آفتاب گويندگان؛ وحيد دستگردي

آفتاب گويندگان؛ وحيد دستگردي
آفتاب گويندگان*
 وحيد دستگردي

هفت اقليم سخن را گر سخن خواهي صواب
نيست جز سعدي كسي شاهنشه مالك رقاب

تاخته در موكب قلب فصاحت رهنورد
آخته الماس‌گون تيغ بلاغت از غراب

جيش معني در يمين وي رده اندر رده
لشكر لفظ از يسار وي ركاب اندر ركاب

ديده بر فرمان فكر عرش سيرش دوخته
تا چو فرمان دهد سويش كنند از سر شتاب

بي‌خطا هريك نشيند آن‌چنان بر جاي خويش
كش زجا برخاستن تا حشر باشد ناصواب

رشته‌ي الفت ميان بكر معني فحل لفظ
استوار آن‌سان كه در وي ره نيابد پيچ‌وتاب

نه تكلف هيچ در تركيب لفظي پاي‌پيچ
نه تخلف اندر ابداع معاني دست‌ياب

معني اندر لفظ پيدا همچو روي از آيينه
لفظ زيب بكر معني همچو بر زيور ثياب

اينت شعر و آنت يك تا شاعر شيواسخن
وان‌دگرها ژاژ ملحون است و لحن ناصواب

***
آسمان شعر را گويندگان شرق و غرب 
اختر خرد و بزرگ استند و سعدي افتاب

لاجرم از هر افق كين افتاب ابرو نمود 
اختران از شمع پوشيدند روي اندر حجاب

شعرش از سر چشمه‌ي طبع روانست آبگير
زان روان باشد به جوي عقل گفتارش چو آب

بحر فكرش موج‌انگيز است بر اوج سپهر
موج‌ها از لو‌لو غلتان به كف جاي حباب

چون صدف بربندد از هر گفته‌ي بيهوده‌گوش
هر‌كه زين دريا به دست‌ ارد لولوي خوشاب

رشك مشك ناب شد گفتارش اما كس نديد
كاندر آن ره جز آهو يا خطا گشت ارتكاب

راند آهو را و شيطان خطا را رجم كرد
زآسمان شعر خود با فكر ثاقب چون شهاب

گلستان بوستان را تا به گيتي در گشود
بست رضوان هفت فردوس برين را هشت‌باغ

از جمال گلستانش گلشن جنات عدن
در خجالت شد فرو حتي تَوارَت بالحِجاب(1)

