بارگاه سعدي؛ فصيح الملك شيرازي

بارگاه سعدي؛ فصيح الملك شيرازي
بارگاه سعدي*
فصيح الملك شيرازي

تبارك الله از اين بقعه و از اين درگاه
كه برگذشته ز ناهيد و سركشيده به ماه

مزار سعدي شيراز مشرف الدين است 
كه مي فرا شده فرّ وي از فرنگ و فراه
فضاي او چون فضاي ارم نشاط آور
هواي او چو هواي بهشت اُنده كاه
به ذكر نظمش كرِِِّوبيان كشيده نشيد
به خاك پايش استارگان نهاده جباه
نداشت شيخ ريايي نگاه حرمت خويش 
كه پاس حرمت اين بقعه مي نداشت نگاه

به حوض ماهيِ او چون ملك كماهي ديد 
چو حوت خواست همي كاندر او فتد به شناه

معلمان همه چون كوه كند و سعدي شيخ
سخن وران همه چون بنده اند و سعدي، شاه

اول سخن ور گيتي ست يك سخنش دليل
اول محقق ديني ست ها بيانش گواه
ز ازدواج نكت حجله ساخت بر ابكار
به صولجان سخن گوي برد از اشباه
ز نظم تازي او شوخ تازه ور زده راح
به شعر پارسي اش شيخِ پارسا زده راه

شود در اين خم نه تو ستاي زهره بلند 
چو وصف قامت يكتا كند به زلف دو تاه

لطايفي كه گلستان و بوستان وراست
ز بلبلان نشنيدم به هيچ باغ پگاه

زبار فكرت سعدي خميده پشت سپهر
بلي تحمّل كوهِ گران ندارد كاه

دريچه هاي غزل هاي او چو بگشايي  
رسد به به كاخ مشامت روايح دل خواه

***
سحرگهان غزلي ياددارم از سعدي
كه حافظي بسرود آن غزل به لحن دوگاه

به نغمه اي كه ادا شد به نشئه ي توحيد 
چه نعره ها كه فرا شد، چه جامه ها كه قباه 

***
كريم خان ملك زند اين بنا چو نهاد
نماند و ماند از او نام ِ نيك در افواه

شهان كه سعدي از آثارشان سخن راند 
كجاست تربتشان، كو نشان افسر و گاه
 
وز آن سپس به تصاريق روزگار دراز
بسي نماند كه بر وي فتور يابد راه

***
بهار دوحه ي دولت نهال روضه ي عدن
قوام ملك جهان گرم حبيب اله

نمود همت و اين بقعه مرمت كرد
وظيفه داد به هر ساليان به هر سر ماه
چنان كه داد در اين بقعه داد همُت و جود
زباد، فرحش حق دهاد باد افراه

***
شهان كه سعدي از آثارشان سخن راند 
كجاست تربتشان كو نشان افسر و گاه

مقام فخر نگاه كن كه همچنان باقي ست 
زهي شهامت و شوكت زهي جلالت و جاه
***
تو اي رفيق چو زي صحن اين حظيره چمي
به صدق نيِت از اين خاكِ پاك، همّت خواه
 
به خاك جامد سعدي مبين كه در مينو
بود ز راز و نياز تو روح وي آگاه
نهفته بحري در خاك اين زمين كآبش
همه سفينه ي در مي برند به هند و هراه
***
چو ده گذشت چهل سال كسب دانش كرد
در انزوا سي و سي سال بود سالك راه
شمرد چون صد و ده سال و اندي از ايِام
از اين سراچه به مينو گزيد منزل گاه
شب مبارك آدينه در مهِ شوالّ
به شش صدو نود و يك گذشت از اين بنگاه
ز سوگ اوست كه اينگونه تيره و درهم
سخن هنوز نشسته است در لباس سياه
***
به سال سي و سه از بعد الف و سي صد بود
فزوده مرحله ي عمر من سه بر پنجاه
كه اين چكامه نوشتم بر اين وراق بلند
به نرده بان سخن بر شدم به قبّه ي ماه
كس ار به رحلت سعدي نگفت تاريخي
ز عجز اهل زبان بد كه بد زمان كوتاه
در اين قضيه كجا بود بنده تا گويد
زبلبل چمن اهل فارس سعدي آه
من ضرير كه شوريده ي فصيح هستم
مريدِ روح ِ وي استم مريد بي اكراه
***
هزار رحمت حق بر روان سعدي ما
كه بوستان معارف از او گرفت بها
به بوستان و گلستان از او گذر كردم
به موسمي كه تهي باغ و راغ بد زگيا
هزار دسته ي گل ديدم اندر او بسته
به روي هريك از آن پسته ي هزار آوا

