌كه معلوم است عمده از اواسط قرن هفتم به بعد بروز و ظهور نموده بوده است، اين معاصرت و اين قريب جوار به علاوة سنخيت فضل و ادب بدون شك همه از اسباب و مقربات مناسبات خصوصي بوده كه مابين اين دو برادر فاضل هنر دوست با شيخ بزرگوار(چنان‌كه از مطاوي مدايح او در حق ايشان و از مضمون دو حكايت سابق‌الذكر مقدمة كليات واضح مي‌‌شود) همواره برقرار بوده است:
باري شيخ را در مدح علاءالدين جويني صاحب ترجمه چندين قصيدة غرّاست، از جمله قصيدة كه مطلع آن اين است:
اگر مطالعه خواهد كسي بهشت برين را*
 بيا مطالعه كن گو به نو بهار زمين را*

و در تخلص به مدح گويد:
هزار دستان بر گل سخن سراي چو سعدي*
 دعاي صاحب عادل علاء دولت و دين را*

وزير مشرق و مغرب امير مكّه و يثرب*
 كه هيچ ملك ندارد چون او حفيظ و امين را*

ايا رسيده به جايي كلاه گوشة قدرت*
 كه دست نيست برآن پايه آسمان برين را*

گر اشتياق نويسم به وصف راست نبايد*
 كه از اشتياق چنانم كه تشنه ماء معين را*

تو قدر فضل‌شناسي كه اهل فضلي و دانش*
 شبه فروش چه داند بهاي درّ ثمين را*

الي‌آخرالقصيده و ديگر قصيده‌اي كه مطلع آن اين است:
كدام باغ به ديدار دوستان ماند*
 كسي بهشت نگويد به بوستان ماند*

و در تخلّص به مدح گويد:
خطي مسلسل شيرين كه كژ نيارم گفت*
 به خط صاحب‌ديوان ايلخان ماند*

امين مشرق و مغرب علاء دولت و دين*
 كه بارگاه رفيعش به آسمان ماند*

خداي خواست كه اسلام در حمايت او*
 ز تير حادثه دربارة امان ماند*

وگرنه فتنه چنان كرده بود دندان تيز*
 كزين ديار نه برج128 و نه آشيان ماند*

الخ، و ديگر قصيده‌اي كه مطلع آن اين‌است:
هر آدمي كه نظر با يكي ندارد و دل*
 به صورتي ندهد صورتي است لايعقل*

و در مديحه گويد:
به هيچ خلق نبايد كه قصّه برداري*
 مگر به صاحب‌ديوان عالم عادل*

سپهر منصب و تمكين علاء دولت و دين*
 سحاب رأفت و باران رحمت وابل*

سخن به نقل شنيديم و مخبرش ديديم*
 وراي آن‌كه ازو نقل مي‌كند ناقل*

الي‌آخر القصيده، و ديگر قصيدة ذات مطلعين كه مطلع اول آن اين‌است:
شكر به شكر نهم در دهان مژده دهان*
 اگر تو باز بر آري حديث من به زبان*

و مطلع دوم اين:
تو را كه گفت كه برقع برافكن اي فنّان*
 كه ماه روي تو ما را بسوخت چون كتّان*

و در تخلّص به مدح گويد:
تو كه آفتاب زميني به هيچ سايه مرو*
 مگر به ساية دستور مفخر ايران*

بزرگ روي زمين پادشاه صدر نشين*
 علاء دولت و دين صدر پادشاه نشان*

كه گردنان اكابر نخست فرمانش*
 نهند بر سرو پس سر نهند بر فرمان*

چو بر صحيفة املي روان شود قلمش*
 زبان طعن نهد بر بلاغت سحبان*

الخ، و ابيات ذيل از همين قصيده نظر مخصوص صاحب‌ديوانيان را نسبت به شيخ مدلّل مي‌دارد:
اگر نه بنده‌نوازي از آن طرف بودي*
 من اين شكر نفرستادمي به خوزستان*

مرا قبول شما نام در جهان گسترد*
 مرا به صاحب‌ديوان عزيز شد ديوان*

و هم‌چنين غزل بسيار معروف ذيل از بدايع گرچه تخلّص مدح آن فقط به نام «صاحب‌ديوان» مطلق است بدون تعيين نام يكي از دو برادر ولي به قرينه ذكر بغداد كه مستقر حكومت علاءالدّين بوده واضح است كه مراد شيخ همين علاءالدين جويني صاحب ترجمه بوده است نه برادرش شمس‌الدّين جويني، مطلع غزل مذكور اين‌است:
من از آن روز كه در بند توام آزادم*
 پادشاهم چو به دست تو اسير افتادم*

و در آخر آن گويد:
دلم از صحبت129 شيراز به كلي بگرفت*
 وقت آن است كه پرسي خبر از بغدادم*

هيچ شك نيست كه فرياد من آن‌جا برسد130*
 عجب ار131 صاحب‌ديوان نرسد فريادم*

سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح*
 نتوان مرد به سختي كه من اين‌جا132زادم*

20. فخرالدين منجم

در نسخة متقن قديمي پاريس مورخة767 در عنوان يكي از قصايد عربي شيخ كه مطلع آن اين است:
الحمد‌لله رب‌العالمين علي*
 ما اوجب‌‌الشكر من تجديد آلائه*

چنين مرقوم است، «استبشاش به قدوم‌الصّاحب فخرالدين المنجم» و در يكي از نسخ قديمي تهران متعلق به آقاي دانش خراساني مورخة721 نيز عنوان قصيده مذكوره چنين است: «يمدح السّعيد فخرالدين المنجم»، و در حقيقت نام فخرالدّين در اثناء خود قصيده نيز مذكور است ولي با فحص بليغ هيچ‌گونه اطلاعي راجع به اين فخرالدّين منجم به‌دست نيامد.
21. عزالدين احمد بن يوسف
باز در همان نسخة قديمي پاريس مورخة767 در عنوان يكي از قصايد مراثي شيخ كه مطلع آن اين است:
دردي به دل رسيد كه آرام جان برفت*
 وان هركه133 در جهان به دريغ از جهان برفت*

مرقوم است: «در مرثية عزّالدين احمد بن يوسف» و از سياق خود قصيده معلوم مي‌شود كه آن كس كه مرثيه در حق اوست جواني بوده كه بي‌گناه در بحبوحة جواني به فرمان يكي از وزرا با حكّام كه از او فقط به «صاحب صاحب قرآن» تعبير مي‌كند بدون تعيين نام كشته شده بوده و پدر و مادر و برادران از او باقي مانده بوده‌اند چنان‌كه گويد:
تلخ است شربت غم هجران و تلخ‌تر*
 بر سر و قامتي كه به حسرت جوان برفت*

چندان برفت خون ز جراحت به راستي*
 كه از چشم مادر و پدر مهربان برفت*

همچون شقايقم دل خونين سياه شد*
 كان سرو نو برآمده از بوستان برفت*

اقبال خاندان شريف و134 برادران*
 جاويد باد گر يكي از خاندان برفت*

حكم خداي بود قراني كه از سپهر*
 بر دست و تيغ صاحب135 صاحبقران برفت*

عمرش دراز باد كه بر قتل بيگناه*
 وقتي دريغ گفت كه تير از كمان برفت*

با فحص شديد هيچ‌گونه معلوماتي در خصوص اين عزّالدين احمد بن يوسف نيز نتوانستم به دست بياورم.

22. شيخ شهاب‌الدين سهروردي

صاحب اين عنوان و سه عنوان بعد جزو ممدوحين شيخ نيستند چه شيخ را دربارة آنان مدحي يا مرثيه‌اي نيست ولي چون سه نفر اول ايشان معاصر با شيخ بوده‌اند و شيخ نام ايشان را در گلستان يا بوستان برده و چهارمين يعني شيخ عبدالقادر گيلاني نيز در نتيجة سهو نسّاخ در بعضي نسخ گلستان نزد برخي از ارباب تذكره از قبيل دولتشاه سمرقندي و مرحوم هدايت به غلط از جمله معاصرين شيخ و مشايخ او به قلم رفته لهذا طرداً للباب و تكميلاً للفايده بي‌مناسبت نديديم كه بعضي توضيحات در خصوص اين چهار نفر نيز در ختام اين رساله ذكر نماييم لهذا گوييم:
امّا شيخ شهاب‌الدّين سهروردي و هو شهاب‌الدّين ابوحفص عمر بن محمّد بن عبدالله بن محمّد بن عمويه البكري السّهروردي از مشاهير مشايخ صوفيّه و مؤلف كتاب مشهور عوارف‌المعارف است كه مكرّر در مصر به طبع رسيده است.
تولد شيخ شهاب‌الدين مذكور در اواخر رجب يا اوايل شعبان سنة پانصد و سي و نه بوده به سهرورد زنجان، و وفات وي در غرّة محرم سنه ششصد و سي و دو به بغداد در سن نود و دو سالگي، صاحب ترجمه علاوه بر مقام عالي او در علم و فضل و زهد و صلاح و رتبة شيخ‌الشيوخي بغداد مردي بسيار معروف و در نزد خلفا و سلاطين وقت به غايت محترم و معزّز بوده است و از جانب خليفه ناصرالدين الله عباسي مكرّر به سفارت به دربار ملوك و سلاطين اطراف تردد مي‌نموده، از جمله قبل از سنة 614 خليفه مزبور او را به دربار سلطان علاءالدين محمّد خوارزمشاه گسيل ساخت و شرح اين سفارت در سيرة جلال‌الدّين منكبرني تأليف محمّد منشي نسوي، ص12-13 مسطور است،‌ و در حدود سنة617-618 باز از جانب همان خليفه به دربار سلطان علاءالدين كيقباد از سلاجقة روم به قونيه مأمور شد و حامل منشور سلطنت و نيابت حكومت ممالك روم و تشريف شهرياري و شمشير و نگين بود از جانب ناصر خليفه براي پادشاه مزبور، و شرح اين سفارت و پذيرايي فوق‌العاده با احترام و تجليلي كه سلطان علاءالدين كيقباد ازشيخ شهاب‌الدين صاحب ترجمه نموده در تاريخ سلاجقة روم از ابن بيبي، ص94-97 مفصلاً مشروح است رجوع بدان‌جا شود و براي اطلاع از ساير كيفيات سوانح احوال صاحب ترجمه رجوع شود به مآخذ مذكوره در حاشية همين صفحه.136
برويم برسر مقصد اصلي خود يعني روابط شيخ سعدي با شيخ مزبور، از حكايات ذيل در اوايل باب دوم بوستان كه اين‌گونه شروع مي‌شود:
مقالات مردان به مردي شنو*
 نه سعدي كه از سهروردي شنو137*