وز نوال بوستانش گشت در هر چارفصل
عرشي و فرشي و افلاكي و خاكي بهره‌ياب

***
حَبَّذا ديوان سعدي كز زمين تا اسمان 
از رخ هر دفتر و ديوان به خاك افشاند آب

فكرتش بر غيب عالم از ازل تنها كليد
دفترش بر نسل آدم تا ابد يكتا كتاب

دفتر از بيت‌الغزل مشحون و هر بيتي از آن
بزمگاهي با مِي و معشوقه و چنگ و رباب

عقل مبهوت است از اين ديوان اعجازآفرين
هوش سرمست از اين ميخانه‌ي علوي شراب

هركه زين ميخانه شد در بزم دانش باده‌نوش
تا ابد سرمست و آباد است ني مست و خواب

***
خواستم ديوان او را نام بگذارم بهشت
حور مضمون بس كه در هر بيت ديدم بي‌نقاب

بانگ بر زد عقل كآيين خطاكاري بهل
بر چنين نامي سخن مپسند نام ناصواب

ساحت قرب خدايي را چه نسبت با بهشت
در بهشت از قشر پيرايه است و در قرب از لباب 

در فضاي قرب فيض قدسي است و نور عقل
در بهشت عدن شير و تين و زيتون و شراب

نغمه‌ي عشق است در قرب و نواي زندخوان
خوان الوان است در فردوس و مرغان كباب

***
مجد همگر نيستي گفتار سعدي را مسنج 
با حديث ياوه‌پردازان كمتر از دواب

ابلهي بايد كه وا نشناسد از آس آسمان
احمقي شايد كه در پيمايد از گز ماه‌تاب

در ترازوي خرد با آسمان هم‌سنگ نيست
گرچه گرد خويش مي‌گردد چو گردون آسياب

گر امامي خلف و همگر نيست گم‌ره از چه روي
روي و مس نشناختند از لعل سرخ و زر‌ ناب

هر دو گفتارند اين يك نقش‌بند لوج جان
وان ديگر سوهان جان بر عقل زنجير عذاب

شعر سعدي گر فروخواني به كوه سنگ‌دل
رقص‌ گيرد در هوا از فرط شادي چون سحاب

ور نهي ديوان همگر پهلوي آب روان
چون دي از دم سردي‌اش بر جاي خود يخ بندد آب

بهترين صراف خود گيتي‌ست بر نقد سخن
لعل داند از شبه نقد دغل از زرّ ناب

زان به گرد دفتر مجد و امامي برتنيد
عنكبوت طاق نسيان از فراموشي لعاب

ليك بر گنجينه‌ي گفتار سعدي تا ابد
هفت اختر پاسبان شد زير نه نيلي از قباب

پيش سعدي دعوي شعر و سخن زين ابلهان
بر كمال جهل اقرار است و بر حمق انتساب

كوس رسوايي زند چون مجد همگر بر سپهر 
هر كه همگر راست از كوس تهي نايب مناب

***
راستي بين بهر خود چون كوس رسوايي زدند
كودكاني چند وا نشناخته تبر از تراب

زاغ مي‌گويد به بلبل چون منت بايد نعيب
خار مي‌گويد به گل در باز چون من چنگ و ناب

گشته اين خرچنگ كژمژ رو خرام‌اموز كبك
وآن مگس در صيدگه گرديده استاد عقاب

بر فلاطون خردگيري مي‌كند خمب تهي
حكمت‌آموز است باقل بر حكيم فارياب

نكته‌گير از سعدي شيراز طيان بمي‌ست
كاروان‌سالار قوم اندر ره دانش غراب

در چنين حالت كه ناي دانش‌ افشرده‌ست جهل
بسته پاي شعر در كند است و دست اندر طناب

سخت در كار ادب بايد كوشيد بايد بي‌درنگ
زار در سوگ سخن ناليد بايد چون رباب

***
در گذر از كودكان ديوانه‌ي دون را ببين
تا چگونه مي‌زند بر آسمان سنگ عتاب

پشك‌زاده خنفسا بِر مشك گشته طعنه‌زن
بر گلاب و گل نكوهش پيشه كرده منجلاب

هار گشته‌ست اين سگ ديوانه‌ي دون لاجرم
هم گزنده هم گريزنده است آب اندر سراب

از دهان سگ نيالايد اگرچه بحر ژرف
وز نهيق خر نينديشد اگرچه شير غاب

بست مي‌بايد ولي ديوانه را در كند و بند
تا زبند زحمتش آزاد ماند شيخ و شاب

اي فكنده كج‌روي مانند مارت در شنكنج
وي ز خوي خويش افتاده چون خر در خلاب

تيغ بر خورشيد نتواند زند خفاش كور
ماه نور افشان نيانديشد ز عوعوي كلاب

شهپر سيمرغ بستن ياراي مگس
قله‌ي الوند كندن نيست حد شاخ گاب

خصمي تصحيف خس با اوستادان سخن
خصمي خار است و آتش جنگ شب‌تاب و شهاب

شهرت از راه كژي سودي ندارد جز زيان
كژدم است از زهر مشهور و ز شهرت در عذاب

هركجا دم بر فرازد سر بكوبندش به سنگ
مرگ وي بيدار گردد چون برآرد سر زخواب

كيفر كفر سجاع و بو مسيلم عاقبت
اندرين دنيا عقابين است و در عقبي عقاب


...................................
* سعدي نامه، صص 193 تا 196/ ارمغان، سال پنجاه و نهم، ش 8 و 9،آبان و آذر 1365، ص449. 
1. خود را در پرده پنهان كرد.