***
به آفتاب برابر نمودم اشعارش
به روي خويش كشيد از سحاب شرم ردا
دو تا كنند اديبان به درگهش قامت
چو انبيا كه به درگاه ايزد يكتا
پس از كلام بزرگان ديم به گفته ي او
كدام گفته رسد در ميان خود و خدا
مقدس است مقامش ز مدح و از تمجيد
منزه است كلامش ز قدح يا زهجا
كدام چامه سرا گفته با چنين قدرت
به نوبتند ملك اندر اين سپنج سرا

قصايدش همه بيت الغزال معروف است
ميانه ي شعراي شهير چامه سرا
بدايع سخنان سخن وران كهن
تغزلات قديمش هدر نمود و هبا
***
زهل و هجوش تفريح كن گاهي
كه هزليات و هجا جاي خود بود زيبا
دهان خويش معطر ز طيّباتش كن
به طيب خاطرات ار طيبتش نگشت روا

به شعر تازي او تازيان اگر نگرند
گمان برند كه اعشي نموده است انشا

براي آنكه به صوفي نه دق زند كوفي
به صوفيان حقيقي سرايد اين ز صفا

كمر به خدمت سلطان ببند و صوفي باش
به ردّ كفته ي منكر همين بس است گوا

***
همه قبيله ي او عالمان دين بودند
اگر به شماره كني تا به آدم و حواّ

فزون ز سي سنه تدريس كرده در بغداد
كه گشته واقف اسرار علم الاسما

چو آفتاب جهان تاب دور مركز خاك
بكشته است به قرني به فصل صيف و شتا
چنان كه مي شود از نظم و نثر او مكشوف
به جنگ هاي صليبيه بوده در هيجا
عزيز مصر ادب نوبتي شده اسير
چنان كه يوسف صديق شد به بند بلا
خدايگان بتان را به سومنات شكست
چنان كه لات و هبل را رسول در بطحا
براي آن كه خورد نان ز دسترنج خويش 
به راه باديه بوده است مدّتي سقّا
رسيد عمر طبيعي او به يك صدو اند
كسي به اين نپيمود مقطع و مبدا
***
شنيده ام به مضامينِ نظم دلكش او 
گرفته است خظا زاده اي ز جهل خطا
بگو ز من تو صبا با زبان آزادش 
كه از دهان سگي كي نجس شود دريا
***
به رزم، خنجر و تيغ و سنان به كار آيد
به بزم، شمع و شراب و نگار حور لقا

به ذره بين خرد نگار نظر كني بيني 
به جاي خويش درستند جمله ي اشيا
اگر ز گوش بپرسي تو بهتري يا چشم
وگر به دست بگويي تو خوش تري يا پا

جواب از دهن درآيد كه اندر اين صورت
مساوي اند به معني تمامي اعضا
ببين به صورت ليلي ز ديده ي مجنون
نگر به غصّه وامق به قصّه عذرا
طلسم و اژدر و جادو و ديو و رويين تن
به شاهنامه كنايات باشد و ايما
اگر ز موسقيت بهره و نصيبه برد
مقام راست ز شاهنامه خوان چو ني به نوا
كه شاهنامه كند مرد را شجاع و دلير 
براي گناهِ نبرد و براي روزِ وغا
ببين به قصه ّي كيخسرو پشين و پشن
بخوان ز و قعه ي اسكندر و جم دار
به كوه قاف مكان كرده، از چه ره سيمرغ
ز چشم حلق نهان گشته از چه رو عنقا
دريد پهلوي سهراب را چرا رستم
بريد بازوي الكوس را چرا الوا
ميان شاعر شيرازي و سخن ور توس 
تباين سخني نيست در خلا و ملا 
...................... 
شناسايي سعدي؛ هزار شيرازي؛ صفحه 53