مرا شيخ داناي مرشد شهاب*
 دو اندرز فرمود بر روي آب*

يكي آن‌كه در نفس138 خود بين مباش*
 دگر آن‌كه بر غير139 بد بين مباش*

واضح مي‌شود كه شيخ سعدي با شيخ شهاب‌الدين سهروردي در يك كشتي سفر دريا نموده بوده است و شيخ شهاب‌الدين كه در آن وقت بدون شك مردي بسيار مسنّ و معمّر بوده چه تولّد او چنان‌كه گفتيم در سنة539 يعني اقلاً قريب شصت سال قبل از تولد سعدي بوده او را به شرف مفاوضت و موانست خود مشّرف نموده بوده است، و در ضمن نيز معلوم مي‌شود كه شيخ سعدي قبل از سنة632 كه سال وفات شيخ شهاب‌الدّين سهروردي است مردي بوده بالغ مبلغ رجال و سن او به حدّ رشد و كمال يعني به حدّي بوده كه توانسته با شيخ مزبور سفر دريا نمايد و طرف مخاطبه و مفاوضة او واقع گردد و اين خود يكي از قرائن است بر آن‌كه شيخ سعدي چندان مؤخر از حدود ششصد هجري نيز نبوده است.
23. ابوالفرج بن‌الجوزي
حكايت هجدهم از باب دوّم گلستان اين قسم شروع مي‌شود: «حكايت چندان‌كه مرا شيخ140 ابوالفرج بن‌الجوزي141 رحمه الله ترك سماع فرمودي و به خلوت و عزلت اشارت كردي عنفوان شبابم غالب آمدي و هوي و هوس طالب، ناچار به خلاف رأي مربي قدمي برفتمي و از سماع و مجالست حظّي برگرفتمي و چون نصيحت شيخم ياد آمدي گفتمي
قاضي اربا ما نشيند برفشاند دست را*
 محتسب گر مي‌خورد معذور دارد مست را*

الي‌آخرالحكايه، از اين عبارت «شيخ ابوالفرج بن الجوزي» بديهي است كه در اولين وهله عالم و واعظ مشهور بغداد جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزي صاحب تاريخ منتظم  و غيره به ذهن متبادر مي‌شود، ولي چون اين ابوالفرج ابن الجوزي در 12رمضان سنة597 وفات يافته و وفات شيخ سعدي به اختلاف اقوال در سنة690يا691 يا694 بوده و مابين اين دو تاريخ93 الي97 سال فاصله است اين فقره عموم فضلا و ادباء فارسي زبان را تاكنون دچار اشكالات عديدة لاينحلّ نموده كه چگونه كسي كه به نحو قدر متيقن تا 93سال ديگر بعد از وفات ابن‌الجوزي در حيات بوده درك صحبت اين اخير را بالغاً عاقلاً رشيداً چنان‌كه مقتضاي حكايت مزبور نموده بوده است، زيرا كه اگر هم فرض كنيم كه سعدي صد سال تمام هم عمر كرده بوده باز وي در وقت وفات ابن‌الجوزي در سنة597 طفلي بوده است منتهي هفت ساله و بديهي است كه طفلي هفت ساله موضوع اين حكايت نمي‌تواند باشد كه شيخ معمّر نود ساله‌اي همواره او را از سماع نهي كند و به خلوت و عزلت اشارت فرمايد! به علاوة اين‌كه اين فرض بانص خود حكايت: «عنفوان شبابم غالب آمدي» كه صريح است كه سعدي در آن اوان در سنّ شباب بوده نه طفلي خردسال منافي است.
لهذا براي تخلّص از اين اشكال(و پارة اشكالات ديگر مستنبط از تضاعيف آثار نظم و نثر شيخ مانند حكايت جامع كاشغر و جوان نحوي و ورود سعدي به آن شهر در سال صلح محمّد خوارزمشاه با لشكر خطا يعني مابين سنوات606-612 و معروف بودن اشعار او در آن نواحي اقصي نقاط تركستان شرقي در آن تاريخ! و مانند مراجعت او از حج به بغداد در ايام ناصرالدين‌الله عباسي يعني مابين سنوات575-622 در سنّ پيري! چنان‌كه مقتضاي يكي از حكايت بوستان است در باب هفتم كه در بعضي نسخ مغلوط اين قسم شروع مي‌شود.
سفر كرده بودم ز بيت الحرام*
 در ايّام ناصر به دارالسّلام) *

باري براي تخلّص از امثال اين اشكالات بعضي فقط از راه اضطرار و بدون هيچ دليل نقلي از خارج براي شيخ عمرهاي خارج از معتاد يعني صد و دو سال يا صد و دوازده سال يا حتي صد و بيست سال قائل شده‌‌اند، و بعضي ديگر در اصل صدق و صحت اين حكايات كلية ترديد كرده و آنها را از قبيل تخيّلات شاعرانه و اختراعات قصّه‌سرايان كه غرض اصلي ايشان نه اخبار از امور واقعي حقيقي تاريخي است، بلكه مجرّد سوق حكايات و نقل سرگذشت‌هاي شيرين ممتّع دلكش است گرچه مواضيع آنها با حقايق تاريخي وفقي نداشته باشد تصوّر كرده‌اند، و غرض ما فعلاً حلّ جميع اين اشكالات نيست چه اولاً از موضوع مقالة خود بسيار دور خواهيم افتاد و ثانياً بعضي از آنها مانند حكايت جامع كاشغر في‌الواقع لاينحلّ است و بعضي ديگر مانند حكايت مراجعت شيخ از حج به بغداد در عهد ناصر خليفه يا ملاقات او با شيخ عبدالقادر گيلاني در مكه نتيجه رجوع به نسخ مغلوطة نسّاخ متأخر است و به مجرد رجوع به نسخ قديمة قريب‌العهد به عصر شيخ اغلب آن اشكالات خود به خود حلّ مي‌شود، باري غرض ما فعلاً فقط سعي در حلّ اشكال راجع به ابوالفرج بن‌الجوزي به‌خصوصه است لهذا گوييم:
اين اشكال تاكنون هم‌چنان لاينحلّ و در بوتة اجمال باقي مانده بود تا آن‌كه در چند سال قبل كتاب نفيس «الحوادث الجامعه و التجارب النافعه في المائه السابعه» تأليف ابوالفضل عبدالرزّاق بن احمد فوطي بغدادي متوفي در سنه723 و از معاصرين سعدي در بغداد به طبع رسيد و چون در آن كتاب مشروحاً و مفصلاً از شرح احوال جميع اعضاء خاندان ابن الجوزي و اولاد او و احفاد او بحث مي‌نمايد از جمله معلوم شد كه يكي از نوادگان ابن الجوزي كه محتسب بغداد و مدرس مدرسه مستنصريّه و وي نيز مانند جدّ خود واعظي مشهور و عالمي معروف بوده و در سنة656 در واقعة هايله بغداد با اغلب اعضاء خاندان ايشان به قتل رسيده اتفاقاً وي نيز موسوم بوده به جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرّحمن بن‌‌الجوزي يعني وي نيز عيناً و بدون كم و زياد داراي همان اسم و همان لقب و همان كنيه و همان نسبت جد خود ابن الجوزي معروف بوده و او عبارت است از جمال‌الدين ابي الفرج عبدالرحمن بن محيي الدين ابي محمّد يوسف بن جامل‌الدين ابي الفرج عبدالرحمن بن الجوزي مشهور، ولي اين ابن الجوزي دوم يا ابن الجوزي صغير چون مانند جد معروف خود صاحب تأليفات و تصنيفات خارج از حدّ احصا142 نبوده لهذا شهرت وي مانند شهرت جد خود عالمگير نشده و حتي بعد از انقضاء عصر او در اعصار بعد هيچ‌كس از وجود او خبري هم نداشته، باري فوراً معلوم شد(و گمان مي‌كنم كه دوست فاضل من آقاي عبّاس اقبال آشتياني اولين كسي بودند كه ملتفت اين نكته شدند و مقاله‌اي در اين خصوص در جريدة «ايران» در سنة1311 شمسي نشر كردند) كه بدون هيچ شك و شبهه و به نحو قطع و يقين مراد شيخ در حكايت مزبور از «شيخ اجلّ ابوالفرج بن الجوزي» همين ابوالفرج بن الجوزي دوم نوادة ابوالفرج الجوزي اول بوده است كه درست معاصر شيخ سعدي بوده و در همان سنة تأليف گلستان يعني در سال656 چنان‌كه گفتيم به دست مغول در بغداد كشته شده است و عصر او كاملاً با عصر شيخ و مخصوصاً با دورة تحصيلات او در بغداد وفق مي‌دهد و بنابراين جميع اشكالات راجع به عمر شيخ و معاصر بودن او با ابن الجوزي خود به خود حلّ و سوانح احوال و عمر و حيات شيخ همه به كلي به طريق عادي و در مجراي طبيعي معمولي جاري بوده نه حاجتي به فرض عمر صد و بيست ساله براي او باقي مي‌ماند و نه ضرورتي به حمل كلام او بر قصه‌سرائي و داستان‌گويي و تخيّلات شاعرانه.
و بدون شبهه تعبير «محتسب» در بيت مزبور: «محتسب گر مي خورد معذور دارد مست را» تلويحي است به همين شغل احتساب بغداد صاحب ترجمه كه چنان‌كه گفتيم به تصريح صاحب حوادث‌الجامعه شغل مزبور از جانب مستنصر و مستعصم عباسي به عهدة اين ابوالفرج بن الجوزي دوم مفّوض بوده است.143
و اين نكته را نيز ناگفته نگذاريم كه در بعضي از نسخ جديد گلستان عبارت ابتداء حكايت مزبور چنين است: «چنان‌كه مرا شيخ اجلّ شمس‌الدّين ابوالفرج بن جوزي عليه الرّحمه ترك سماع فرمودي الخ»، يعني كلمة «شمس الدين»ي قبل از «ابوالفرج» اضافه دارد و اين علاوه غلط فاحش و خطاي صريح است كه بلاشك يكي از قراء كه با تاريخ چندان انسي نداشته به خيال خود براي تخلّص از اشكال مذكور يعني اشكال وفق ندادن عصر شيخ با عصر ابن الجوزي بر اصل عبارت شيخ افزوده به تصوّر اين‌كه مقصود شيخ سعدي از ابوالفرج بن الجوزي دخترزادة او شمس‌الدّين يوسف بن قزغلي معروف به سبط ابن الجوزي صاحب تاريخ مرآه الزّمان و تذكره خواص الاّمه و غيرهما و متوفي در سنة654 بوده است، ولي ديگر خيال نكرده كه در اين صورت كنيه «ابوالفرج» كه صريح عبارت گلستان است و لقب «شمس‌الدين» با هم نمي‌سازد چه آن‌كس كه لقب او شمس‌الدّين بوده (يعني سبط ابن الجوزي مذكور) كنية او ابوالمظفر بوده نه ابوالفرج، و آن‌كس كه كنية او ابوالفرج بوده (يعني ابن الجوزي معروف) لقب او جمال‌الدين بوده نه شمس‌الدين، پس چنان‌كه ملاحظه مي‌شود اين «اصلاح» به كلي افساد و غلط قبيح و خطاي صريح است و با هيچ تأمل و توجيهي و محملي نمي‌توان آن را با اصل عبارت شيخ التيام داد، و لازم نيست علاوه كنيم كه هيچ‌يك از نسخ قديمة گلستان كه اينجانب تتبع نموده و هم‌چنين در نسخة چاپ آقاي عبدالعظيم قريب گرگاني ص72 و در نسخة چاپ آقاي فروغي ص65 مطلقاً و اصلاً اين علاوة «شمس‌الدين» وجود ندارد و فقط در بعضي نسخ خطّي بسيار جديد يا در چاپ‌هاي بسيار مغلوط سقيم هندوستان و ايران علاوة مزبور يافت مي‌شود لاغير.

24. اغلمش

حكايت پنجم از باب اول گلستان بدين نحو شروع مي‌شود: «حكايت سرهنگ‌زاده‌اي144 بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايدالوصف داشت از عهد خردي145 آثار بزرگي در ناصية او پيدا
بالاي سرش ز هوشمندي*
 مي‌تافت ستارة بلندي*

الي‌آخر الحكايه»، اغلمش مذكور در اين حكايت يكي از مماليك ترك اتابك ابوبكر بن محّمد بن ايلدكز از اتابكان آذربايجان بود146 و بعد از اتابك ابوبكر در عهد برادرش ازبك بن محمّد بن ايلدكز پس از شكست و قتل ناصرالدين منكلي حاكم عاصي بلاد جبل(يعني ري و همدان و اصفهان و مضافات) به دست عساكر متحده كه عبارت بود از عساكر اتابك ازبك مزبور و ناصرالدين‌الله عباسي و جلال‌الدين حسن نو مسلمان از ملوك اسمعيليّه الموت حكومت بلاد مذكوره از جانب اتابك ازبك در سنة611 به اغلمش صاحب ترجمه واگذار گرديد و وي از آن تاريخ تا سنة614 قريب سه يا چهار سال در آن بلاد، حكومتي تقريباً بالاستقلال نمود و هر چند اغلمش چنان‌كه گفتيم از مماليك اتابكان آذربايجان بود ولي چون مدتي در ملازمت سلطنت علاءالدّين محمّد خوارزمشاه به سر برده بود147 خود را از بستگان و منتسبان او مي‌دانست و در بلادي كه در تحت تصرف او بود خطبه به نام سلطان مزبور مي‌خواند148 و اين معني بر خليفه ناصرالدين‌الله كه از بزرگترين دشمنان محمّد خوارزمشاه بود سخت گران مي‌آمد، تا آن‌كه بالاخره در اوايل سنة 614 در موقعي كه اغلمش به استقبال حجاج بيت‌الله الحرام كه از مكّه مراجعت مي‌كرده‌اند بيرون رفته بود به تحريك ناصرالدين‌الله مزبور149 جمعي از فدائيان باطنيّه كه منكروار به لباس حجاج ملبّس شده بودند بر او حمله كرده او را به ضرب كارد مقتول ساختند150، و قتل او يكي از علل عمدة لشكركشي محمّد خوارزمشاه بود به عراق در سنة614 به قصد تسخير بغداد و قهر ناصر خليفه كه به تفصيل مذكور در كتب تواريخ در نتيجة برف و سرماي سخت كه در گريوة اسدآباد همدان ايشان را فرو گرفت اغلب آن لشكر و چهار پا تلف و خود خوارزمشاه نيز خائباً خاسراً مجبور به مراجعت گرديد.
محلّ اقامت و مركز حكومت اغلمش(و ساير مماليك ترك اتابكان آذربايجان) كه عده‌اي از ايشان در فترت مابين انقراض سلجوقيّه و خروج مغول از حدود 590 الي 614 در عراق عجم سلطنتي كمابيش به استقلال نموده‌‌اند و اغلمش آخرين ايشان بود151) چنان‌كه از كتب تواريخ مستفاد مي‌شود غالباً در همدان بوده است و بنابراين پس «سراي اغلمش» در حكايت مزبور گلستان نيز به ظنّ غالب در همان شهر واقع بوده است ولي چون اغلمش چنان‌كه در فوق ذكر شد در اوايل614 به قتل رسيده و در آن تاريخ شيخ بزرگوار ظاهراً هنوز در سنّ طفوليت يا به كلّي در اوايل دورة جواني بوده و هنوز شروع به سفرهاي دور و دراز خود نكرده بوده به احتمال بسيار قوي مضمون حكايت مزبور كه شيخ خود ادعاي مشاهده مي‌كند در حيات خود اغلمش روي نداده بوده بلكه مدّت‌ها بعد از عصر او ظاهراً وقوع يافته152 و بنابراين پس «سراي اغلمش» لابدّ نام قصري از اغلمش يا دارالحكومة او بوده كه بعد از او نيز تا مدّتي به همان اسم او مشهور بوده همانند قصر عيسي در بغداد و قصر ابن هبيره در كوفه و صدها امثال آن.

25. شيخ عبدالقادر گيلاني

دولتشاه سمرقندي در تذكره الشّعراء(طبع ليدن ص202) و ظاهراً به تبع او مرحوم رضا قلي‌خان هدايت در مجمع‌الفصحا(ج1 ص274) هر دو تصريح كرده‌اند كه شيخ سعدي شيخ عبدالقادر گيلاني عارف مشهور را ملاقات كرده است، عين عبارت دولتشاه اين‌است: «و [شيخ سعدي] مريد شيخ‌الشيوخ عارف‌المعارف عبدالقادر گيلاني است قدّس‌الله سرّه العزيز و در صحبت شيخ عبدالقادر عزيمت حج كرده» و عبارت مجمع‌الفصحا اين: «بسياري از مشايخ عهد را ديده مانند شيخ عبدالقادر جيلاني و ابن جوزي و ديگران»، حال گوييم كه اين فقره يعني ملاقات شيخ سعدي با شيخ عبدالقادر گيلاني مطلقاً از محالات و ممتنعات است و به هيچ تأويلي و توجيهي و حيله و تدبيري محملي براي آن نمي‌توان تراشيد حتي اگر هم به طبق افسانه عاميانة معروف به شيخ عمري صد و بيست ساله بدهيم، ‌زيرا كه به اتفاق مورّخين وفات شيخ عبدالقادر گيلاني در ماه ربيع‌الثاني سنة پانصد و شصت و يك بوده است152 و وفات شيخ سعدي چنان‌كه مكرّر گفته شد به اختلاف اقوال در سنة690 يا691 يا 694 و مابين اين دو تاريخ وفات به اقلّ تقديرات صدو بيست و نه سال و به اكثر آن صد و سي و سه سال فاصله است پس اگر هم فرضاً به طبق افسانة مذكور شيخ سعدي صد و بيست سال عمر كرده بوده واضح است كه در اين صورت تولد او (برحسب تفاوت اقوال ثلاثة مذكور در تاريخ وفات او) يا در سنة570 خواهد بود يا در سنة571 و يا در سنة574 يعني به اقل تقديرات ولادت او نه سال بعد از وفات شيخ عبدالقادر گيلاني خواهد بود و به اكثر تقديرات سيزده سال بعد از آن، پس چگونه تصوّر آن ممكن است كه شيخ سعدي در صحبت شيخ عبدالقادر گيلاني چنان‌كه دولتشاه گويد عزيمت حج كرده باشد!
و همانا منشأ اين اشتباه فاحش دولتشاه و به تبع او مرحوم هدايت غلطي است كه در بعضي از نسخ گلستان در حكايت دوم از باب دوم كه بدين‌گونه شروع مي‌شود: «حكايت عبدالقادر گيلاني را رحمه‌الله عليه ديدند در حرم كعبه روي بر حصبا نهاده همي گفت اي خداوند ببخشاي و گر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قياتم نابينا برانگيز تا در روي نيكان شرمسار نشوم الخ» روي داده و كلمة «ديدند» را بعضي نساخ نادان «ديدم»‌ نوشته‌اند و اين غلط كه معلوم مي‌شود نسبتاً تا درجة قديم هم بوده، چه لابد نسخة گلستان دولتشاه كه تذكرة خود را در سنة892 يعني قريب دو قرن بعد از وفات شيخ تأليف كرده نيز همين غلط را داشته اين مؤلف اخير را كه دورترين ناس است از تحقيق و تعمّق و انتقاد تاريخي به اين اشتباه فاحش مضحك انداخته و مرحوم هدايت نيز لابد بنا به حسن ظنّ خود دربارة دولتشاه و بدون مقايسه شخصي مسطورات اين اخير با مآخذ تاريخي ديگر و التفات به استحاله اين امر اين فقره را در كتاب نفيس خود مجمع‌الفصحا ذكر كرده است و حال آن‌كه در عموم نسخ قديمة گلستان كه اين‌جانب توانسته تتبع نمايد بدون استثناء و حتي در غالب نسخ جديدة متقنه مظبوطه كه تا درجه‌اي از روي دقت كتابت شده. در حكايت مزبور همه «ديدند» نه «ديدم» و هم‌چنين در نسخة گلستان چاپ آقاي عبدالعظيم قريب گرگاني ص61 و در گلستان چاپ آقاي فروغي ص55 نيز هر دو در عبارت مزبور «ديدند» دارند نه «ديدم» كه بدون شبهه و به بداهت عقل صواب همين است لاغير.
توضيح در خصوص «ملك سليمان»
(راجع به ص39 س3)
تعبير «ملك سليمان» در اصطلاح مورخين ايراني در قرون وسطي به خصوص در دورة سلغريان مراد از آن مملكت فارس بوده است و در تاريخ وصاف بسيار مكرّر از آن مملكت به «ملك سليمان» يا «مملكت سليمان» تعبير شده،‌ رجوع شود از جمله به صفحات145، 155، 237، 330، 385، 386، 624 و هم‌چنين است در شيرازنامه مكرراً از جمله در صفحات4، 17، 20، 128 و شيخ سعدي در يكي از قصايد خود در وصف شيراز كه مطلع آن اين است:
خوشا سپيده دمي باشد آن‌كه بينم باز*
 رسيده بر سر الله اكبر شيراز*

گويد:
نه لايق ظلمات است بالله اين اقليم*
 كه تخت‌گاه سليمان به دست و حضرت راز*

و يكي از القاب رسمي بسياري از سلغريان و شايد نيز عموم ايشان «وارث ملك سليمان» بوده است. صاحب تاريخ وصاف گويد كه طغراي سعد بن زنگي چنين بوده: «وارث ملك سليمان سلغر سلطان مظفرالدنّيا والدين تهمتن سعد بن اتابك زنگي ناصراميرالمؤمنين»(وصاف ص155) و طغراي پسرش ابوبكر چنين: «وارث ملك سليمان عادل جهان سلطان البر و البحر مظفر الدّنيا والدّين ابوبكر بن سعد ناصر عبادالله المؤمنين»(همان مأخذ ص178) و شيخ در مقدمة گلستان دربارة همين اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي يك‌جا «قايم مقام سليمان» و جاي ديگر «وارث ملك سليمان» استعمال كرده است و هم‌چنين در اواخر باب هفتم در فصل جدال سعدي با مدعي: «وارث ملك سليمان» و همو در مدح اتابك محمّد بن سعد بن ابوبكر گويد:
خداوند فرمان ملك سليمان*
 شهنشاه عادل اتابك محمّد*

و در مقدمة المعجم في معايير اشعار العجم نيز مؤلف آن كتاب شمس قيس باز از همين اتابك ابوبكر به «وارث ملك سليمان» تعبير كرده است، و در قصايد كمال‌الدّين اسمعيل در مدح اتابك سعدبن زنگي و پسرش اتابك ابوبكر هميشه ايشان را به نعوت «وارث تخت سليمان» مي‌ستايد، از جمله در قصيدة در مدح سعد زنگي گويد:
مملكت را زنوي داد شكوهي ديگر*
 شاه جمشيد صفت خسروا فريدون فر*

وارث تخت سليمان ملك حيدر دل*
 كه بگسترد در آفاق جهان عدل عمر*

الي‌آخر الابيات، و در قصيده‌اي ديگر گويد در مدح همو:
خسرو روي زمين شاه مظفر كه به رزم*
 گذر نيزة او بر دل سندان باشد*

سعدبن‌زنگي شاهي كه فرود حق اوست*
 سعد اكبر اگرش نايب دربان باشد*

وارث تخت سليمان چو تو شاهي زيبد*
 كه آصفي از جهتش حاكم ديوان باشد*

و در قصيده‌اي ديگر در مدح اتابك ابوبكر بن سعد بن زنگي گويد:
قطب گردون ظفر شاهنشه سلغر نسب*
 وارث تخت سليمان خسرو جمشيدفر*

شاه ابوبكر بن‌سعد آن كه از دم جان‌بخش او*
 زنده شد در دامن آخر زمان عدل عمر*

و منشأ اين تعبير يعني اطلاق «ملك سليمان» بر ممكلت فارس چنان‌كه صاحب فارسنامة ناصري(ج2 ص18) نيز بدان اشاره كرده بدون شك آن بوده كه از طرفي ايرانيان تخت‌گاه جمشيد باستاني را در مملكت فارس فرض مي‌كرده‌اند و آثار ابنية تخت جمشيد را كه در حقيقت چنان‌كه امروز معلوم شده اطلاق قصور داريوش كبير و پسرش خشايارشاه است به واسطة بعد عهد و بي‌اطلاعي از تاريخ وطن خود چنان‌كه اسم «تخت جمشيد» حاكي از آن است به همان پادشاه باستاني مي‌داده‌اند، و از طرف ديگر در نتيجة يك افسانة مذهبي كه بعد از اسلام به واسطه تشابه كامل بين بعضي احوال و اعمال منقوله از جمشيد و بعضي احوال و اعمال منقولة از حضرت سليمان از قبيل قهر شياطين و استخدام ديوان و جنيّان و طاعت جنّ و انس مرايشان را و سفر كردن در هوا از شهري به شهري ديگر در زماني كوتاه و امثال ذلك ما بين ايرانيان مسلمان توليد شده بوده بسياري از عوام ايشان جمشيد را با حضرت سليمان يكي مي‌پنداشته‌اند154 و از مجموع اين دو افسانه بالطبع اين عقيده ما بين عامّة ناس شايع شده بوده كه مملكت فارس تخت‌گاه حضرت سليمان بوده و ابنية فخيمة تخت‌جمشيد عبارت بوده از مسجدي از مساجد سليمان يا ملعب سليمان يا حمّام سليمان يا شادروان سليمان(بر حسب اختلاف تعبير مؤلفين از قبيل اصطخري، ص123 و150 و ابن حوقل194 و مقدّسي444 و نرهه القلوب121 و شيرازنامه17) و ظاهراً وقتي كه در اواسط قرن ششم سلغريان ترك به عروج بر تخت سلطنت فارس نايل آمدند براي اولين بار از اين عقيدة شايعة بين عوام استفاده كرده خود را قايم مقام سليمان و «وارث ملك سليمان» خوانده و اين لقب باطمطراق را بر القاب رسمي خود افزودند.

30 بهمن 1316

...........................
پي‌نوشت‌:

1. جميع ملوك سلغريان فارس از اول تا به آخر تماماً ملقب به «مظفرالدين» بوده‌اند به استثناي دو نفر از ايشان: يكي اتابك محمدبن سعد بن ابوبكر بن  سعد بن زنگي كه در جامع‌التواريخ(طبع بلوشه ص555و 557) گويد لقب وي عضدالدين بود ولي به تصريح مورخ معاصر او قاضي ناصرالدين بيضاوي در نظام‌التواريخ، ص85 و89 وي نيز سلغر و ديگري عضد‌الدين و ديگر اتابك ابش خاتون كه در هيچ‌يك از كتب تاريخي كه به دست داشتم مطلقاً لقبي براي او نيافتم.
2. و حال آن‌كه صواب چنان‌كه بعد ازين در شرح احوال اتابك سعد بن ابوبكر بن سعد بن زنگي ذكر خواهيم كرد آن است كه تخلص او مأخوذ از نام اين پادشاه اخير است.
3. بيست و نه سال قول صاحب تاريخ وصاف و مزارات شيراز و روضه الصفا و حبيب‌السير است و بيست و هشت سال قول صاحب تاريخ گزيده و لب‌التواريخ، و عجب است كه كلمة «بيست و نه» در بعضي از مآخذ مانند دو نسخه جامع‌التواريخ كتابخانه ملي پاريس كه راقم سطور به دست دارد و نظام التواريخ چاپي، ص88 و شيرازنامة چاپي، ص53 به واسطة تشابه خطي بين نه و سه به «بيست و سه» تصحيف شده است ولي عبارت مزارات شيراز عربي كه صريحاً واضحاً گويد: «و بقي في السلطنه تسعاً و عشرين سنه (نسخة عكسي وزارت معارف ورق99) جاي شبهه باقي نمي‌گذارد كه فقط بيست و نه صحيح و بيست و سه تصحيف آن است چه در عربي واضح است كه كلمة «تسع» و «ثلاث» به واسطة عدم تشابه خطي به يكديگر مشتبه نمي‌شوند.
4. ابن‌الاثير ج12 در عنوان «ذكر الحرب بين جلال‌الدين و التتر»، و اين نكته را نيز ناگفته نگذريم كه ابن الاثير با وجود اين‌كه به كلي معاصر سعد بن زنگي ما نحن فيه بوده، چه وفات او فقط هفت سال بعد از وفات سعد روي داده در سنة630 دائماً و مطرداً از او به «سعد بن دكلا»(=تكله) تعبير مي‌نمايد يعني خيال مي‌كرده كه سعد پسر تكله بن زنگي بوده است در صورتي كه برادر تكله بوده است و منشأ اين اشتباه لابد از آن‌جا است كه چون سعد جانشين تكله بوده در سلطنت ابن‌الاثير قياساً علي الاعم الاغلب در امثال اين موارد تصور كرده كه وي پسر سلف خود بوده است.
5. وصاف، ص 156-157.
6. اين قصيده مكرر در ايران و اروپا به طبع رسيده است.
7. توقيع رسمي اتابك سعد بن زنگي به تصريح وصاف، ص155 «الله بس» بوده است كه گويا مأخوذ از اين جملة منسوب به شيخ ابو سعيد ابوالخير است: «الله بس و ماسواه هوس و انقطع النفس»(نفحات الانس در شرح حال شيخ مذكور) ولي در نسخة چاپي وصاف كلمه «بس» سهواً «پس» با پاء فارسي چاپ شده است در صورتي‌كه در چند نسخة خطي كتاب مزبور كه رجوع شد در همه بر طبع واقع بس با باء موحده مسطور است و مخفي نماناد كه در بعضي از نسخ بوستان اين عبارت «الله و بس» با واو عاطفة بين الله و بس مسطور است و آن سهو است و صواب به طبق اكثر نسخ «الله بس» بدون واو عاطفه است چه اين جمله مبتدا و خبر است يعني خدا بس است و كافي است و با واو معني به كلي فاسد است، و اين نكته را نيز ناگفته نگذريم كه صاحب روضه الصفا و حبيب‌السير در فهم عبارت وصاف در مورد ما نحن فيه سهو غريبي كرده اين توقيع را به پسر سعد بن زنگي اتابك ابوبكر نسبت داده‌اند در صورتي كه توقيع مزبور از خود اتابك سعد است نه از اتابك ابوبكر بن سعد.
8. جامع‌التواريخ در فصل سلغريان.
9. جامع‌التواريخ فصل سلغريان و وصاف، ص156 و روضه الصفا و حبيب السير نيز هر دو در فصل سلغريان ـ قتلغ به تركي به معني مبارك و سعيد و خوش بخت است و خان به معني پادشاه، پس قتلغ‌خان به معني پادشاه مبارك و خوش بخت و مسعود است.
10. رشيدالدين در اوايل عمر خود سنين اواخر سلطنت اتابك ابوبكر را درك كرده بوده چه قتل رشيد‌الدين در سنة718 بوده در حدود سن هشتاد سالگي پس تولد وي لابد در حدود سنة638 بوده و در وقت وفات اتابك ابوبكر در سنة658 وي جواني تقريباً در حدود سن بيست سالگي.
11. علاوه بر رشيدالدين عموم مورخين ديگر نيز از قبيل قاضي بيضاوي در نظام‌التواريخ و شيرازنامه و تاريخ گزيده و روضه الصفا و حبيب السير و لب التواريخ همه همين سنة658 را براي تاريخ وفات اتابك ابوبكر ضبط كرده‌اند و هم‌چنين در بعضي نسخ خطي وصاف نيز به عينه همين قسم است ولي در نسخة چاپي كتاب مزبور(چاپ بمبئي ص180) بر خلاف عموم مورخين تاريخ وفات او را سنة تسع و خمسين و ستمائه نگاشته و آن بدون شبهه سهو نساخ است.
12. جامع التواريخ، طبع بلوشه ص 36.
13. ايضاً همان كتاب در قسمت سلغريان در دو نسخة خطي كتابخانة ملي پاريس نمرة 1365 ورق235، نمرة 2005 ورق202.
14. اين دو بيت اخير از اين قصيده در ديباچة گلستان نيز مذكور است.
15. اشارة صريح است به سياست مماشات و مجامله با مغول كه چنان‌كه سابق گفتيم اتابك ابوبكر براي حفظ بلاد قلمرو خود از آسيب آن طوفان عالمگير اتخاذ نموده بود.
16. عين عبارت تاريخ گزيده از قرار ذيل است: «سعدي شيرازي و هو مشرف‌الدين مصلح‌الشيرازي و به اتابك سعد بن ابي‌بكر بن سعد بن زنگي منسوب است» و عبارت مزارات شيراز اين: «الاتابك سعد بن ابي ‌بكر بن سعد بن زنگي كان ملكا شابا جميلا حسن السيره صافي السريره محبا لاهل الفضل مرببالهم قدانتسب اليه الشيخ مشرف‌الدين مصلح و مدحه بمدايح و زين باسمه الكتب و لما توفي ابوه الاتابك ابوبكر كان هو عند ملك الترك لمصلحه اهل شيراز قبلغه خبر وفاه‌والده عند رجوعه في الطريق و كان مريضاً فبقي بعده اياما ثم توفي بارض العراق في ‌جمادي الاخره سنه ثمان و خمسين و ستمائه فارسلت تركان خاتون قال الفقيه و كانت صالحه معتقده حتي اتوابه و دفنته في شيراز و بنت عليه قبه رفيعه و جعلت عندها مدرسه سمتها العضديه ثم دفن ابنه محمد بن سعد في جنبه» انتهي.
17. جامع‌التواريخ خطي، فصل تاريخ سلغريان و نيز قسمت هولاكوي همان كتاب طبع كاترمر، ص322.
18. كذا في جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان: «طبرش از اعمال قم» ولي در قسمت مغول طبع بلوشه ص555: «تورقو از اعمال پراهان» با نسخه بدل «تورتو» كه همين اخير صواب و مطابق «طبرتو»ي وصاف است ص181 و تورتو با طبرتو بدون شك همان موضع است كه در تاريخ قم ص 119و141 به اسم تبريه مسطور و جزو رستاق كوزدر است مجاور رستاق فراهان و ظاهراً مراد از طبرتو نام خود قريه‌اي كه اتابك سعد آن‌جا وفات يافته بوده و از طبرش اصل تمام ناحيه و بنابراين اختلافي در بين مآخذ مختلفه نيست.
19. جامع‌التواريخ در فصل سلغريان و وصاف و مزارات شيراز.
20. در بعضي نسخ: «ورم به لطف ندارد». و در بعضي ديگر: «ورم به لطف بدارد»
21. قاضي بيضاوي در نظام‌التواريخ لقب ابن اتابك محد را(مانند لقب عموم آل سلغر) مظفرالدين ذكر كرده و ظاهر اين بيت سعدي در مدح او در ضمن مرثية پدرس سعد: در اين گيتي مظفرشاه عادل محمد نام بردارش بماناد نيز همين است ولي رشيدالدين در جامع‌التواريخ، طبع بلوشه ص555 و557 لقب او را عضدالدين نگاشته و محتمل است كه هر دو لقب را داشته يكي قبل از جلوس و يكي بعد از آن و نظاير آن مابين ملوك و سلاطين گذشته بسيار است و سابق نيز بدين فقره اشاره نموديم.
22. جامع‌التواريخ، طبع بلوشه ص555.
23. تركان در اسامي زنان اتراك با القاب ايشان به فتح تاء و كاف عربي است نه به ضم تاء چنان‌كه در وهلة اول از تشابه اين كلمه با تركان جمع ترك ممكن است توهم رود و اصل اين كلمه در اصطلاح خاقانية ماوراء‌النهر از القاب پادشاهان بوده است اعم از مرد يا زن ولي بعدها به نحو خصوصي بر ملكه يعني بر زن يا مادر يا مطلق ارقاب زنانة پادشاه اطلاق مي‌شده است، رجوع شود به ديوان لغات الترك كاشغري، ج1، ص314 و368 و ج2، ص165 كه دائماً اين كلمه را «تركمن» مي‌نويسد به ضبط قلم به فتح تاء و بدون الف قبل از حرف اخير و نيز بحيليه الانسان ابن مهنا، ص145 و عين عبارت او اين است: «الملك = خاقان(خان)، الملكه=تركان» و در غياث اللغات گويد: «تركان بالفتح و كاف عربي لقب زنان از عالم بي‌بي و بيگمه از لطائف» رجوع شود نيز به ترجمة «تركستان» بارتولد به انگليسي، ص337.
24. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و وصاف، ص181 و شيرازنامه، ص62.
25. جامع‌التواريخ، طبع بلوشه، ص555 و557.
26. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان.
27. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و وصاف، ص182 و شيرازنامه، ص62.
28. كذا در وصاف، ص182 و شيرازنامه، ص62، ولي در تاريخ گزيده ص508، تاريخ وفات او را در ذي‌الحجه660 نگاشته.
29. مزارات شيراز، نسخة موزة بريتانيا، ص123ب.
30. در بعضي نسخ: «پوري»
31. در خصوص ملك سليمان رجوع شود و به توضيخ آخر اين مقاله.
32. كذا در اغلب نسخ خطي و در بعضي مجدد.
33. كذا در نسخة مورخة 767 (؟) و در نسخة ديگر: عبيد، و در چند نسخة ديگر: و عيد.
34. كذا در نسخة مورخة 767 و غالب نسخ ديگر(؟) در نسخة: مفاد.
35. در آن وقت كه شيخ اين ابيات را به نظم مي‌آورده هيچ تصور نمي‌كرده كه درست سي‌سال ديگر بعد از وفات اين طفل باز شيخ بزرگوار در حيات خود خواهد بود:661-691.
36. اشاره است بدون شك به مادرش تركان خاتون كه محاكمه و مدبرة ملك بود.
37. براي ضبط كلمة تركان رجوع شود به پي‌نوشت23 صفحه81.
38. جامع‌التواريخ، طبع بلوشه، ص 556 و سمط العلي نسخة موزة بريتانيا ورق 108 ب.
39. كذا في تاريخ گزيده، ص 508 و شيرازنامه، ص63، جامع‌التواريخ نيز در تاريخ ماه و روز به عينه به همين نحو است ولي تاريخ سال را معين نكرده است.
40. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و وصاف، ص184.
41. كذا في جامع‌التواريخ و تاريخ گزيده و شيرازنامه ولي ظاهر عبارت وصاف، ص184 اين است كه مدت سلطنت او چهارماه بوده و ظاهراً آن سهو واضح است چه از روي حساب تاريخ جلوس سلف او محمد بن سعد كه در اواخر جمادي‌الاخره سنة658 بوده و مدت سلطنت او كه دو سال و هفت ماه بوده و تاريخ توقيف همين اتابك محمد شاه كه در دهم رمضان سنة661 بوده واضح مي‌شود كه محال است مدت سلطنت او چهار ماه بوده باشد و بدون شبهه هشت ماه بوده به طبق روايات ساير مورخين.
42. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و وصاف، ص 186.
43. عنوان اين مديحه را با عنوان مديحه آتي الذكر و هم‌چنين كلية عناوين قصايد و غزليات شيخ را به خواهش اين ضعيف آقاي حبيب يغمايي از جوانان بسيار فاضل اديب با ذوق ايران و از اعقاب دختري مرحوم يغما شاعر معروف از روي چند نسخة بسيار قديمي مصحح مضبوط تهران مرحمت فرموده سواد برداشته و براي اينجانب فرستاده‌اند موقع را مغتنم دانسته كمال تشكر و سپاسگزاري و امتنان قلبي خود را از زحمات فاضل معزي‌اليه خدمت ايشان تقديم مي‌دارم.
44. ملاحظه شود كه شيخ در دو سه مورد از تركان‌خاتون به همين عبارت يعني «حرم» تعبير كرده است يكي در ضمن مرثية شوهرش سعد بن‌ابوبكر و مدح پسرش محمد بن سعد كه سابق نيز بدان اشاره شده آن‌جا كه گويد:
نمرد سعد ابوبكر سعد بن زنگي*
 كه هست ساية اميدوار فرزندش*

گر آفتاب بشد سايه هم‌چنان باقي است*
 بقاي اهل حرم باد و خويش و پيوندش*

و ديگري در همين مديحة مذكور در متن كه در خطاب به او و اشاره به مدح پسرش محمد بن مذكور گويد:
حرم عفت و عصمت به تو آراسته باد*
 علم دين محمد به محمد بر پاي*

و ديگر در عنوان قصيدة آتيه در يكي از نسخ قديمي تهران: «و له يمدح الحرم»
45. تصحيح قياسي، در سوادي كه آقاي حبيب يغمائي براي من فرستاده‌اند: «السر المعالي»
46. در نسخة آقاي بزرگزاد به جاي اين مصراع: و هم بيرون سراپردة عصمت موقوف.
47. سكوت شيخ از  ذكر نام ممدوح در اين دو قصيده بدون هيچ شك و شبهه تعمدي و قصدي بوده نه از باب اتفاق يا غفلت و مسامحه و نحو ذلك چه مقتضاي نهايت تأدب و احترام به بانوان حريم سلطنت در آن اعصار بدون شك سكوت مطلق از ذكر نام ايشان بوده در قصايد و اشعار تا چنان‌كه شخص ايشان از ابصار مستور است نام ايشان نيز از اسماع محجوب ماند و در غزلي كه شيخ راست در مدح ابش‌خاتون و بعد ازين در شرح حال او مذكور خواهد شد نيز به هيچ وجه نام ممدوح در اثناء مديحه برده نشده.
48.سواد اين عنوان و وصف كامل اين نسخه و ساير نسخ تهران را نيز آقاي حبيب يغمائي شكرالله سعيه براي من فرستاده‌اند و كل خير عندنا من عنده، در خصوص تعبير «حرم» رجوع شود به پي‌نوشت44 صفحه82.
49. در مزارات شيراز در شرح اتابك سعد بن ابوبكر شوهر تركان‌خاتون نقلاً از قول فقيه صائن‌الدين حسين از معاصرين تركان‌خاتون گويد: «قال الفقيه و كانت[تركان‌خاتون] صالحه معتقده».
50. وصاف، ص183 و شيرازنامه،ص63.
51. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و وصاف، ص183.
52. تاريخ قتل تركان‌خاتون را به فرمان سلجوق‌شاه جايي نيافتم ولي واضح است كه در سلطنت كوتاه سلجوق‌شاه يعني مابين دهم رمضان661 و شهور اوايل662 بوده است.
53. خورسيف به فتح خاء معجمه و سكون واو و سپس راء مهمله و كسرسين مهمله شهركي بوده بر ساحل خليج فارس نزديك سيراف (=بندر طاهري) مابين آن شهر و بصره و بازاري داشته كه مسافران دريا در آن‌جا تهية زاد و توشه براي خود مي‌نموده‌اند(معجم‌البلدان ج2 ص 448 و تقويم البلدان ابوالفدا ص325، اين اخير كلمه را خورالسيف با الف و لام ضبط كرده)، در وصاف نيز ذكر اين موضوع بسيار آمده از جمله ص177، 186، 187، 195 ولي غالباً در آن كتاب كلمه خورشيف با شين معجمه مرقوم است.
54. كذا في جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان و شيرازنامه، ص64 و روضه‌الصفا و حبيب‌السير هر دو در فصل سلغريان، ولي وصاف، ص189 قتل سلجوق‌شاه را در آخر شهور سنة661 ضبط كرده و بدون شبهه همان روايت اول اقرب به صواب به نظر مي‌آيد چه گرفتاري سلف او محمدشاه بن سلغورشاه چنان‌كه گفتيم در دهم رمضان سنه661 بوده و مدت سلطنت خود سلجوق‌شاه نيز با اختلاف اقوال چنان‌كه خواهيم گفت پنج‌ماه يا هفت ماه بوده پس علي اي حال از روي حساب و به نحو قدر متيقن قتل او زودتر از صفر662 يا ربيع‌الثاني همان سال ممكن نيست روي داده باشد، در تاريخ گزيده، ص509 قتل سلجوقشاه را در صفر سنة ثلث و ستين و ستمائه نگاشته و بلا شبهه «ثلث» غلط ناسخ است بجاي «اثنتين».
55. رجوع شود به نظام‌التواريخ ص90 و تاريخ گزيده، ص508 و شيرازنامه، ص63.
56. كذا في اكثرالنسخ و در بعضي نسخ جديده: كمر كه بست.
57. نظام‌التواريخ، ص90.
58. طبع اوقاف گيب، ص509.
59. طبع بمبئي، ص190-197.
60. وصاف، ص211.
61. وصاف، ص212-221.
62. وصاف، ص222.
63. روضه‌الصفا، طبع بمبئي، ج4، ص208.
64. جامع‌التواريخ، طبع بلوشه، ص557، ولي مزارات شيراز، نسخة موزة بريتانيا، ورق99 ب در شرح حال سعدبن زنگي گويد كه ابش خاتون به رباط ابش مدفون شد.
65. جلب نظر راقم سطور را به عنوان اين غزل در اين دو نسخه آقاي حبيب يغمايي كه سابق نيز از الطاف و مساعدت‌هاي ايشان در حق اينجانب و فرستادن سواد اغلب عناوين قصايد و غزليات شيخ را از روي بعضي از نسخ بسيار قديم معتبر ايران براي من شمة اشاره نموديم معطوف ساختند، مجدداً و مكرراً از همراهي‌هاي ايشان كمال تشكر و سپاسگزاري قلبي خود را اظهار مي‌دارم.
66. در بعضي نسخ قديمه: كه هيچش خلق.
67. وصاف، ص160-161، رجوع شود نيز به نظام‌التواريخ، ص89 و تاريخ گزيده، ص507 و شيرازنامه، ص59-60.
68. وصاف، ص198.
69. وصاف، ص161.
70. وصاف، ص181.
71. در نسخة قديمي پاريس مورخة767 عنوان اين قصيده چنين است: «ذكر وفاه الامير فخرالدين ابي‌بكر طاب ثراه».
72. وصاف، ص193-195 و شيرازنامه، ص65.
73. وصاف، ص195.
74. دو بيت از اين قصيده در بعضي نسخ گلستان در حكايت اخير از باب اول نيز موجود است و آن دو بيت اين است:
اين همه هيچ است چون مي‌بگذرد*
 تخت و بخت و امر و نهي و گير و دار*

نام نيك رفتگان ضايع مكن*
 تا بماند نام نيكت بر قرار*

ولي چون تأليف گلستان(سنه656) قريب يازده سال قبل از ورود انكيانو به فارس(سنه667) بوده پس واضح است كه ابيات مزبور را بعدها نساخ يا خود شيخ در بعضي از نسخ متأخرة گلستان الحاق كرده‌اند و نظير اين فقره يعني الحاق ابياتي از قصايد شيخ در گلستان كه تاريخ انشاء آن قصايد متأخر از تاريخ تأليف گلستان بوده مكرر واقع شده است، باري دو بيت مزبور در نسخ بسيار قديمه گلستان مثلاً در نسخه‌اي كه اساس طبع آقاي عبدالعظيم قريب بوده ابداً وجود ندارد و هم‌چنين در گلستان چاپ آقاي فروغي ص53 نيز در اصل متن موجود نيست و فقط در حاشيه افزوده شده.
75. كذا در غالب نسخ قديمه، و در بعضي نسخ: انكيانو، ولي واضح است كه براي وزن شعر انكيانه اقرب به صواب است در اين قصيده از انكيانو، در نسخة چاپ بمبئي به جاي انكيانه «آن يگانه» كه بديهي است تحريف كاتب است كه مقصود از انكيانه را چون نفهميده تصور كرده تحريف «آن يگانه» است و همين‌طور به خيال خود تصحيح كرده است.
76. وصاف، ص195 و شيرازنامه، ص65 و جامع‌التواريخ در تاريخ آباقاخان.
77. جامع‌التواريخ در قسمت راجع‌به اباقاخان ـ شرح حال اين شمس‌الدين‌تازيكو عن‌قريب‌مذكور خواهد شد.
78. جامع‌التواريخ در تاريخ آباقا و وصاف، ص200.
79. وصاف، ص230.
80. كذا در اغلب قديمه به تكرارخانه، ولي در بعضي نسخ جديده: خانه تحويل كرد و خرقه بدل.
81. كذا در اكثر نسخ باطاء مؤلفه و از جمله نيز در نسخة مورخة767، ولي در بعضي از نسخ جديده: «ستاره» باتاء دو نقطه.
82. از الغ به ضمتين به تركي به معني بزرگ و بيتكچي به معني دبير و نويسنده و كاتب.
83. وصاف، ص195.
84. وصاف، ص208.
85. وصاف، ص221.
86. وصاف، ص224.
87. جامع‌التواريخ در فصل راجع به ارغون و وصاف، ص223-224.
88. ظاهر سياق جامع‌التواريخ و وصاف در تاريخ قتل اين جماعت همين سنه است و شيرازنامه، ص73 تاريخ قتل مجدالدين رومي را تصريحاً در همين سنه ضبط كرده است و چون اين جماعت همه با هم و در يك وقت به دست‌جوشي كشته شده‌اند پس واضح است كه تاريخ قتل سايرين نيز در همين سال بوده است.
89. مجالس المؤمنين، نسخة خطي راقم سطور در اواخر مجلس پنجم.
90. به علامت «ضميمة فارس1778» قصيدة اول در ورق124-125 از اين نسخه است و قصيدة دوم در ورق133 و قصيدة سوم در ورق134.
91. كذا في اكثر النسخ، و اين عبارت اشاره است به حديث معروف «الخيل معقود بنو اصيها الخير الي يوم‌القيامه» (الجامع الصغير2: 254)، و در بعضي نسخ چاپي: چترش ‌و آن تصحيف قبيح و غلط فاحش است.
92. كذا في اكثر النسخ و در بعضي نسخ چاپي: حاكمي.
93. كذا.
94. وصاف، ص197.
95. وصاف، ص208.
96. وصاف، ص197-198.
97. وصاف، ص198.
98. رجوع شود به صفحات197-198، 206، 207، 208.
99. از جمله در ورق298 و 311 ب از نسخة كتابخانة ملي پاريس به علامت «ضميمة فارسي209».
100. سابق در شرح احوال امير محمد بيك گفتيم كه در بعضي از نسخ جديدة كليات در عنوان قصيده‌اي كه مطلع آن اين است:
به خرمي و به خير آمدي و آزادي*
 كه از صروف زمان در امان حق بادي*

مسطور است «در مدح شمس‌الدين تازيكوي» كه عنوان همين قصيده در نسخة بسيار متقن مصحح پاريس مورخة767 چنين است «في تهنيه قدوم امير محمد بيك» و چون نام ممدوح در اثناء خود قصيده مذكور نيست اطمينان قلب به نسخة مزبورة قريب العهد به عصر شيخ به مراتب بيشتر است از نسخ كثيرالاغلاط جديده كه في‌الواقع هيچ‌گونه اعتمادي نه به عناوين آنها و نه به مندرجات آنها نمي‌توان نمود.
101.رجوع شود نيز به فارسنامة ناصري، ج1، ص39 و فهرست نسخ فارسي موزة بريتانيا، از ريو، ص597 و فهرست نسخ فارسي ديوان هند در لندن تأليف ايته، ص661.
102. «حرف واو و زوايد آن دواست: حرف تصغير و آن واوي است كه به جاي كاف تصغير استعمال كنند چنان‌كه شاعر گفته است:
چشم خوش تو كه آفرين باد بر او*
 بر ما نظري نمي‌كند اي پسرو»*

(المعجم في معايير اشعار العجم ص213)
و خفاجي در شفاء الغليل گويد: «و يه في سيبويه و نحوه علاقه تصغير قال في ربيع الابرار اذا سمي اهل البصره انسانا بفيل و صغروه قالوا فيلويه كمايجعلون عمرا عمرويه و حمدا حمدويه انتهي»
(شفاء الغليل فيما في كلام العرب من الدخيل طبع مصر(ص212).
103. شيرازنامه، طبع تهران، ص72-73.
104. جامع‌التواريخ در تاريخ ارغون و تاريخ وصاف، ص224 و شيرازنامه، ص73.
105. چون اين قصيده كه در مدح مجدالدين رومي است اغلب احتمال در ايام حكومت او در شيراز يعني مابين سنوات686-688 ساخته شده معلوم نيست كه آيا شيخ اين دو بيت را بعدها از اين قصيده به بعضي نسخ متأخرة گلستان (كه مدت‌ها قبل از آن تاريخ تأليف شده بوده) افزوده يا برعكس از گلستان در اين قصيده داخل كرده بوده است.
106. اين نسخه گرچه قديمي است ولي تاريخ كتابت ندارد و برحسب تقدير آقاي حبيب يغمائي كه خود به دقت آن را معاينه كرده‌اند خيال مي‌كنند كه از اواخر قرن هشتم از حدود 750 الي800 بايد باشد.
107. سابقاً در شرح احوال امير فخرالدين ابوبكر نيز ما اجمالاً به اين فقره اشاره كرديم.
108. كذا در نسخة767 به تأنيت ضمير در مورد اول و تذكير آن در مورد ثاني و لابد يكي به ارادة «بلده» و ديگري به ارادة «موضع» بوده است(بر فرض صحت نسخه).
109. عين عبارات حوادث الجامعه راجع به نورالدين بن صياد از قرار ذيل است: در حوادث سنة 683 گويد: « و فيها رتب نورالدين احمد بن الصياد التاجر صدرالاعمال الواسطيه عوضاً عن فخرالدين مظفربن الطراح فانفذ خادما اسمه اقبال لينوب عنه فاصعد فخرالدين الي بغداد و تحدث في ضمان اهمال واسط فعقد ضمان‌ها عليه فانحدر اليها و كانت مده ولايه ابن الصياد شهرا واحدا(ص444). و در حوادث سنة685 گويد: «و فيها عزل فخرالدين مظفر بن الطراح عن الاعمال الواسطيه و رتب بها نورالدين بن الصياد»(ص449). و در حوادث سنة688 گويد: «و فيها عزل نورالدين بن الصياد من واسط و رتب عوضه الملك نورالدين عبدالرحمن بن تاشان»(ص259).
110. جامع‌التواريخ، قسمت سلغريان در شرح احوال اتابك ابوبكر بن‌سعد بن‌زنگي و وصاف،ص157و 197.
111. اين كلمه نيك‌روز صريحاً واضحاً به همين صورت در مزارات شيراز، نسخة موزة بريتانيا، ورق 168 و هم‌چنين در شيرازنامه، ص142 مسطور است ولي در ص127 از كتاب اخير غلطاً «مكرم» چاپ شده است و آن غلط فاحش و تحريف است، و در طبقات الشافعيه سبكي، ج6، ص83 «نيك‌روز» با تاء مثناه فوقانيه به جاي نون چاپ شده است كه واضح است تحريف نون است.
112. فال نام قديم يكي از بلوكات گرمسير فارس است كه امروزه به گله‌دار شهرت دارد و در طرف مغرب و جنوب لارستان و مشرق كنگان يعني ناحية سيراف قديم واقع است(رجوع شود به فارسنامة ناصري ج2 ص258-260).
113. شيرازنامه، ص128.
114. شيرازنامه، ايضاً.
115. مزارات شيراز، ورق168 و شيرازنامه، ص127-128.
116. وصاف، ص163.
117. وصاف، ص205-206
118. رجوع شود به صفحات 205-206، 248-249، 360 از كتاب مزبور.
119. مزارات شيراز، ورق 169 از نسخة موزة بريتانيا.
120. به علامت «ضميمه18185»، ورق150ب.
121. مزارات شيراز، ورق170.
122. كذا في‌اكثرالنسخ، و در بعضي: تا به خاوران.
123. قلان با قاف به معني ماليات و خراج است و ظاهراً لغت مغولي است، در جامع‌التواريخ(طبع بلوشه، ص341) گويد: «وبعد از آن‌كه قلان اهالي اين طرف هر سال بر متمولي هفت دينار و بر نازل حالي يك دينار مقرر شده بود فرمود كه به غير از اين هيچ مطالبه نرود». پوربهاي جامي گويد در قصيده‌اي كه غالب اصطلاحات مغول را در آن جمع كرده:
كوچ و قلان خويش به ديوان عشق تو*
 گه جان دهم به مالي و گه سر بقوبجوري*

(دولتشاه، ص183).
124. چون در آخر اين قصيده نونية مدح شمس‌الدين جويني وزير هولاكو و اباقا و تكودار كه در اول جلوس ارغون و به حكم وي به قتل رسيد نيز مندرج است پس احتمال اين‌كه اين قصيده در مدح ارغون باشد از اصل منتفي است.
125. كذا في اكثر النسخ و در بعضي نسخ جديده: رياست، و آن تصحيف است، و اياسه و اياسا محرف ياسه و ياساست كه به مغولي به معني قاعده و قانون و آيين و احكام عدليه است(در حليه الانسان ابن مهنا در قسمت لغات مغولي ص208 اين كلمه به صورت اياسا مرقوم است ولي املاي اصلي آن چنان‌كه گفتيم ياسا و ياسه است بدون الف در اول).
126. كذا در نسخة مورخة767 و يكي دو نسخه ديگر و در بعضي نسخ: خداي جهان بر جهانيان.
127. رجوع شود به مقدمة راقم اين سطور بر تاريخ جهانگشاي جويني، ج1، ص، ع – عب.
128. كذا در نسخة مورخة767 و در بعضي نسخ: مرغ.
129. در بعضي نسخ: وحشت.
130. در بعضي نسخ «نرسد» و آن بدون شك غلط است.
131. كذا در اكثر نسخ به راء مهمله و در بعضي ديگر «از» به زاء معجمه و آن بدون شك غلط است.
132. در بعضي از نسخ: آن‌جا.
133. كذا در نسخة مورخة767 و در بعضي نسخ: و زهر كه و در بعضي ديگر: زان هر كه.
134. كذا در نسخة بسيار مصحح مضبوط پاريس مورخة767 با واو عاطفه كه از ظاهر اين عبارت چنان مستفاد مي‌شود كه مقتول از خاندان شرفا و سادات بوده است و در بعضي نسخ ديگر: «شريف برادران» بدون واو عطف.
135. كذا در نسخة مذكورة مورخة767، ولي در بعضي نسخ جديده: خسرو صاحب قران و در بعضي ديگر: حضرت صاحب قران.
136. آن مآخذ  از قرار ذيل است: معجم‌البلدان ياقوت در عنوان «سهرورد»، ابن خلكان در حرف عين ج1 ص414-415، حوادث‌الجامعة فوطي، ص51، 74-75، طبقات‌الشافعية سبكي، ج5، ص143-144، تاريخ گزيده، ص790، نفحاتالانس جامي طبع كلكته، ص545-546، مفتاح‌السعاده ج2 ص214، مجالس‌المؤمنين قاضي نورالله ششتري، در اواسط مجلس ششم،‌ رياض‌العارفين مرحوم هدايت ص95، مجمع‌الفصحاي همان مؤلف ج1 ص312.
137. اين بيت اول در بسياري از نسخ بوستان چه قديم و چه جديد(و از جمله نسخة مورخة767 پاريس) موجود نيست و فقط در بعضي از نسخ آن كتاب يافت مي‌شود از جمله در نسخ خطي ذيل در موزة بريتانيا: «ضميمه17330 و شرقي4121» مورخة950 و «شرقي9567» كه در سنة868 كتابت شده و هم‌چنين در بوستان طبع گراف در سنة1858م در وينه ص150 و نيز در بوستان چاپ لندن سنة1891 م ص83، (اين اطلاعات راجع به نسخ لندن را مديون لطف و مرحمت دوست فاضل انديشمند خود آقاي مجتبي مينوي كه فعلاً در لندن اقامت دارند مي‌باشم كه به خواهش اينجانب در كتابخانة مزبوره تتبع نموده نتيجة تحقيقات خود را براي من فرستاده‌اند و مصراع دوم در بعضي از نسخ مذكوره چنين است: نه سعدي كه از سهروردي شنو).
138. در بعضي از نسخ: بر خويش.
139. در بعضي از نسخ: در جمع.
140. در بعضي از نسخ: شيخ اجل.
141. در بعضي از نسخ: جوزي(بدون الف و لام).
142. تأليفات ابن الجوزي كبير متجاوز از سيصد و چهل كتاب يا رساله بوده است(مختصر طبقات الحنابله لجميل الشطي طبع مصرص38).
143. براي اطلاع از سوانح احوال اين ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزي دوم كه موضوع گفتگوي ماست رجوع  شود به حوادث‌الجامعه در مواضع ذيل: ص55، 79، 83، 101، 124، 133، 144، 161، 162، 173، 184، 201، 216، 288، 328 و به مختصر طبقات الحنابله للشطي طبع مصر، ص50 و به حواشي راقم سطور بر جلد سوم جهانگشاي جويني، ص464-466.
144. در بعضي نسخ: سرهنگ‌زاده‌اي را.
145. در بعضي نسخ: هم از عهد خردي.
146. ابن الاثير در حوادث سنة612 (طبع مصر سنة1301 ج12 ص141).
147. ابن‌الاثير در حوادث سنة612(ج12، ص141).
148. ابن‌الاثير در حوادث سنة614، ج12، ص145 و سيره جلال‌الدين منكبر ني‌لنسوي، ص13 و جهانگشاي جويني، ج2، ص121.
149. جهانگشا، ج2، ص121.
150. جهانگشا ايضاً و نسوي،13 و روضه الصفا،4: 139 و حبيب السير، جزء2 از جلد2 ص179.
151. مابقي عبارت بودند از نورالدين كوكجه(591-600)، و مياجق(591-595) و شمس‌الدين آيتغمش(600-608) و ناصرالدين منكلي(608-611 يا612)، و آخرين ايشان چنان‌كه در متن گفته شد همين اغلمش ما نحن فيه بود(611-614)، رجوع شود به حواشي راقم سطور بر جلد سوم جهانگشاي جويني، ص407-411 و 414-418.
152. سابق در حواشي جلد سوم جهانگشاي جويني، ص417 راقم سطور چنين تصور كرده بودم كه از مضمون اين حكايت شايد بتوان استنباط نمود كه شيخ در يكي از سنوات611-614 يعني در ظرف دورة حكومت اغلمش در عراق عجم بوده است ولي اكنون كه به دقتي بيشتر در اين موضوع مي‌نگرم و تتبعي كامل‌تر در سوانح حيات شيخ بزرگوار نموده‌ام اين احتمال چنان‌كه در متن گفته شد به نظر من تا درجه‌اي مستبعد مي‌آيد و گمان مي كنم كه در آن سنوات شيخ هنوز از شيراز خارج نشده بوده و به كلي طفل يا مراهق بوده است.
153. رجوع شود به مآخذ ذيل: معجم‌البلدان ياقوت در عنوان «بشتير»، ج1، ص631(ربيع‌الاول در اين‌جا سهو است از تاسخ يا از خود مؤلف به جاي ربيع‌الثاني)، ابن‌الاثير در حوادث سنة561، ج11، ص145، مختصر تاريخ الخلفاء لابن انجب البغدادي، ص101-103، فوات‌الوفيات ابن شاكر كتبي، ج2، ص2-3، نفحات‌الانس، جاي طبع كلكته، ص586-590، حبيب‌السير، جزو3 از جلد2، ص72، طبقات شعراني، ج1، ص108-114، شذرات‌الذهب ابن‌العماد حنبلي، ج4، ص198ـ102، خزيته‌الاصفياء، ج1، ص94-100، روضات‌الجنات، ص441-443، طرائق‌الحقائق، ج2، ص162، مختصر طبقات الحنابلة جميل الشطي، ص34-36، رجوع شود نيز به كتاب بهجه‌الاسرار و معدن‌الاسرار نورالدين علي شطنوفي مصري متوفي در سنة713 كه تمام كتاب(238ص طبع مصر1330) در شرح احوال و مناقب شيخ عبدالقادر گيلاني است.
154. اصطخري در كتاب مسالك و ممالك ص123و150گويد: «به ناحيه اصطخر ابنيه حجاره عظيمه الشان من تصاوير و اساطين و آثار و ابنيه عاديه يذكر الفرس انه مسجد سليمان بن داود و ان ذلك من عمل الجن و يزعم قوم من عوام الفرس الذين لايرجعون الي تحقيق ان جم الذي كان قبل الضحاك هو سليمان» انتهي به اختصار و شيخ الرئيس در كتاب قانون در عنوان ريحان سليمان گويد: «ريحان سليمان، نبات يوجد بجبال اصفهان يشبه ان يكون النبت الذي يسمي جمسفرم فان‌العامه يحسبون ان جماً هو سليمان» انتهي به اختصار و ثعالبي در غرر و سير گويد:
«جمشيد و يقال له جم ترخيماً و يقال انه سليمان بن داود عليه السلام تخميناً و ذلك محال كبير و غلط عظيم و لما كانت في ملكه و حاله مشابه من ملك سليمان و حاله في القدره القوه و طاعه الجن و الانس و غيرها قيل انه هو و هيهات ما ابعد بينهما في‌النسب و الزمان و المكان» انتهي به اختصار،‌و در زمينة همين‌گونه عقايد عاميانه بوده كه يكي ديگر از آثار قديمة فارس واقعة فارس واقعه در مشهد مرغاب را كه ظاهراً مقبرة كوروش كبير است آن را نيز عوام قبر مادر حضرت سليمان فرض كرده‌اند و به همين جهت به مشهد مادر سليمان يا مشهد ام‌النبي مشهور شده.